از استاد تا استاد

رئيس دانشكده فيزيك، داراي دكتراي فيزيك اتمي و به روايتي رئيس پروژه همجوشي هسته اي دانشگاه غير دولتي ما بود. يادم هست وقتي 20فروردين رسما اعلام شد كه ايران به چرخه كامل سوخت هسته اي دست پيدا كرده و جشن هسته اي و روز ملي فناوري هسته اي نامگذاري شد. با نقل قول هاي مختلفي در دانشگاه مواجه شديم  كه جالبترينش براي رئيس دانشكده بود. او مي‌گفت اين‌ها بلوف است! باور نكنيد! اصلا غني سازي اورانيوم در اين درصدي كه مدعا هستند اينجا نشدنيست...از نظر او اصلا فناوري هسته اي در فشار تحريم ها توسط دانشمندان خود ايران معني نداشت. وقتي اين حرف ها را در قالب درد و دل با يكي از اساتيد بسيجي خارج از دانشگاهم در ميان مي‌گذاشتم مي‌گفت يك بخشي از اين نديدن هاي رئيس دانشكده به اين خاطر است كه او هم خود را جزوي از رقابت علوم هسته اي مي‌بيند و ترجيح مي‌دهد القا كند كه اين‌‌ها دروغ است تا طرح هاي خودش سري از سرها در بياورد.

***

دکتر مجید شهریاری، داراي دكتراي مهندسي هسته اي و استاد تمام دانشکده مهندسی هسته ای دانشگاه شهید بهشتی كسي كه تمام تحصيلات خود را در داخل كشور گذراند . عضو انجمن هسته اي ايران،نماينده دانشگاه شهيد بهشتي در امور اجرايي همكاري با سازمان انرژي هسته اي، مدير گروه كاربرد پرتوها، مشاور جمهوري اسلامي ايران در پروژه سزامي و...از جمله مسئوليت هاي اجرايي وي بود. وسرانجام اين دانشمند فرزانه واستاد فيزيك هسته اي دانشگاه شهيد بهشتي ايران در تهران درتاريخ ۸ آذر ۱۳۸۹ توسط رژيم صهيونيستي و باهمكاري اطلاعاتي منافقين دريك عمليات تروريستي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

***

تمام حرف هايش را با تندخويي و در قالب متلك و كنايه مي‌گفت. اصلا اخلاقش همينجوري بود. وقتي مي‌خواست دانشجويي را تشر بزند هم همينگونه رفتار مي‌كرد. يكي از بچه ها تعريف مي‌كرد وقتي مي‌خواست روي پروژه مولدهاي LTC كه نسل جديد مولدهاي برق است و از فتاوري هاي پلاسماست كار كند نزد استاد رفته و موضوع را براي همكاري و گرفتن مجوز استفاده از امكانات دانشگاه با او در ميان گذاشته . اما نه تنها با استقبالي نسبت به طرحش مواجه نشده بلكه مجبور شده دعواها و متلك‌هاي استاد را بشنود. استاد مي گفت: تو دانشجوي كارشناسي مي خواهي روي اين طرح كار كني؟ اين موضوع جامع تر از اينهاست كه شما از پسش بربياييد.در مورد خودتون چه فكري كرده ايد؟ اصلا تقصير شما نيست كه...همه‌اش تقصير اين احمدي نژاد است كه به شماها اعتماد به نفس كاذب داده و حالا شماها فكر ميكنين روي هر طرح ِ نشدني مي‌توانيد انگشت بگذاريد. برويد به درستان برسيد. اين كارها را هم بگذاريد براي دانشجويان دكترا و اهلش...

***

رفتارش با دانشجویان بسیار پدرانه و مهربانانه بود. آن‌قدر با دانشجویان صمیمی بود كه محیط دانشكده به یك خانواده تبدیل شده بود و دانشجویان، خصوصی‌ترین مسائل خویش را با ایشان درمیان گذاشته و مشورت می‌گرفتند. ولی این صمیمیت، خللی در كلاس‌های درسی و جدیت این كلاس‌ها ایجاد نمی‌كرد. در كلاس درس و انجام تكالیف و امتحانات، بسیار جدی و سخت‌گیر بودند. تكالیف درسی‌شان از سخت‌ترین تكالیف درسی دانشجویان بود و همین موضوع باعث شده بود كه دانشجویان بعد از گذراندن درس ایشان بسیار قوی و مسلط به موضوع بودند و خودشان از توانایی‌هایی كه به‌دست می‌آوردند، بسیار خشنود بودند. به تعبیر یكی از دوستان، «دكتر، دانشجوی قدكوتاه نداشت». تمام كسانی‌كه تحت نظارت ایشان فارغ‌التحصیل شده‌اند، افرادی بسیار توانا در مسائل علمی و دارای اعتماد به‌نفس بالا هستند. یقیناً موفقیت‌های علمی ایشان، به منزله‌ی صِفرهایی بود كه در جلوی قامت بلند ایمانی ایشان معنا پیدا كرد.

***

روزي كه برايمان جشن ورودي جديد گرفتند آمد و پشت تريبون برايمان سخنراني كرد. بعد از آن هم بارها در كلاس با سخنانش مواجه شده بوديم كه شك نكنيد شما در مجهزترين دانشكده فيزيك خاورميانه تحصيل مي‌كنيد. مدرك شما مورد تاييد اكثر كشورهاي اروپايي است و شما بعد فارغ التحصيلي به هر كشوري كه اراده كنيد براي ادامه تحصيل مي‌توانيد برويد. آنقدر اين حرف ها برايم تكراري شد كه بتوانم از حفظ براي بقيه تعريف كنم. اما هيچ كس پاسخي براي سوال من نداشت كه چرا در مجهز ترين دانشكده خاورميانه(!) هيچ وقت تبريكي، جشني، بيانيه‌اي و حتي دو خط تحليل علمي در رابطه با آنچه در نيروگاه‌هاي اتمي اتفاق افتاده و يا در حال اتفاق افتادن است گفته نمي‌شود؟ چرا رئيس دانشكده ميان تمام تعريف و تمجيدها و سخنان علمي اش كلمه اي از پيشرفت علوم هسته اي نمي‌گويد؟

***

هرگز دروغ و غیبت را به كلام خویش راه نمی‌داد. در مجامعی كه احكام اسلامی نادیده گرفته می‌شد، شركت نمی‌كرد. با افرادی كه تقید زیادی به مسائل شرعی نداشتند، زیاد رفت‌وآمد نداشتند و معتقد بوند كه حشر و نشر با این افراد، بر رفتار خود ما نیز اثر منفی می‌گذارد. همچنين خواندن نماز اول وقت، خصیصه‌ی بارز ایشان بود و در برپایی نماز شب كوشا بودند.

