|
|
|
|
|
وقتي در چشم بر هم زدني بيش از ۴۰ تن از غيور مرداني را كه نمادي از وحدت شيعه و سني شدهاند به خاك و خون ميكشند. و وحشت ميكنند از برپايي هر محفل وحدت آفرين، آنچنانكه فرصت نميكنند، مرور كنند تاريخچهي حمايت ها و حمايت كنندگاني كه بوي اختلاف به مشامشان رسيده... وقتي كوچ سرخ رنگ پنج تن از فرماندهان ارشد سبز پوش، يك ملت شهيد پرور را سياهپوش كرد. و وقتي داستان فراق و وصال ياران دوباره زنده شد و تجديد شد داغ از دست دادن سرداران راه اسلام و ياران مسير انقلاب...آنگاه است كه بايد غرورمندانه به هوش باشيم كه اين روزها، عجيب براي اهداف دشمنانمان سد گشتهايم... بزرگ مرداني كه در غربت و مظلوميت عرصهي خدمتشان، آن هنگام كه غافلين و خائنين، ناجوانمردانه، پاسداري سپاهيان را جايگاه شبهه هاي تاريك اين روزها ناميدند و با بي خردي نارفيقان، پاسداريشان را زير سوال بردند، در راهروهاي تاريك و غبارآلود ذهن ها، كه اين روزها بوي تند فتنه و بدبيني از آنها به مشام ميرسد، قدم نهادند و به دور از هرگونه فضاسازي سياسي و ژورناليستي، تنها و تنها به جانفشاني براي اعتلاي اين نظام انديشيدند. و ذهن ها را مهياي بذر اتحاد كردند.
نه به سياست زده شدن، تن دردادند، و نه كارشان را متناسب با غبار زمانه پيش بردند، همانگونه كه رهبرشان از آنها انتظار داشت. در كنار همهي مسئوليت هاي نظامي و امنيتي، از مسئوليت هاي فرهنگي غافل نماندند و شايد كارهاي بر زمين ماندهي برخي از مسئولين فرهنگي را هم، با شجاعت به دست گرفتند. و خطر منطقهي تحت خدمت، تهديد و سوابق خون آلود حافظان اين مناطق، اندكي ارادهشان را سست نكرد. اول از همه هم، دست گذاشتند روي بزرگترين نقطه ضعف منطقه يعني تفرقه، آن هم در اين روزگار غبار آلود، و به يقين اين حفظ وحدت اصلي ترين كار ممكن بوده است. همانگونه كه رهبري سفارش كرد. و اين چنين وظيفهي "عمار" گونهي خود را به جا آوردند.چون انگشت گذاشتند روي گلوگاه اصلي نقشه شوم دشمن، هدف نفرت آنان شدند. اين شهيدان بزرگوار، با صداقت عملشان ثابت كردند كه در اين روزها، ابر بي بصيرتي نخبگان بر سرشان سايه نيافكند و پيمانشان با رهبرشان متزلزل نشد. دليرمردان عرصهي حفظ و صيانت از ارزش هاي نظام كه هر روز و هر روز، تهمت هاي سخت و سنگين را با آرامش تحمل ميكردند و با صبر وصف ناشدنيشان كه به يقين هديه و يادگاري از رزمندگي دفاع مقدس بود به روشنگري هم وطنانشان كمك ميكردند. چه زيبا به ميهماني حق دعوت شدند. مرگ خون آلودشان عين زيبايي بود. پرستوهاي سبز پوش ما بعد از سال ها مجاهدت، مهاجرت را برگزيدند، نه! اشتباه نكنيد. سبز توهم زاي اين روزها را نميگويم، آن سبز بي ريايي را ميگويم كه سي سال است نماد صيانت از وجب به وجب اين مرزو بوم شده. همان تن پوش سبزي كه، سردوشي شجاعت و لياقت را از دستان رهبري به يادگار دارد. كاش آنها كه اين روزها كور و كر شدهاند و براي نظام كاسهي داغتر از آش مييابند، چند خطي از رشادت هاي اين غيور مردان را مرور ميكردند. چند صباحي از شجاعت هاي سردار شهيد "شوشتري" را ميخواندند كه چه شد فرمانده مرصاد آفرين كه لرزه بر بدن منافقين انداخت، به قرارگاه قدس زاهدان رسيد و پنجه درافكند با تفرقه افكنان مرز نشين. بزرگ سرداري كه با "علي"، از بدر تا نهروان پيش آمد، بدون آنكه اسير قرآنهاي سر نيزه شود. سردار! اگرچه ميدانيم با دل پر دردي عازم ديار شهادت شدي، اما به حكم صبرت، ترديدهايي را كه به سوي تو و مسئوليت خطيرت روانه ميشد، ناديده بگير. كه اين روزها سخت است در فضاي يقين قدم برداشتن و شايد اگر امروز، ما پر مدعايان سنگر اين انقلاب، زانوهايمان نلرزيده بود و ثابت قدم بوديم در راه ولايت ، پيوند رگهايمان با "في سبيل الله"، امضا شده بود. خوشا به حالتان كه اين روزها آزاد شدهايد و آزاده! پركشيديد و رها شديد. شيريني ديدار حق گوارايتان! به حق لايق "عند ربهم يرزقون" بودهايد... فقط دلم از يك چيز عجيب گرفته است، اينكه آقايمان اين روزها تنهاتر شده است. مگر چند نخبهي پا به ركاب داريم كه بي توجه به غبار زمان، گوش به فرمان ولي امرشاناند، كه شما اين چنين ناگهاني از اين ديار رخت بر بستيد؟ بگوييد جاي خاليتان را با كدام شجاع دلان جنگ ديده پر كنيم، كه خوي فرافكني نگرفته باشند؟ -------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن : *یادداشت بالا با سانسور فراوان در یکی از رسانه های کمی تا قسمتی نام آشنا چاپ شد - بی شرمانست که به خاطر غبار ذهنی یا بدبینی مفرط از اشارات به سخنان رهبری هم به اسم سانسور ببری و ... " أین عمار؟؟؟ " *دوستانی که طی غیبت چند هفته ای برایم نظرات خصوصی و عمومی گذاشتند و بی پاسخ ماند ما را ببخشند. این تاخیرها را کم محلی نبینید... بگذارید به حساب ساعات تمام وقت درسی این ترم و... |
||
|
|
|
|
|
قديم ترها كه قلممان نوتراش بود و دستان نوجوانمان ناتوانتر از اين روزها قلم ميچرخاند، شبي تصميم گرفتم از او بنويسم . نميدانم چه بود، دل ياري نميكرد يا قلم، اما هر چه بود سفيدي كاغذ بود و بي قراري من كه چرا هيچ براي گفتن ندارم... خواستم از او كه كمكم كند...كارگر نيفتاد. گله كردم، تقاضا كردم، التمايش كردم كه ياريم كند... به پايش افتادم و آرام اشك ريختم...از او خواستم و از خدايش...كه آرام آرام نوازش كلماتش در گوش قلمم طنين انداخت و زمزمه كرد كه از همين گفت و شنودهاي دوطرفهمان بنويس و... نوشتهي زير حاصل عشق بازي همان شب است...نشان به آن نشان كه هنوز هم گويي تازهي تازه از تنور درآمده. آنقدر تازه كه تا به حال خيلي جاها به دادم رسيده و آبروي قلمم شده... ***** قديم ترها در زمان كودكي وقتي به عكسشان نگاه ميكردم، فقط نورانيّت و مهرباني را در چهره هايشان ميديدم، امّا امروز خوب كه نگاه ميكنم، لابلاي اين نورانيّت يك اضطراب و نگراني پنهان ميبينم. وقتي در ميان انبوهي از آن عكسها قدم ميزني، گويي با تو سخن ميگويند و در نگاههايشان نوعي سرزنش و اعتراض موج ميزند. قدم به قدم از كنارشان ميگذشتم در حالي كه بار نگاههاي سنگينشان پاهايم را سست ميكرد. كنار يكي از آنها ايستادم، تقريباً هم سن و سال من بوده كه نداي معبودش را لبيك گفته و به آغوش شهادت شتافته است. به عكسش خيره شدم. نگاهم در نگاهش گره خورد. او با چشمهايش با من حرف ميزد. صدايش را ميشنيدم كه از حنجره زمان فرياد ميكشيد و من گاهگاهي هزاران"چرا" را از چهره به ظاهر ساكتش ميخواندم، امّا جز چند توجيح جاهلانه چيزي براي پاسخ به او نداشتم...
او ميگفت: بعد از ما شما چه كرديد؟ گفتم: حفظ انقلاب!! حفظ دين!! گفت: كو دينداري؟ ما سرخي خونمان را به سياهي چادرهايتان به امانت داديم، پس چرا امروز حجابها رنگ باختهاند و چادرها غريب ماندهاند؟ گفتم: امروزه روحيه جوان پوشش ديگري را ميطلبد، آنها ميخواهند مثل مد بپوشند و رفتار كنند. گفت: پس خون ما را به مدهاي غربي فروختيد؟ گفتم: ميدانم... قبول دارم كه امانتدار خوبي نبوديم ولي... گفت: لااقل به بهايش ميفروختيد. گفتم: زمانه فرق كرده، آن روزها جبهه و جنگ بود و شما براي دفاع از مملكت به سوي آن ميشتافتيد، امّا امروز جبههاي نيست كه به آن برويم و نشان دهيم كه به مملكت وفاداريم. گفت:جنگ تمام نشده، جنگ ادامه دارد فقط شكلش عوض شده... گفتم: پس جبهه كجاست؟ گفت: همين جاست تمام كوچهها و خيابانها، دانشگاهها و مدارس، همه و همه خطّ مقدم جبههاند. گفتم: پس دشمن كو؟ نشانم بده. گفت: دشمن همين جاست، همين دور و اطراف، بين عكسها و پوسترها، لابلاي فيلمها، پشت آنتنهاي ماهواره، پشت ويترين مغازهها... فقط بايد پيدايش كني... گفتم: من چگونه ميتوانم دشمني را كه پشت ويترين مغازهها سنگر گرفته و همه براي تماشايش ميروند را نابود كنم؟ گفت: با فرهنگت، با هويّتت، با دين و مذهبت... تو يك ايراني هستي، فرهنگ ايراني را به رخشان بكش... گفتم: فرهنگ ايراني براي جوان ايراني امروز تازگي ندارد، او غرب را ميخواهد و مدلهاي غربي را، با آنها چه كنيم؟ گفت: آنها همان تيرخوردگان اين شبيخون ناگهاني هستند، ذهنهايشان اشغال شده برايشان رنگهاي خدايي را فرياد بزن، آنها را از خواب غفلت بيدار كن، آنها اگر دشمن را بشناسند، خود را از آن كنار ميكشند. گفتم: ولي صداي جازهاي غربي از فريادهاي من بلندتر است... گفت: هيچ صدايي از صداي حق بلندتر و رساتر نيست. اگر دلسوزانه فرياد حق سر دهي باطل خاموش ميشود (انّ الباطل كان زهوقا) همان طور كه ما و برادران ما و پدران ما 30 سال پيش براي كشورمان و ملّتمان فرياد حقّي سرداديم كه لرزش غرّشش هنوز بر اندام دشمنان آشكار و نمايان است، شما نيز بايد براي حفظ اين انقلاب، ارزشها و آرمانهايتان را فرياد كنيد و دهان تمام خبرگزاريها و شبكههاي بيگانه را ببنديد. گفتم: پس آخر مبارزه تا كي؟ گفت: مبارز باش تا آنوقت كه صاحب زمانمان بيايد و جهان را پر از عدل و داد كند كه پيروزي با مبارزان است و من آنگاه سر به زير افكندم و در حالي كه عرق شرم را از پيشانيم پاك ميكردم به راه افتادم تا به قول و عهد و پيماني كه با شهيدان بستم عمل كنم...
|
||
|
|
|
|
|
*قبل از خواندن یادداشت زیر بگویم که دنبال هیچ گونه بهانه و مناسبت سیاسی برای نگارش این مطلب نگردید چرا که مطلب کاملا فرهنگیست و خاصیت فرهنگ این است که همیشه مناسبت دارد... *خشک و برشت بودن نگارش متن را هم بگذارید به حساب تخصصی بودن سوژه و حرفه ای(!) بودن نویسنده اش
وقتی سخن از زن و نگارش برای زنان به میان می آید. ناخودآگاه اولین موضوعی که به ذهن می رسد بحث فمینیست گرایی است. آنقدر این مسئله در پوشش های خدمت به جامعه زنان دامن زده می شود که گاه بسیاری از اندیشمندان ترجیح می دهند قلم خود را در حوزه های دیگری جز مسئله زن به کار گیرند تا ناخواسته وارد بازی زنسالاری و فمینیسم گرایی نشوند. پرداختن به مسئله زنان در کار مکتوب کاملا به یک موضوع دوپهلو تبدیل شده . از سویی این حق زنان است که به طور تفکیک شده گاه به مشکلات خاص آنان و راهکارهای حل آن پرداخته شود و از سویی دیگر این پرداخت به حوزه خاص زن نباید تا جایی پیش رود که حس برتری جویی یا حقی مضاف بر حق مردان برای آنان تصور شود. این لبه تیز جایگاه پرداختن به بحث زن، گاها به معضلی تبدیل می شود که بسیاری از زنان فرهیخته خود در صدد مقابله با آن برمی آیند. چرا در بررسی مشکلات در حوزه زنان به چنین مشکلاتی برمی خوریم؟ اگر به تاریخ رجوع کنیم در می یابیم که همواره در نقاط مختلف دنیا و در فرهنگ های رنگارنگ و نژادهای متنوع گوشه و کنار دنیا همواره به زن به عنوان یک انسان مستقل و دارای حقوق اجتماعی و فردی توجه نمی شده است. بلکه زن به نوعی، جنسیتی تحت لوای مردان، و مایه آرامش آنان معرفی می شده است. در برخی فرهنگ ها زن به عنوان کالایی در کنار دیگر دارایی های مردان در خانه تلقی می شده است که بعد از مرگ همسر یا باید با شوهر دفن می شده و یا در تقسیم سهم الارث اموال، تکلیف صاحب بعدی او مشخص می شده است. زنده به گور کردن دختران در عرب جاهلی یا عنوان کردن زن به عنوان جزوی از مرد و باقیمانده بقایای آفرینش مرد، از طرف برخی از فیلسوفان همه و همه جزو ظلم هایی است که لکه ننگی برای تاریخ گشته است و امروزه این مباحث به مقوله ای تبدیل شده که زنان جوامع مختلف یاد بگیرند حق تاریخی خود را باتوسل به جایگاه های فرهنگی خود وتبدیل کردن مجلات-ارگانها و... به پایگاههای حمایت از حقوق زنان به چنگ آورند. اما به راستی آیا باید حق پایمال شده زنان در تاریخ را از آیندگان گرفت؟ آیا به راستی صحیح است که با ساختن یک هلوکاست جنسیتی تمامی مردان جوامع را در حال و آینده به پرداختن غرامت به خاطر نادانی پیشینیان محکوم کنیم ؟ این نگاه برتری جویی به مقوله زن همان چیزیست که مکاتب مختلف در قالب ایسم ها به خورد ما داده اند. درحالیکه ادیان الهی چنین نگاهی به بحث زنان نداشته اند. صاحبان مکاتب مختلف سعی در القای بدبینی به جامعه مردسالار داشته اند و همین ایسم های دست ساز بشر وقتی با عقاید لائیک همزمان می شوند مثل فمینیست های سکولار در قالب دفاع از حقوق زنان به مقابله با دین هم برخاسته اند و هر آنچه در دین به عنوان مصونیت و ایجاد امنیت برای زن معرفی شده است را در قالب مفهوم آزادی برای زنان زیرسوال برده اند. و فراموش کرده اند که این ادیان همان ناجی هایی هستند که در مقاطع مختلف تاریخ به از بین بردن عقاید جاهلی و باطل در مورد زنان مبادرت ورزیده اند و جایگاه والای زن را در نگاهی الهی به تصویر کشیده اند. حامیان مکتب زن سالاری یا صاحبان ایده تساوی حقوق زن و مرد در جامعه ما هم در قالب نهادهای حمایت از حقوق بشر به تئوری پردازی برای حفظ قدرت زنان مشغول می شوند و در این میان چیزی که همگی از آن غافل شده ایم سودجویانی هستند که برای مقاصد شومشان در ایجاد انقلاب های رنگارنگ کاسه داغتر از آش می شوند و با ادعای انجام کار فرهنگی بحث زن را به وسیله ای برای تزلزل پایه های نظام تبدیل کرده و میکوشند قوانین نظام را که آمیخته با آموزه های اسلامی ماست زیر سوال ببرند. و آن ها را وسیله ای برای پایمال شدن آزادی زنان در جامعه معرفی کنند.این مدعیان آزادی-شما بخوانید مدافعین حقوق بشر-به مبارزه با آموزه هایی چون حجاب و بحث پوشش در اسلام رفته اند و با معرفی این آموزه ها به عنوان سنت گرایی سعی در ازبین بردن آن را دارند. در این میان کسی چون شیرین عبادی را همگی می شناسیم همان صاحب مدرک حقوق که حتی یک عنوان کتاب هم در بحث حقوق تالیف نکرده بود، اما در اقدامی تامل برانگیز صاحب جایزه صلح نوبل شد تا در جایگاه دارنده این جایزه در ایران، به فعالیت های فرهنگی در حوزه زنان ومباحثی از این دست بپردازد. اما هیچ کدام از این ها باعث نمی شود که ما آنچنان محتاطانه عمل کنیم که کار در این حوزه را کمرنگ کرده و یا اصلا به آن نپردازیم. بلکه باید بدانیم که اسلام هم به بحث زن توجه ویژه ای داشته و همواره شخصیت والای زن را مورد مطالعه قرار داده است.شاید کم کاری ما در حوزه فرهنگ و بررسی موضوع زن باعث شده که این مقوله به جایگاه امنی برای سودجویان تبدیل شود و اینگونه به جای آنکه به بحث زن بیشتر و اصولی تر پرداخته شود با پیدا کردن ابعاد سیاسی مفهوم اصلی آن به طور کلی گم شود. چیزی که امروزه زنان به آن نیاز دارند برتری جویی نسبت به مردان یا داشتن حقوق مساوی با آنان نیست بلکه داشتن یک الگوی خوب و کامل و ترسیم یک مسیر تکامل برای زندگی فردی و اجتماعی در کنار مردان است که باید روی این بحث فرهنگ سازی شود و برنامه ریزی دقیقی برای آن در نظر گرفته شود. |
||
|
|
|
|
|
شايد بايد زودتر از ميهماني نور ميگفتم و مينوشتم... بايد زودتر، از آن لحظه هاي ناب ميهماني ولايت روايت ميكردم... هيجان دقايقي خيره شدن به يك صندلي معمولي كه قرار است پذيراي وجود عزيزترين بزرگ اين جمع دانشجويي باشد... شور آن لحظه هايي كه با ورود رهبري ملت به حسينيه، با مشت هاي گره كرده، باوجودتر از هر زماني از عمق جان فرياد كشيديم "اي رهبر آزاده، آمادهايم آماده" ... لذت التهاب دقايقي كه مجري ميخواند: "...جان ايران! چه شد كه جانت را و صداي هق و هق گريه دانشجويان حاضر فضاي مهماني را پر كرده بود وهمه ميخواستند لحظهاي حتي در ميان اشك هاي روانشان لذت نگاه كردن به سيماي پرفروغ آقايشان را از دست ندهند... لذت همسفره شدن با رهبري فرزانه و از بركت رمضانش تناول كردن... نگفتم، تا شيريني اين ديدار عاشقانه- راز دل هاي عاشق شاهد ديدار باشد و...
