محرم
التماس دعا در این ایام
روانه محل قرار یعنی منزل یکی از بچه ها میشوم. ده سال از روز فارغ التحصیلی از دبیرستان میگذرد و حالا دوباره قرار است با بچهها دور هم جمع شویم. بچه هایی که اکثر آنها را از همان کلاس درس پیش دانشگاهی به بعد ندیدم.
فکر دور هم جمع کردن بچهها را فرزانه از طریق فیس کلید زد. او که به "بهناز" کلاس (تلمیح به بهناز سریال زیر آسمان شهر/طنز آس اوایل دهه 80) معروف بود حالا دانشجوی دکترای فرانسه در کشور فرانسه است و خودش نمیتواند در این جمع حضور داشته باشد.
چهره کودکانه بچهها را در "دوران سرکشی" با آن مانتو شلوار سدری رنگ و مقنعه مشکی توی ذهنم تداعی میکنم. بچههای شر و بازیگوش کلاس ریاضی فیزیک دبیرستان شاهد. حالا نصفشان ازدواج کردهاند و دو نفر هم بچه دار شدهاند. اکثرا شاغل و سوار روزمرگی های خود...
چیزی نمیگذرد که در طبقه سوم منزل شکوفه بخش زیادی از این هیجانات از بین میرود و بسیاری از کنجکاویها در دقایقی کوتاه پاسخ داده میشود. کنار یکدیگر نشستهایم گاهی دقایقی را در سکوت طی میکنیم و گاه چیزهایی میگوییم که فقط حرفی زده باشیم. گویی موضوع مشترکی برای گفتگو نداریم. تمام سوالاتمان در مورد اینکه فلانی چقدر تغییر کرده و یا کجا و مشغول چه کاریست در چند دقیقه پاسخ داده میشود و نگاههای بهت زده و بی احساس یکدیگر را در ادامه دنبال میکنیم.
خوب که فکر میکنم، میبینم 10 سال پیش مدرسه و درس و کلاس ما را به هم پیوند میداد. مدرسه یعنی اتفاقی که نیمی از روزهای زندگیمان را تشکیل میداد. همین ساعتهای طولانی کافی بود تا معصومیت نوجوانی خود را صرف رفاقتی کنیم که پشت نیمکتها جان میگرفت. حالا اما دیگر خبری از نیمکت و مدرسه نیست. تنها دلایل مشترک دوستی گذشته، سالهاست که تمام شده است و به خاطر گرفتاری این سالها و دوری از خاطرات مدرسه حتی خیلی از خاطرات مشترک را به خاطر هم نمیآوریم تا با جزئیات مرورش کنیم. پس دیگر چه دلیلی برای گرم کردن شعله این دیدار باقی مانده است.
به چهرههایشان خیره میشوم. از آن کودکانههای "دوران سرکشی" هم دیگر خبری نیست. فرق کردهایم. یکی زیر خروارها کرم و پنکک نقاب جدیدی به چهره دارد و یکی دیگر گذر زمان شکستگی کوچکی بر زیباییاش انداخته است. معصومیت نگاه یاران دبیرستانیام، زیر گونههای کاشته شده، ابروهای طراحی شده و موهای بلوند و شرابی از دست رفته است. "fun بودن"، "دست انداختن یکدیگر" و "با صدای بلند خندیدن" آخرین دست و پا زدن در این دنیای بی روح رفاقت است فقط برای آنکه همگی چند ساعتی از روزمرگیهایمان فاصله بگیریم. هیچ کس از سختیهای دیگری نمیپرسد. بچهها نه تنها مشکلات که حتی خیلی از واقعیتهای عادی زندگی را به شکل ناشیانهای از هم مخفی میکنند و تظاهر به هیجانی مفرط از دیدار یکدیگر میکنند. غافل از اینکه "هیچ کدام مثل هم نیستند".
آدمهایی که رقص، موزیک و زیبایی تمام اشتراکاتشان را میسازد و شاید در این قسم نیز تفاوتهای آشکاری با هم دارند و اما در ظاهر دل به یکرنگی میسپارند. چقدر این پوسته تظاهر آزارم میدهد. دلم میخواست خودشان را ببینم. دلم برای آن کودکانههایی که پشت نیمکتهای دبیرستان شاهد جا ماند، تنگ شده است.
این دیدار چند ساعته به پایان میرسد. راسته خیابان را در پیش میگیرم تا یک پیاده روی بهاری حالم را بهتر کند. نسیم اردیبهشت چادرم را با لطافت بلند کرده و توی هوا تکان میدهد. نوازش این نسیم را دوست دارم. هندز فری را توی گوشم جابه جا میکنم. یک از پشت هندز فری برایم میخواند: عاشقان رفتند سوی او بس کنید جستجو/ای دریغ از سفر کو به کو با من از او بگو
من با خود برای لحظاتی تکرارهای روزانه را که برای ساعاتی از آنها فرار کردم، مرور میکنم. و به این فکر میکنم که چه "روزمرگیهای" زیبایی دارم...