***

"شهادت دكتر شهریاری، آبرویی داد به جامعه علمی كشور. شهادت همچنین شخصیت برجسته و مورد قبولی، به دشمن نشان داد كه در محیط علمی جمهوری اسلامی، اینجور شخصیت‌ها و انگیزه‌هایی وجود دارد"     از بیانات رهبری در دیدار با خانواده شهید شهریاری(۳۰/۱۱/۸۹)

استاد گرامي! آقای رئیس!بعد از گذشت يك سال از شهادت دانشمندان هسته اي كشور كه همسال و همكار خودتان بوده اند. آيا وقتش نرسيده كه از آبرويي كه جامعه علمي كشور به خاطر خون شهيد شهرياري و ديگر شهداي هسته اي به دست آورده صيانت كنيم؟ وقتش نرسيده كه كينه هاي شخصي، فكري و رقابت هاي بچه گانه علمي را همينجا دفن كنيم و از زحمتي كه امروزيان براي فناوري هسته اي كشيده‌اند پرچم افتخاري بسازيم براي آيندگان؟ وقتش نرسيده كه از ادامه تحصيل در اروپا، براي دانشجويان نوپاي امروز، قصر رويا نسازيم تا آنها خود روياهاي علمي‌شان را بسازند؟

استاد عزيز! آقايان دكتر در سراسر دانشگاه هاي كشور! آقايان مسئول مجامع علمي! ما قدر دانشمندان خود را ندانستيم. اما دشمنان خيلي زود استعدادهاي آن‌ها راشناختند. ما باور نكرديم كه در نيروگاه هاي هسته اي به دست تواناي دانشمندان خودمان معجزه هايي رخ داده است اما دشمن خيلي خوب جنس اين معجزات را شناخت و اقدام به حذف فيزيكي آنها كرد . کی قرار است بیدار شویم؟؟؟

  • آبی ها "من" نوشت است
  • قرمزها "او" نوشت (قلم دکتر قاسمی همسر شهید شهریاری)

 

لینک مطلب در عمارنامه

خون شد دل صاحب‌الزّمان، از بس که...؟!

به يكي از بچه هاي گروه كه در مورد افكار شهيد چمران از او پرسيده بود گفته بود:"شهيد چمران آدمي خوبي بوده ولي راهش را اشتباه رفته است..." از سخنش آتش گرفته بود و البته متعجب از اينكه دكتر مذهبي ما در مورد عارف فيزيكدان جنگ اينچنين حرف مي‌زند.  

دكتر را از ترم اول شناختم. از روز اول و ساعات اول دانشجويي و البته از درس"فيزيك1"...از آن محاسن خرمايي رنگ و چشمان سبز رنگش ...با همه ي كردار مذهبي‌اش از همان روزهاي نخستين به دلم نمي‌نشست...برخي از بحث هايش سر كلاس بچه هاي مذهبي را به تعجب زيادي وامي‌داشت...عقايد عجيبش در مورد مراجع تقليدي كه قبول نداشت و يا ذهنيتش در مورد آمادگي براي ظهور.غير مستقيم بچه ها را از نزديك شدن به بسيج دانشجويي منع مي‌‌كرد.

مي‌گفتند كه از مدرسين مدرسه علوي بوده و بعد از گرفتن دكترايش از دانشگاه شريف، "مدير گروه" ما شده بود. عيد و ميلادي نبوده كه سراغش بروي و از دستش شيريني نگيري و شهادتي نبود كه مشكي اش را نپوشيده باشد. و هر وقت وارد اتاقش مي‌شدم تابلو نوشت هايش در مورد امام زمان(عج) توجهم را جلب مي‌كرد. اما حرف ها و عقايدش هيچ گاه به دلم ننشست... و همواره يك حقيقت عميقا آزارم مي داد و آن اينكه كه مهدي فاطمه(عج) چقدر غريب است...

يادم هست كه در روز جشن بزرگ هسته اي كه همه‌ي بچه هاي دانشكده فيزيك با هر طرز تفكري، شاد بودند و شيريني پخش مي‌كردند ،سر كلاس به استاد تبريك گفتند و نظرش را در مورد جشن هسته‌اي پرسيدند و دكتر ِفراري از سياست ما، ترش كرد، تبريك روي تابلوي كلاس را پاك كرد و گفت اصلا به ما چه ربطي دارد؟ من به مسائل سياسي كاري ندارم...

هر ترم يك هديه ي فرهنگي(!) براي شاگرد اول هاي گروه داشت...يكي از كتابچه هاي مذهبي كه البته از جديدترين محصولات انجمن حجتيه بوده است. اين بار اما خودش كتاب نوشته است، محتوايش پرسش و پاسخ هايي در مورد امام زمان(عج) است...خواندن و شفاهي بحث كردنش با استاد نمره هم دارد كه البته به هر كسي(!) تعلق نمي‌گيرد...