اما آنقدر جاي بعضي روايت ها را از اين ديدار ارزشمند خالي ديدم، كه گفتم چند خطي به سهم خود به جا بگذارم... البته منظورم از جاي خالي روايت ها تعريف از ديدارهاي عاشقانه نبود كه امروزه چيزي كه زياد شده حاشيه نويسي است و... البته لطف اين نوع روايت هم كم نيست اما ما اين روزها و در اين فضاي مه آلود، به تحليل بيانات بيشتر نيازمنديم... چند نكته:
به غير تمام مسلماتي كه در اين سخنان وجود دارد خالي از لطف نيست كه اشاره كنيم به اهميت در ابتداي سخنان آوردن اين بخش از صحبت ها، و اين نتيجه گيري مهم كه در سايهي نظام اولين شرط قانونگرايي و خدمت، بحث اعتماد به مسئولين است. وقتي همهي مسئولين، در سايهي قانون اساسي همين نظام بالا رفتهاند عدم اعتماد و اتهام زدن چه معنايي دارد؟ جز اين است كه تمامي دستگاه هاي اين كشور اعم از نظامي و امنيتي و اجرايي و قضايي با تمام ضعف و قوت هايشان بسيج شدهاند تا سرو سامان دهند به اوضاع ابري اخير... و البته آن علامت سوال هايي را كه در ازاي بعضي واكنش هاي مسئولين در رسيدگي به جريانات اخير در ذهن ها ايجاد شده را ميتوان با نكته دوم تقليل داد:
2- بحث حمايتهاي آقا از رئيس جمهور را بعضي يك نوع حمايت مطلق قلمداد ميكنند بدون در نظر گرفتن شرايط زماني و با در نظر گرفتن اين استدلال حمايت از رئيس جمهوري را هم مطلق ارزيابي ميكنند و بعضي ديگر كه تحليلشان در مورد نامه رهبري به انتصابات رئيس جمهور دچار خدشه شده اصل حمايت آقا از احمدي نژاد را زير سوال ميبرند كه : حمايت آقا از نوع حمايت هاي رهبري از دولت ها بوده و ولاغير كميت و كيفيت حمايت هاي خاص آقا از احمدي نژاد خيلي بيشتر از حمايت از ديگر دولت ها بوده به عنوان مثال در زمان دولت نهم عنوان كردند: "من از همه دولت ها حمايت كرده و ميكنم و از اين دولت(دولت نهم) به طور خاص حمايت ميكنم... " دليلش هم كاملا مشخص است خدمات ارزنده تري كه اين دولت نسبت به دولت هاي پيشين داشته و البته هجمه هاي فراواني كه هميشه همراه داشته اما اين به معناي حمايت مطلق نيست و خاصا در اين جلسه عنوان كردند كه
3- و اما بحث زندان كهريزك و امثال آن كه اين روزها چماقي شده از سوي عدهاي كه استدلال كم ميآورند براي توجيه دشمني ها، و انگشت اتهام را به جاي آنكه رو به وطن پرستان خائن بگيرند، رو به مسئولين رده بالاي امنيتي نظام گرفتهاند كه...آقا هشدار را دادند:
4- و اما هشدارهايي خاص دانشجويان: - همين جا به شما بگويم، مواظب باشيد توى اين قضاياى سياسى كوچك و حقير نبادا دانشگاه تحت تأثير قرار بگيرد؛ نبادا كار علمى دانشگاه متزلزل شود؛ ... دشمنها خيلى دوست ميدارند كه دانشگاه ما يك مدتى لااقل دچار تعطيلى و تشنج و اختلالهاى گوناگونى باشد؛ اين برايشان يك نقطهى مطلوب است؛ هم از لحاظ سياسى برايشان مطلوب است، هم از لحاظ بلندمدت؛ چون علم شما از لحاظ بلندمدت به ضرر آنهاست - حالا شما جوانانى كه گفتيم افسران جوان مقابلهى با جنگ نرم هستيد، از من نپرسيد كه نقش ما دانشجويان در تخريب مسجد ضرار كنونى چيست؛ خوب، خودتان بگرديد نقش را پيدا كنيد. .. - عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبههى جنگ نرم، يكىاش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است...، اگر نگاه نوميدانه شد، نگاه بدبينانه شد، نگاه «چه فايدهاى دارد» شد، به دنبالش بىعملى، به دنبالش بىتحركى، به دنبالش انزواء است؛ مطلقاً ديگر حركتى وجود نخواهد داشت؛ همانى است كه دشمن ميخواهد. - شما امروز جوانهائى هستيد كه تجربهتان، اطلاعتان، آگاهىهايتان از آن دورهى جوانى ما - از پنجاه سال پيش از اين - خيلى بيشتر است؛ ... بنابراين توقع اينكه شماها مدبرانه و فكورانه فكر كنيد و بدون تندروى، بدون افراط و تفريط توى قضايا، رفتار كنيد، توقع زيادى نيست. كلام آخر: تلخترين لحظه، دلتنگي ساعتي بعد از ديدار است و عطش دوباره ديدن. نميدانم، چه رازي در اين ديدارهاي عاشقانه هست، كه دلتنگي ها را بيشتر ميكند. كاش آنقدر خودخواه و بي وجدان بودم كه مثل خيلي هاي ديگر خود را در هر شرايطي با كارت سهميهي ديگران و لابلاي اقشار مختلفي كه مرتبط با من نيست و ...در ديدارهايش جا دهم، تا خودم يكي را، سيراب اين عطش ديدار كنم، اما چه كنم كه اينجا كربلاست و همه عطش جرعهاي از محبت نگاهش را دارند...