با وجود آنكه نمادها و نشانه هاي مذهبي بودن از سر و رويش مي‌ريخت اما باز هم، گاهي اوقات غير مذهبي هاي كلاس توي چشمانم زل مي‌زدند و با ترديد مي‌پرسيدند: به نظرت دكتر مذهبيست؟ آخر يك جوريست...!! آن‌ها هم مي‌گفتند كه عقايد دكتر به دل نمي‌نشيند اما شايد هيچ كدام نمي‌دانستند كه دكتر" حجتيه" ايست و اصلا انجمن حجتيه چيست و مرام فكري‌اش چيست...

و هر آنكس كه بداند در تفكرات انجمن حجتيه چه ‌مي‌گذرد، معناي و مفهوم تلخ رفتارها و بي تفاوتي هاي استاد را مي‌شناسد...تفكراتي كه ظاهرش در پر رنگ نگه داشتن نام صاحب الزمان(عج) است . اما باطنش خون به دل مهدي فاطمه(عج) كرده...اين روزها را شايد حجتيه اي ها بيشتر و پر رنگ تر از ديگران جشن مي‌گيرند و خرج مي‌دهند و...اما به واقع دلي براي عدل و داد حكومت مهدي(عج) نمي‌تپد...آنان زمينه سازي براي ظهور را به سبك خود رقم مي‌زنند و مسلكشان در اتاق هاي دربسته سخنراني و كتاب مي‌شود به اذهان ديگري منتقل مي‌شود...

***

۱- و امام(ره) زودتر از همه شناخته بودشان:

 "......دیروز حجتیه ای ها، مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوبه‌ی مبارزات، تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند. امروز انقلاب‌تر از انقلابیون شده اند. ولایتی های دیروز که در سکوت و تحجر خود، آبروی اسلام و مسلمین را ریخته اند و در عمل، پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را می خورند."

 (صحیفه امام، ج 21،ص281 )

۲- به نوشته یکی از مسئولان دفتر امام خمینی(ره), اطلاعیه ای را به امام نشان دادیم و گفته شد انجمن اعلام انحلال کرده است. به هنگام قرائت متن, وقتی به کلمه تعطیل برخورد شد, با تبسم فرمودند:

" تعطیل غیر از انحلال است. اینکه فایده ندارد... این کار اثری ندارد. آن ها که فاسد هستند, کار خودشان را می کنند..."

(در سایه آفتاب, محمد حسن رحیمیان, ص 229 )

۳- شد بسته در هر دو جهان، از بس که...
خشکید زمین و آسمان، از بس که...
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحب‌الزّمان، از بس که...؟!

(جلیل صفربیگی)

ان الله مع الصابرین...

يكي از روزهاي سال هشتاد و فتنه بود و بغض و كينه انقلابي و دردهاي سنگين...

تعدادشان زياد بود...بالاي صد نفر..امكانات تبليغاتي هم با خودشان آورده بودند...كلي پرچم و نقاب و مچ بند سبز...بعلاوه ي پوسترهاي رنگارنگ از موسوي و منتظري... از مدتها قبل برنامه داشتند كه سه شنبه هاي دانشگاه را شلوغ كنند و ما نزديك به وقت تجمع كردنشان اين را فهميده بوديم. اين سومين تجمع بود...اما ما انتظارش را نداشتيم...انتظارش را نداشتيم اينقدر وقيح باشند و بعد از حرمت شكني عاشورا هم جمع شوند براي آرمانهاي سكولارشان...تعدادمان كم بود و دستمان خالي از امكانات...توهين هايشان به رهبري كه همه‌ي شعائرشان را مي‌ساخت به ما ثابت كرد كه بايد عكس امام و رهبري را داشته باشيم. چند نفري رفتند و بعد از ده تا15 دقيقه با عكس هاي پرينت شده سياه و سفيد از امام و آقا بازگشتند و ما همه‌ي شعائرمان را در همان امكانات ناچيز بر فراز دست هايمان به رخشان كشيديم. تعدادمان كم اما تكليفمان سنگين بود...نمي توانستيم فقط تماشايشان بكنيم تا شايد به غيرت دانشگاه نشينان بربخورد و واكنشي از مسئولي...چون در آن فضاي سياه اساسا غيرتي براي مسئولي تعريف نمي‌شد...مقابلشان ايستاديم...توهين به رهبري كردند درود به رهبري فرستاديم...هو كردند...الله اكبر گفتيم...فحش دادند...مرگ بر منافق سر داديم...و آنطرفتر چند نفري هم مي‌كوشيدند ديگ سرد غيرت حراست را به جوش بياورند تا بلكه ساحت مقدس دانشگاه را از سكولاريسم بزدايد...انكار مسئولين شعارها را متوجه شان كرد...فرياد ميزديم از عمق جان...

تعدادمان بيشتر مي‌شد...تعدادشان بيشتر مي شد...چند نفر از بچه ها براي شناسايي رفتند بين شان...چند نفري هم با دوربين ثبت شان مي‌كردند...دستي هم مي‌شمرديم مشخص بود كه دو سه برابر ما جمعيت دارند...تماشاگرهاي معركه هم اين را مي‌گفتند و البته شگفت زده از اينكه بسيجي هاي اين سو با اين تعداد كم با چه عزمي فرياد مي‌زنند و آنسوتر آنها پشت نقاب هاشان با چه ترسي شعر مي‌خوانند...مي خواستند وارد دانشكده شوند اما راهشان را سد كرديم...آخرفضاي علم و دانش حرمت دارد ...معركه را ادامه داديم تا دست از توهين هايشان بردارند...تنها راه پيش رويمان در آن التهاب همين بود و البته ادب كردن مسئولين را هم بيفزاييم...

با يكي از دوستانش كه از ليدرهاي جمع دين ستيز سبز بود، بعد از معركه ي آن روز هم مسير شده بودند...ميگفت ترسي آميخته با تعجب فراوان وجودش را گرفته بود و با هيجان و شگفت زده حرف ميزد... مي‌گفت: "چقدر زياد بودند اين بسيجي ها... دائما هم به تعدادشان افزوده مي شد..چند برابر ما مي‌شدند...اصلن نميدانم از كجا سبز مي‌شدند...اصلن فكر نمي كردم دانشگاهمان اين همه بسيجي داشته باشد..." بريده بريده و با هيجان دائما اين جملات را تكرار مي‌كرد...