|
||
|
|
|
|
|
1- اين روزها بعضي ها كاسه داغتر از آش شدهاند براي بهشتي يا جهنمي معرفي كردن ديگران. گويي يادشان رفته كه خود هم جزوي از مردمي هستند كه قيامت انتظارشان را ميكشد. و براي رد كردن چهره 24 ميليوني رئيس جمهور دائما موضوع زير سوال رفتن ولايت پذيري احمدي نژاد را مطرح ميكنند و بذر نااميدي در دل مردم ميپاشند كه اين نظام مورد اعتماد نيست و ...انصافا اگر امروز ميتوانستيم براي تمامي خواص اعم از رسانهاي و فرهنگي و سياسيون و صاحبان قدرت در اين مملكت امتحان ولايت پذيري برگزار كنيم چند درصد نمره قبولي را كسب ميكردند؟ ...حتي آنهايي كه خودشان بيشتر ناله ميكنند بيشتر زير سوال ميروند. چون ناله هاي امروزشان، همه بر مبناي دلسوري نيست، بيشتر بهانه ايست كه سالها انتظارش را ميكشيدند تا از آن "نود سياسي" بسازند و ... خودشان ميدانند كه آن كميته چند نفره در "موسسه باران" با امكانات فراوان در طول چهار سال قبل چه مكافات و مشقت هاي فراواني كشيدند تا بتوانند از تصميمات دولت پوسته اي بتراشند براي بهانه جويي و رسانهاي شدن و... در نهايتش نتيجه بشود يك فيلم هاله نور و چند سخنراني و... حالا البته مفت و مجاني بهانه در دست دارند براي سركوفت زدن . اين ها را نگفتم كه گناه رئيس جمهور را سبك كنم ولي فراموش نكنيم كه آدم ها سياه و سفيد نيستند و همه ما در درجهاي از طيف رنگ خاكستري قرار گرفتهايم، يكي روشنتر و يكي تيره تر... هنوز هم در ميان رجال سياسي مطرح در كشور، احمدي نژاد نمره ولايت پذيري بالاتري دارد و اين را سوابق كاريش نشان داده است. بهتر است بيشتر از اين، زندگي سياسي را به ديگران زهر نكنيم كه اين ملت اكسيژن تازه ميخواهد براي تنفس در هواي انقلابش... و چه كسي است كه قبول نداشته باشد آقا هم همين را ميخواهند و گله كردهاند از بهانه جويي ها... 2- "صانعي" را با تهمت مضحكش به رئيس جمهور وقت، بگذاريد كنار ادعاي بي سند "كروبي" براي نيروهاي امنيتي اين كشور و حد قذف كه حداقل مجازاتي است كه بر آنها رواست ...كاش قوه قضائيه هم با تحول مديريتيش تكاني بخورد و تكاني بدهد قانونشكناني كه دلشان گرم است به بي قانوني ها... راستي به نظر شما اگراين سخنان كثيف را اين روحاني نماها بيست سال قبل عنوان ميكردند، امام با آنها چه ميكرد؟!... 3- كابينه مورد نظر احمدي نژاد معرفي شد. پايين و بالا و خوب و بد داشت و به طور كلي كمي تا قسمتي نامتعادل و البته مجلس هم براي همين است كه متعادل كند. اما بنا بر اصل شايسته سالاري و نظر مردم، نه بر مبناي زد و بندهاي لابي خصوصي جناح ها... انصافا هم كه باز رئيس جمهور ثابت كرد كه مرد تحول و نو شدن است و خلاقيتش را در چهارسال قبل به پايان نرسانده، وقتي جسارت به كار گيري زنان را در ليست وزراي كابينه (بعد از انقلاب) از آن خود ميكند و اين مقدمهاي است براي به تحرك واداشتن چهره هاي نخبه و متخصص زن در جامعه. فراموش نكنيم كه هميشه عدهاي سرعت گير تحولات هستند و آماده اشكال تراشي... 4- در سحرهاي سبز پر لطافتتان و افطارهاي باران خوردهي پر شبنمتان ما را از دعاهاي خيرتان محروم نكنيد... |
||
|
|
|
|
|
آقاجان! وقتي در خيابان هاي اين شهر قدم ميزنم، به اين ميانديشم كه آیا اين مردم به ياد تو اين روزها شادي ميكنند؟ گاه وقتي از زيرطاق نصرت هاي با شكوه و با عظمت يا از كوچه هاي چراغاني شده و رنگارنگ عبور ميكنم تو را در شادي مردمشان جستجو ميكنم؟ گاه فكر ميكنم كه در آتش بازي هاي شب نيمه شعبان در ميادين شهر، در حلقه گل هاي سر در كوچه ها، در جشن هاي رنگارنگ گوشه و كنار شهر و چهره هاي خندان اين مردم، گم شدهاي؟ خودت بگو مولا جان! اين روزها كجايي؟ زير طاق نصرت هاي بزرگ كه به اسم ميلاد تو بالا رفته است؟ يا كنج تاريك دلي كه از غربت هزار و چند صد سالگيت گرفته است...؟ آقاجان! بگو اين روزها بايد به يمن قدومت شاد باشيم و به شادي دل نرجس خاتون بينديشيم؟ يا غصه بار سنگين دلت را احساس كنيم؟ كه ما شيعيان در جشن هاي نيمه شعبانمان ياد تو را كم داريم...