و خداوند فرمود:

* هرگاه از ميان شما بيست نفر رزمنده شكيبا و پايدار باشند، بر دويست نفر غلبه مى يابند و اگر از شما صد نفر باشند، بر هزار نفر ازكافران پيروز شوند، زيرا آنان اهل درك نيستند.(انفال/ 65)

* كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ (بقره249) به خواست خدا چه بسا گروه اندکی که بر گروه بسياری غلبه کند،که خدا باکسانی است که پای می فشرند.


پ ن:

۱- وقتي دانشگاه آزاد من غير اسلامي شد مرتبط با همين پست

۲-  سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان خورده ايم
گواهي بخواهي اينك گواه
همين زخمهايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري بسر برده ايم

 "قيصر امين پور"

مختصاتي به نام بسيج دانشجويي

گاهي وقت ها اينطور مي‌شوم ...از كار خسته و از درس مانده...انگار كه درس از سر اجبار است و كار براي سرگرمي...هدف همه را با هم گم ميكنم... گاهي وقت ها اينطوري مي‌شوم... مثل بچه اي كه راه خانه اش را گم كرده يا مثل مسافري كه نقشه اش را گم مي كند...سرگردان و حيران دور خودم مي چرخم و به داشته ها و نداشته هايم مي‌انديشم...راستي! راه كدام طرفي بود؟...اين وسط به غير هدف، يك چيز ديگر را هم گم كرده‌ام، آرامشم را...مبهوت به كارهاي ناتمامي نگاه ميكنم كه انتظارم را مي‌كشد اما من را خيالي براي تمام كردنش نيست... گويي طلسم شده ام...ساعت ها...روزها... گاه ماه ها همين مي شود يك عادت...عادت به يكنواختي... گاه همه مان همينطور مي شويم...در گذر زمان ذهنمان در گير و دار روزمرگي كرخ مي شود و خود متوجهش نيستيم... فقط مي دانيم يك چيزهايي نادرست است و معادله زندگي جواب نمي دهد...فقط مي دانيم يك كارهايي بايد انجام شود كه در توان و مسير ما نيست... اين وسط حتما معنويت جواب مي دهد...حتما ياد خدا، مسجد، زيارت و...اما اگر حتي اينها را هم براي خود نگه نداشته باشي و تبديلش كرده باشي به روزمرگي چه ؟

در ميان همه ي روزمرگي ها برايم دلچسب است...هر چه بيشتر مي گذرد ...لذت بخش تر و معنوي تر مي شود...دقيقا مختصاتي به نام بسيج دانشجويي را مي گويم... اصلا آنجا چيزي به اسم روزمرگي معنا پيدا نمي‌كند...در اين اوقات بي حوصلگي شايد خودم هم متوجه نباشم اما يقينا چيزهايي آرامم ميكند كه نوستالوژي بسيج دانشجويي باشد... گاه يك تلفن به دوستان و گاه يك ملاقات من را مي برد تا همه‌ي روزهاي پرالتهاب فعاليتم كه وقت سرخاراندن نداشتم اما كلي انگيزه براي رفتن داشتم و كلي هدف براي ادامه دادن... مختصاتي كه از نظر مكان كوچك بود اما كلي اكسيژن تازه براي نفس كشيدن داشت...كلي هواي تازه براي فكرها و ايده هامان داشت... يك مشت بچه بسيجي كه از نظر بعضي ها پول نفت را سرمي كشيدند اما براي من تجلي زندگي بوده اند...همان ها كه پدر هرچه ضدانقلاب بود را درآورده بودند و وسط معركه گويي، قل و قل از زمين مي‌جوشيدند...نه خودي را وقت انتقاد مي‌شناختند و نه دشمن را در هر شرايطي فراموش مي‌كردند...يك مشت بسيجي دوست داشتني كه ايمانشان به وجدم مي‌آورد...وقتي در كنار هم درس مي خوانديم...وقتي براي بحث با استادها سركلاس همديگر هم حاضر مي شديم...اردوهايي كه هرچه زيارتي تر براي ما سياحتي تر بود. چون بعد از اشك زيارت، لذت جشن پتو و خالي كردن پارچ اب روي سر يكديگر بيشتر بود...لذت فشردن دست بغل دستي وقتي چشم به ضريح زيارتي مي‌انداختي و بي ريا از او مي‌خواستي فقط دعايت كند و مي دانستيم كه شايد در آن لحظه دعاي هيچ كس به اندازه ي او مستجاب نباشد. فال جبهه با تسبيح، تا ملتي را شهيد و يا مفقود الاثر كنيم و بعد برايش فاتحه اي و ... برنامه ريزي براي تجمع ها و همايش ها...دستورالعمل هاي آنتي جاسبي ... اين نوستالوژي ها هنوز هم مزه مي دهد...دور هم بنشينيم و وسط خروار خروار شوخي و خنده ياد هم بيندازيم از شهدا بگوييم و بعد خالصانه اشك بريزيم...تنها جمعي كه اشكت را بي ريا و بي شرمندگي جلويشان نمايان مي‌كني...زيارت شهداي پنج شنبه ها... قرار درس خواندن هاي آخر ترم...درس زندگي گرفتن از باتجربه تر ها و ياد دادن به كم تجربه ترها...مادر پايگاه شدن و مادربزرگ شدن...ميانجي گري ها و نذر و نيازها سر برطرف شدن مشكلات داخلي... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...