|
||
|
|
|
|
|
1- عدهاي معترضند كه چرا اين روزها سكوت كردهام و انتقادي نميكنم به شرايط حاكم و اين يعني محافظه كاري و... نه، حقيقت بايد صادقانه حقيقت را بگويد. از ابتدا قرارمان اين بوده... اما از بس رنگارنگ شدهاند چهرهها و آنقدر افراط و تفريط فراوان شده در ميان طرفداران و تحليلگران وبلاگ نويس!! كه ترجيح داديم كمتر از، طبل هاي آهنين بعضيها صدا كنيم... ولايت مداري رئيس جمهور منتخبمان اين روزها عجيب زير سوال رفته... تاخير در جواب به حكم رهبري و فداكردن سوابق درخشان ولايتمداري به خاطر يك نفر عضو بد سابقه كابينه جزو جنجال هاي كاري احمدي نژاد گشته و او را اين روزها در معرض امتحان قرار داده است...اگرچه با فرض انتخاب ازچهار گزينه مورد نظر در انتخابات رياست جمهوري دهم باز هم احمدي نژاد را اصلح ميدانم اما دليلي نيست تا بتوانيم اشتباه او را توجيه كنيم... آقاي احمدي نژاد! بدان اگر تمام دنيا در مقابل ولايت بايستند ما در كنارش خواهيم ماند چون حق در همان سمت و سوست و تو بايد در اين ميانه مسير خود را روشنتر از قبل نشان دهي،چرا كه كسي ولايت را فداي حمايت ازتو نميكند... 2- آن هايي كه اين روزها رساله مينويسند و ابيات ولايت از حفظ ميكنند تا در جنجال هاي سياسيشان طعنه كم نياورند براي مخالفت، به ياد بياورند كه تا چند روز قبل چه تهمت ها و نارواهايي نسبت ميدادند به رهبري! دوستان اصلاح طلب كه تا ديروز ميگفتند پايههاي ولايت فقيه را با انتخابمان در هم فرو ميريزيم، امروز با كدام استدلال كاسه داغتر از آش شدهاند براي تاخير در اجراي حكم رهبري؟ انگار اين روزها بعضي كم ذهن و حافظه شدهاند يا اصلا برايشان صرف نميكند به خاطر بياورند كلامشان را، آن هنگام كه آتش گرفته بودند ار خطبههاي نمازجمعه و...بگذاريد حداقل كسي به اين اوضاع انتقاد كند كه ولايت را از سر سياست نپذيرفته باشد... 3- آقا جان! دلم تنگ حضورت شده. نه اينكه نباشي...اما آنقدر دنيايي شدهايم كه حضورت را از ياد بردهايم و دلمان تنگ ميشود براي عطر نفسهايت... مولا جان! دلمان گره زدهشده به پنجرههاي انتظار و انگشتان ناتوانمان را لاي حصارهاي سرد و و فولادي انتظارت قلاب كردهايم و از اين سوي حصارها به انتهاي راه آنسو چشم دوختهايم بلكه از راه برسي و اشك خشك شده در چشمانمان را دوباره جوشان كني... مهدي جان! ببين درد غربت را...، ببين غربت آقايمان را...، ببين چگونه ولايت را وسيله سياست كردهاند، ببين امروزه هر كسي از هرجايي كم مياورد دم از ولايت نايبان تو ميزند و سنگ كساني را به سينه ميزند كه يك عمر نافرمانيشان را كرده... آقاجان! ببين امروز ولايت مداران چه نمك نشناس شدهاند و ميسوزانند سينههاي خسته را...بوي غربت كوفه را اين روزها شنيدهاي؟ دلم ميلرزد از نواي تنهايي در چاه...پس كي ميآيي؟ كوچه ها اين روزها تو را فرياد ميكنند. نه! ريسه هاي نوراني بي معرفتي را نميگويم ،از چشمان در انتظار سخن ميگويم. اگرچه دنيازدگي دل ها را تسخير كرده اما اين را بدان كه منتظران اين روزها منتظرتر شدهاند. به خاطر دل هاي چاه نشين شده بيا...