بگذار پشت سر بسيج دانشجويي هر چه مي‌خواهند بگويند...زياد فرقي نمي كند...بگذار هرچه توان دارند براي خراب كردن فضاي انسان ساز اين تشكل خرج كنند...بگذار براي تشكيلات خودشان آدم اجير كنند تا بروشور بنويسد و دستورالعمل چاپ كند كه چگونه مي‌توان با نفي بسيج دانشجويي براي تشكل خودشان جذب نيرو كرد...بگذار ساعت ها وقت بگذارند تا ذهن جديدترها را نسبت به بسيج دانشجويي خراب كنند و...اصلا مهم نيست...حق، حقانيت خود را نمايش مي دهد...حقانيت خود را فرياد مي‌كند...اصلا اين خاصيت حقيقت است... اين راهي است كه با نفس امام آغاز شد و تا آخر اين تقدس را با خود به همراه دارد... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...


پ.ن:

* بعد از مدتها یک سرور قالب وبلاگ یافتم که قالبهایش برایم جذاب بود...آن هم ظاهرا جزو سایت هایی از آب درآمد که آبش با بلاگفا توی یک جوی نمی رود. به ناچار به شکل سابقمان بازگشتیم...

* قابل توجه جوانفکر و مشایی چی ها: رابطه‌ی ما و ولی‌فقیه، رابطه‌ی تکلیفی و ارشادی نیست!

* بفرمایید ازدواج!

استاد گرامي، شما چرا؟

سلام بر استاد قديمي و انقلابي مان  دكتر نقوي!

آقاي دكتر يادتان هست چند سال پيش كلاس هاي درس "انقلاب اسلامي" در دانشگاه آزاد را كه خودتان تدريس مي‌كرديد؟ يادتان هست آنقدر بيانتان زيبا و شيوا بود كه همه دانشجويان انقلابي را مجذوب كلامتان مي‌كرديد؟ من يكي از دانشجويانتان بودم كه ده ها خاطره شيرين از تدريستان به ذهن سپرده‌ام. و آن روزها سعي مي‌كردم تحت هيچ شرايطي حتي يك جلسه از كلاستان را از دست ندهم. يادتان هست كه چه روزهاي خاطره انگيزي را برايمان ساختيد؟

اما امروز اين خطوط را براي قدرداني و تشكر نمي‌نويسم. امروز مي‌خواهم از شما به عنوان جزئي از ملتي كه شما نماينده‌اش هستيد، انتقاد كنم. مي‌خواهم گله‌هاي اين هفته ي پر فراز و نشيب خانه ملت را برايتان مرور كنم. در پي حوادث هفته‌ي گذشته، هزاران علامت سوال در ذهنمان نقش بسته كه مي‌خواهم به آنها پاسخ دهيد. مي‌خواهم از شما گله كنم به عنوان كسي كه در حمايت از طرح وقف اموال مردم، سينه ي حمايت سپر كردديد. و در تاييد اين طرح، در صحن علني مجلس صحبت كرديد.

اگرچه امروز با غيرت عده‌اي معدود از اصولگرايان واقعي، مجلس طرحش را رد كرد و... اما برخي از وكلاي مردم خوب خوش خدمتيشان را به دانشگاه آزاد ثابت كردند...اگرچه امروز فريادهاي خروشان مردمي كه سالها حقشان در جايي به اسم دانشگاه آزاد اسير گشته، بر قدرت هاي  سي ساله پيروز شد، اما خيانت خواص مجلس نشين، به اين سادگي ها از ذهن مردم پاك نخواهد شد...

استاد عزيز! يادتان هست كه سر كلاس هايمان چقدر از نقش رهبري و ولي فقيه مي‌گفتيد؟ و چقدر با دانشجويان لائيك كلاس، كه كمترين احترامي براي واژه رهبر قائل نبودند به بحث مي‌نشستيد؟ يادتان هست كه با چه آرامشي با استدلال هاي زيبايتان در مقابل توهين هاي آنان مي‌ايستاديد و از رهبري  حمايت مي‌كرديد؟ بگوييد حالا چه شده كه در مقابل نص صريح رهبري در مجلس طرح تصويب مي‌كنيد؟ و به عنوان يكي از اولين حاميان طرح، در موافقت آن سخنراني مي‌كنيد؟مگر اين همان "رهبر"ي نيست كه سر كلاس هايتان تمام قد از آن دفاع مي‌كرديد؟ بگوييد چرا مباحث كتاب"انقلاب اسلامي" را كه خودتان نوشته‌ايد امروز در عمل نقض مي‌كنيد؟

آقاي دكتر! شما در هفته‌اي كه گذشت در خيرات كردن حق دانشجويانتان كه روزي برايشان از مبارزه با ظلم مي‌گفتيد شريك شديد. و در جايگاه نماينده مردم، بين حمايت از حق مردم و حمايت از ظلم مداران، دومي را برگزيديد.

استاد گرامي! شما چرا؟ شما كه از خانواده ي سياسي دانشگاه آزاد نبوديد چرا از اين طرح غيرقانوني، همپاي عباسپور (فاميل و نشان دار چندين ساله‌ي دانشگاه‌ آزاد) حتي پس از تصويب طرح حمايت كرديد؟ يادتان هست آن روزهايي كه تازه توسط مردم انتخاب شده بوديد چه غريبانه در دانشگاه آزادمان سپري شد؟ يادتان هست وقتي در همان انتخابات " هاشم زاده هريسي" انتخاب مياندوره‌اي خبرگان شد، تبليغات فراوان، پلاكاردها و تبريك هاي رنگارنگي را كه براي او در دانشكده از سمت مسئولين دانشگاه بالا رفت ومسئولين به روي مبارك هم نياوردند كه شما يعني يكي از اساتيدشان نماينده مجلس شده و... جز عده‌اي معدود از دانشجويانتان، كسي تبريك گوي مسئوليت جديدتان نشد؟ فقط براي اينكه هريسي كانديداي اصلاح طلبان بود و از اقوام مديران و شما مستقل با عقايد اصولگرايي... همان موقع بود كه چند نفري در پايگاه بسيج دانشكده از پول توجيبي هايشان كتاب "اخلاق كارگزاران" را با يك دنيا تشكر كادوپيچ كردند و انتهاي كلاس تقديمتان كردند. آن روز فقط افكار مردمي و بسيجي بود كه تحسينتان مي‌كرد اما امروز همان كساني كه روزي در جدول بندي سياسيشان نمي‌گنجيدي برايت كف مي‌زنند... بگو چه شده همپايشان مقابل مردم مي‌ايستيد؟

 آقاي دكتر! روز سه شنبه، همان دانشجويان بسيجي كه روزي به حضورتان در دانشگاه افتخار مي‌كردند و شما با لبخند مورد اطمينان مي‌خوانديشان، مقابل مجلس جمع شدند و معترض شدند به همه‌ي كارهاي غيرقابل پيش بينيتان...اما شما آنها را نديديد...شما چهره هاي ملتهب دانشجويان انقلابي كه رگ هايشان از عصبانيت بيرون زده بود و فرياد مي‌كشيدند تا از حرف بر زمين مانده ي رهبرشان حمايت كنند نديديد. نديديد كه ساعت ها آنجا منتظر مانديم تا شما و دوستانتان بيرون بياييد و توضيح دهيد برايمان از علت حمايتتان از قدرت هاي دانشگاه ازادي...

دكتر جان! كاش ميز و نيمكت كلاس انقلاب را دوباره علم كنيم و تو برايمان مرور كني كه يك نماينده مجلس، حامي و نماينده ملت است يا يكي دو تن از مسئولين با نفوذ؟ گويي فراموش كرده‌ايد كه حافظه تاريخي مردم قوي است و هنگام انتخاب دوباره اين خاطرات را مرور مي‌كنند...

آقاي دكتر! بگو معاونت آموزشيت در دانشگاه آزاد دبي كار دستت داد يا ايام نمايندگي مسئولين دانشگاه آزادي كشفت كردند؟ مطمئنا تو جزو آنهايي نيستي كه جاسبي در سخنراني معروفش عنوان مي‌كرد: "نمايندگاني كه ما از آنها حمايت كرديم حالا بايد از ما حمايت كنند و اين يك حمايت دو طرفه است ...." چون ما بي محلي هايشان را زمان انتخابت ديديم... پس بگو امروز چه دليلي تو را در ليست خواص بي بصيرت جاي داده؟

استاد عزيز! يادم هست در انتهاي پيام تبريكمان ، ابتداي كتاب، برايت نوشتم: "دعاي خير موعود منتظر بدرقه همتتان" فكر ميكنيد امروز چقدر دعاي خير امام(عج) همراهتان مانده با اين همه نارضايتي...؟

كاش هيچ وقت خاطره هاي شيرين مبارزه  استاد انقلابيمان در دانشگاه، به تلخي نمي‌گراييد... يادش بخير! ساعت اولي كه اسمتان به عنوان نماينده اعلام شد و بر رقيب پرقدرت اصلاح طلبتان پيروز شديد با شوق فراوان پيامك تبريك برايتان زدم تا به ياد بسپاريد اگر به خاطر خدا با مردم باشيد محبتتان از دلشان بيرون نمي‌رود...يادش بخير! جلسه ي آخر كلاس كه در يك روز برفي برگزار شد و با هم عكس يادگاري انداختيم...يادش بخير...

آقاي دكتر نقوي! منتظر بازگشتتان به سمت مردم مي‌مانيم...


پاچه خواري به شيوه‌ي دانشگاه آزادي!

عكس زير، يكي از ده ها تحفه‌ايست كه به نشان عرض ارادت تقديم ساحت مقدس دكترجاسبي شده است و به نشان افتخار در معرض ديد عموم قرار داده شده است.

 

برداشت هاي اخلاقي از عكس:

اين رياست است نه سلطنت!

خدا نيامرزدت پهلوي!

قافيه چو تنگ آيد شاعر به جفنگ آيد!

................................

دخیلک یا جاسبینا!


پ.ن: برداشت های اخلاقی خودتون از عکس رو بگید. نظرات برگزیده و کاملا اخلاقی به لیست برداشت ها اضافه میشن


پ.ن ۲ : امروز با دوستان رفتیم میان قاب ها،هدايا و لوح هاي تقدير  دوست داشتنی جاسبی كه مانند اشيا موزه در طبقه هفتم دانشكده انساني كه معروف به طبقه مسئولين است سري بزنيم. هر چه ميان قاب ها جستجو كرديم اثري از واقعه ي هنري بالا نبود (!)... فكر كنم لو رفتيم!!  يا شايدم... فروختنمون

 

لینک مطلب در برنا

مستند تلخ

روايتي دانشجويي يا مستند تلخ:

وقتي دانشگاه آزاد من غير اسلامي شد...

 

سكانس اول

دوشنبه 16 آذر88

نماي بيروني/ محوطه‌ي دانشگاه-ميدان ساعت

اهالي فرقه‌ي سبز دورتا دور ميدان جمع شده‌اند(صداي سوت و كف و نعره و فرياد)- يكي از شاهدان ماجرا مي‌گويد در ابتدا 30-40 نفر هم نبودند اما به محض اينكه فائزه هاشمي وارد معركه شد بچه ها هم شهامت ايستادن پيدا كرده‌اند- عده‌اي موبايل به دست فقط فيلم مي‌گرفتند

راوي مقابل دوربين مي‌افزايد: گويي از افتخاراتشان فيلم مي‌گيرند و البته شايد براي دوستان لندن نشين خوراك تهيه مي‌كنند،چه كسي است كه نداند اين فيلم ها دو ساعت بعد خوراك يوتيوب و پيرو آن بي بي سي با بودجه‌ي دولت انگليس است؟

درهاي دانشكده هاي مجاور تجمع به خواست حراست قفل است و سرويس هاي دانشكده هاي بالا متوقف شده اند،دانشجويان يا درون دانشكده حبسند و يا بايد ناچارا در ميان جمعيت تجمع كننده بايستند حالا خواه موافق باشند و شعار دهند و خواه تماشاچي

فائزه هاشمي در ميان دانشجويان تجمع كننده ايستاده، گاه برايشان حرف مي‌زند و گاه با آنها شعار مي‌دهد و بعد از مدتي با اسكورت حراست دانشگاه راهي دفتر رئيس(!) مي‌شود.