چه روز ها که يک به يک غروب شد نيامدي خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شکن براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
|
||
|
|
|
|
|
1- تمام شد...بالاخره تمام شد...اين امتحانات نفسگير كه ناجوانمردانه يقهي ما را گرفته بود و ول كن ماجرا هم نبود...به لطف عزيزان اغتشاشگر هم، دو نوبته و بي نظم برگزار شد و باعث شد زير آفتاب تابستاني تا 31 تيرامتحان بدهيم...بد جفايي بود! 2- از ديروز رسما اوقات فراغتمان آغاز شد...سيستم پيامكي هم كشيك امتحانات ما را ميكشيد گويا...!!! و البته تازه فرصت كردهايم ياد ايام كنيم و مرور خاطرات تلخ و شيرين قبل انتخابات را... 3- يادش بخير! آنروزها كه اتفاقات امان نميداد نفس بكشيم...گوشي موبايلمان دائما روي اعصاب اطرافيان بود و زنگش صداي يك دلشوره جديد را به همراه داشت. ساعت هاي متمادي را به صحبت كردن و هماهنگي هاي لازم با موبايل و تلفن ميگذرانديم آنقدر كه امواج همراه "همراهمان" گيجمان ميكرد. اس ام اس ها كه ركورد بيست تا در دقيقه راهم رد كرده بود و به قول دوستي نواي اس ام اسمان شده بود پيام استرس...سيستم پيامكي حسابي اضافه كاري داشت در اين مدت. شايد براي همين هم مدتي فرستادنش مرخصي اجباري...!! از اين جلسه به آن جلسه،از اين پاتوق به آن مراسم،توي كلاس و دانشگاه و مترو و تاكسي، همهاش پر بود از التهاب انتخابات و بحث. تلفن هم كه اصلا مشتريهايش وقت و بي وقت نميشناسند هرجا كه ميرفتي پيدايت ميكردند و ...خانه هم عملا تبديل شده بود به مسافرخانهاي براي صرف شام يخ كرده و خواب...يادش بخير...چند وقتيست كه ديگر تلفن به بغل نميخوابم و صبح ها هم با زنگ دوستان از جا نميپرم... يادش بخير! پوستمان حسابي كلفت شده بود از بس كه بي منطقي ديديم و بي عدالتي را در رفتارهاي انتخاباتي دوستان تحمل كرديم...چقدر برچسب هاي رنگارنگ خورديم در آن روزها و چقدر فحش و ناسزا شنيديم از تفكرات رنگي دوستان...چقدر تفكرات شعاري ديديم و چقدر از آزادي شنيديم...از آزادي مي گفتند و شيشه مي شكستند، از آزادي ميگفتند و اموال بيت المال را به آتش مي كشيدند، از آزادي ميگفتند و در مقابل تفكرات ما جوابشان دشنام و دهن كجي بود و... يادش بخير!همه اين ها شيرين بود در كنار هدف زيبايي كه دنبال ميكرديم...زيبا بود در اقليتي باشي كه مقابل اكثريت حمايت شده دانشگاه ميايستد و تفكراتش را فرياد ميكند...همه را تحمل ميكرديم، در مقابل موج توهين ها و تخريب ها فقط روشنگري بود و بس! ميگفتيم عيبي ندارد اگر تبليغات ناجوانمردانهاست و تخريب جاي تبليغ را گرفته و...همهاش بعد انتخابات به پايان مي رسد، مردم ايران انتخاب نهايي را ميكنند و جاي رسانههاي خارجي هم در زباله دان تاريخ است. اما نميدانسيم بعد انتخابات هم اينچنين برنامهاي برا ي گستاخيگري عدهاي ريختهاند و... موهايمان سفيد شد در اين اضطرابهاي رنگارنگ و پير شديم وقتي درد غربت "آقا" لانه كرد در دل هايمان...ولي نهايتا پيروز ميدان بوديم.نه به خاطر آنكه كانديدايي كه به او راي داديم راي آورد، به اين خاطر كه به تكليف روشنگري خود در حد توان پرداختيم و به همراه چهل ميليون ايراني با شركت در انتخابات برنامههاي دشمنان را نقش برآب كرديم... پيروز ميدان بوديم چون به ياري خدا مثل خيلي هاي ديگر پايمان نلغزيد، زبانمان بند نيامد و سكوت نكرديم، دچار ترديد و سرگرداني نشديم، شعور را فداي شور نكرديم، عنان تفكراتمان را به بيگانه نسپرديم ، سرسپرده حزب و گروه نبوديم كه تاريخ اعتبارمان چند روزه و چند ماهه تمام شود، تابعيت از ولايت فقيهي را كه هر روز شعارش را ميداديم فراموش نكرديم و هيچ حقيقتي را فداي مصلحت و مصلحتي را فداي منفعت نكرديم... و البته كه تكليف نمره ما در اين امتحان را خدا روشن ميكند و خيلي از شاگرد اول هاي قديمي خوب ميدانند كه اينبار تجديد شدهاند و بايد از نو شروع كنند... يادش بخير! آن اضطرابهاي روزانه، هيجان هاي حساب شده، دلشوره هاي شيرين ايام...نميدانم شايد از همان روزي كه نام جوان را بر رويمان گذاشتند ياد گرفتيم زندگيمان را پيوند بزنيم با اين دلشورههاي شيرين...شايد هم بعضي با تجربه ترهاي لنگرانداخته در بازار سياست، وادارمان كردند هميشه در صحنه بمانيم و ريشه قدرت طلبي را بخشكانيم...
به لطف خدا محدود نميشويم به زمان و مكان. امروز هم دنبال هدف هميشگيمان هستيم و بدون جوزدگي فصلي در كنار انقلابمان ميمانيم. اگرقرار است پيرشويم و سفيدكنيم موهايمان را در بيرحمي روزگار بگذار در اهداف انقلابي و جوش و خروش تفكرات ولايتي پير شويم كه: ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست 4- ابتداي ماه شعبان و نواي مناجات شعبانيه و بوي اعياد زيباي اين ماه...هم تبريك و هم التماس دعا...دعا يتان ميكنيم ، دعايمان كنيد...
|
||