جمعيت تجمع كننده لبريز هيجانند، آنچنانكه به راحتي با هدايت مسئولين حراست به سمت در خروجي دانشگاه مي‌روند و وارد خيابان مي‌شوند و تجمع خياباني مي‌شود.

سكانس دوم

سه شنبه- اول دي 88- ساعت12 ظهر

نماي بيروني/محوطه‌ي دانشگاه-مجاورت سرويس هاي دانشگاه

جمعيت سبز كمتر از صدنفر است، اينبار با پوسترهاي رنگي منتظري ايستاده‌اند و در حاليكه صورت هاي خود را با ماسك سبز پوشانده‌اند شعر يار دبستاني مي‌خوانند...گروهي ديگر در مقابل آنها در حال شكل گيريست...با عكس هاي پرينتي از امام و رهبري در دست كه شعارهايشان متفاوت است

راوي مي‌افزايد: و اينان دانشجويان انقلابيند كه آرام نمي‌نشينند تا ارزشهايشان را سبز كنند

شعارها در تقابل يكديگر سرداده مي‌شود

گروه اول:مرگ بر ديكتاتور

گروه دوم: مرگ بر منافق

-دروغگودروغگو 63 درصدت كو؟

-آشوبگر دروغگو كارت دانشجوييت كو؟

-پول نفت چي شده؟خرج بسيجي شده – (راوي مي‌افزايد:اينان گمان كرده‌اند سازماندهي بسيج است ومخالفت با آن افتخار،درحاليكه ارزشهاي انقلاب فراتر از عصبانيت از چند شعار كودكانه عليه انديشه‌ي بسيجي است)

-دلار آمريكايي نوش جون نوش جون

دوستان حراست با كت هاي سورمه‌اي شان همچون ستوني بي حركت و بدون مخالفت مابين دانشجويان ايستاده‌اند و در مقابل مخالفت دانشجويان انقلابي به خاطر سكوت آنها مقابل دانشجويان آشوبگر هيچ پاسخي ندارند.

با زياد شدن تعداد دانشجويان انقلابي، تعداد سبزها هم بيشتر مي‌شود و بيشتر از اين دو گروه تعداد دانشجويان تماشاگر است كه از پله ها و ديواره هاي اطراف آويزان شده‌اند تا پرده‌اي از معركه را از دست ندهند.

حاميان فرقه‌ي سبزبا پرچم هاي سبز رنگ،صورت هاي رنگين به آرايش، در حاليكه كف و سوت را به صورت آهنگين اجرا مي‌كنند بلند مي‌خوانند:عزا عزاست امروز،روز عزاست امروز،جنبش سبز ايران صاحب عزاست امروز... وانقلابيون درحاليكه سياه پوش محرمند سينه زنان مي‌گويند:كل كل يوم عاشورا،كل كل ارض كرببلا...

و حراست همچنان تماشاچيست

يكي از تماشاچيان كه سكوت را جايز نمي‌داند، متعجب با خود زمزمه مي‌كند:يعني اين حراستي كه در عرض دو ساعت ركورد زده كه توانسته حكومت نظامي برپاكند، الان نمي‌تواند جلو معاندين نظام و ليدرهاي بيرون دانشگاهي را بگيرد؟

راوي مي‌افزايد: و بنگر به رگ هاي برآمده از غيرت انقلابي، روي پيشاني و گردن اين دانشجويان كه با تمام وجود فرياد مي‌زنند:"خميني شاهد باش، ما اعتراض كرديم" و اينان مقابل دانشكده ها سنگر مي‌گيرند تا پاي آشوبگران به ساحت مقدس دانشگاه باز نشود.

سكانس سوم

سه شنبه 8دي 88-ساعت 12ظهر

نماي بيروني/محوطه‌ي دانشگاه

جمعيت سبز همان جاي قبلي تجمع كرده‌اند- تعدادشان كمتر از هفته‌ي قبل است-يكي از دانشجويان انقلابي درحال جر و بحث كردن با حراست است و از او مي‌خواهد در كمتر از نيم ساعت جمعيت حمايت كننده از حرمت شكنان عاشورا را متوقف كند وگرنه دانشجويان انقلابي هم مقابله به مثل خواهند كرذد.يكي از دانشجويان مي‌گويد از صبح به حراست اطلاع داده شده كه قصد تجمع غيرقانوني وجود دارد و بايد جلوگيري كرد اما حراست اقدام به موثري انجام نداده.

دانشجويان انقلابي منتظرند تا فرصت نيم ساعته‌ي حراست به پايان رسد بنابراين با سكوت خود و عكس هاي رهبري و امام مقابل حاميان حرمت شكن ايستاده اند و دانشجويان اشوبگر هم فقط انقلابيون را هو مي‌كنند.

فرصت نيم ساعته تمام مي‌شود-اينبار مسئولين حراست هم وسط معركه هستند –و جمعيت هر لحظه بيشتر و بيشترمي‌شود... راوي مي‌افزايد: اينبار بحث، بحث مخالفت سياسي نيست.پاي حرمت شكنان حسيني در ميان است . موضوع ولايت و رهبريست. و البته كه برخي بيدارتر از آنند كه به هر قيمتي در جمعيت سبز حضور يابند و به امام حسين(ع)پشت كنند...

شعارها اينبار تندتر و تند و تيزتر از بار قبل است.سمت و سويش هم. سبزپوشان در حاليكه برگه هاي سبز رنگ عكس امام را در دست گرفته‌اند رهبر را نشانه گرفته‌اند و انقلابيون هم با خروش و بعضا چفيه به گردن منافقين حرمت شكن را

گروه حامي حرمت شكنان: ...،...،...(به دليل شكسته شدن حريم اخلاق از گفتن شعارهايشان معذوريم)...بعضي از شعارها آنچنان حريم شكن بود كه محرك بروز نفرت در انقلابيون بود و ايجاد درگيري كرد.

گروه انقلابي: دانشجوي بي غيرت همينه همينه، جاسوس انگليسي كيفت كو كيفت كو؟ ، اگر امام زنده بود منافق و كشته بود...

مسئولين حراست كه كلافه شده بودند در وسط معركه گاه به نعل ميزدند و گاه به ميخ و گاه نعل را فراموش كرده و فقط به ميخ ميزدند.آنقدر كه سمت و سوي حق را فراموش مي‌كردند و با دانشجويان انقلابي درگيري فيزيكي پيدا كرده و دست به يقه ميشدند –يكبار درگيري مسئولين حفاظت دانشگاه به ميان جمعيت دختران دانشجو كه شعار انقلابي ميدادند هم كشيده شد.

اگرچه تعداد دانشجويان انقلابي كمتر از حاميان سبز است اما با يك نگاه كلي در ميابي كه اينبار جمعيت سبز كمتر و جمعيت انقلابي بيشتر از دفعه‌ي قبلند.(راوي مي‌افزايد: صورت هاي با نقاب بسته شده‌ي آنان كه از ترس باطل انديشي خودشان سرافكنده شعار مي‌دهند را در مقابل سرهاي بالاگرفته باخشم مقابل انديشه‌ي دشمن و حنجره هاي برآمده از فرياد حق  قابل مقايسه نيست. "كم من فئة قليله غلبت فئة كثيره " :" چه بسا دسته هاي كم غلبه مي‌كنند بر جمعيت هاي زياد...")

 يكي از دانشجويان انقلابي پرچم ايران را به دست گرفت و به بالاي ايرانيت هاي سايه بان در وسط معركه رفت و در آن ارتفاع آن را به اهتزاز درآورد و همزمان با آن ديگر دانشجويان انقلابي يكصداسردادند: اين بيرق علمداره هنوز رو زمين نيفتاده...چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يكي از مامورين حراست خود را به بالاي ارتفاع رساند و با خشونتي كه نزديك بود به سقوط دانشجوي پرچم به دست بينجامد پرچم را از دست او گرفت. پرچم را از ميله درآورد و با بي احترامي آن را مچاله كرد.اين صحنه خود باعث به وجود آمدن درگيري ميان برخي از نيروهاي انقلابي و حراست شد. و البته واكنش دو گروه كه يكي براي مامور توهين كننده به پرچم كشور سوت و كف مي‌زدند و ديگري با خشونتي رو به انفجار فرياد مي‌زدند: توهين به پرچم ما خيانت خيانت

توهين هاي پي درپي حراست به ارزشهاي انقلابي وعدم مقابله‌ي آنان با حاميان حرمت شكني عاشورا سمت و سوي شعارهاي دانشجويان انقلابي را عوض كرد و به سمت مديريت دانشگاه كشاند. آنان با خشم و از اعماق وجود فرياد مي‌كشيدند: بي بي سي دانشگاه پيوندتان مبارك ، دانشگاه مخملي نمي‌خوايم نمي‌خوايم ،حراست آشوبگر پيوندتان مبارك- مفسد اقتصادي اعدام بايد گردد فائزه هاشمي اخراج بايد گردد

سكانس چهارم

همان روز- ساعت14

نماي داخلي/طبقه‌ي هفتم دانشكده‌ي انساني

تقريبا تمامي دانشجوياني كه در بيرون از محوطه شعار انقلابي مي‌دادند اينجا جمع‌اند-با بيرق ها و سربند و چفيه‌هايشان آمده‌اند در كمال متانت و آرامش پشت در اتاق رئيس دانشگاه، دكتر جاسبي تحصن كنند. با هدايت يكي دو نفر از بچه ها مابقي كف سالن روي زمين مي‌نشينند.يكي از دانشجويان به نمايندگي از ديگران مي‌ايستد و خواسته هاي دانشجويان را در مقابل نيروهاي حراست و كارمندان و ديگر دانشجويان بلند بيان مي‌دارد.

مي‌گويد: دانشگاه بايد با آشوبگران برخورد كند. اينجا بزرگترين واحد دانشگاه ازاد است پس توانايي جمع كردن تجمعات غيرقانوني حرمت شكنان به امام و رهبري را دارد.اما چه ‌مي‌شود كه تعلل مي‌كند؟ رئيس دانشگاه بايد پاسخگو باشد. اين حرمت شكنان براي آينده‌ي دانشگاه هم برنامه‌هاي بيشتري دارند كه اگر دانشگاه به توقف آنها اقدام نكند به ‌گونه‌ي ديگري پيگيري خواهيم كرد...(دانشجويان مابين صحبت هاي هم دانشگاهيشان چندين بار با صداي بلند تكبير مي‌گويند/ در انتهاي صحبت ها چند شعار هماهنگ داده مي‌شود/ پرچم كشورمان هنوز هم بالاي سر دانشجويان توسط دانشجويي در هوا چرخ مي‌خورد)

نماينده‌ي دانشجويان از آنها مي‌خواهد با درك شرايط دانشگاه و رعايت مقررات بعد از اعلام اعتذراض با آرامش دانشكده را ترك كنند.

دانشجويان كه هنگام ورود متوجه جاي خالي تصوير امام در ميان قاب هاي نصب شده در طبقه‌ي هفتم شده‌اند. در انتها با اقدامي جالب يكي از عكس هاي امام را كه در طول تجمع در دست داشتند روي قاب عكس بزرگ رئيس دانشگاه مي‌چسبانند (ديگر دانشجويان با يك صلوات دسته جمعي كار هم دانشگاهيانشان را تاييد مي‌كنند)

و اما سكانس آخر

اين سكانس هنوز نوشته نشده

راوي مي‌افزايد: بستگي دارد به انديشه‌ي مسئولين كه قرار است چقدر بيشتر از اين بها دهند به حرمت شكنان كف خياباني كه دانشگاه را هم مانند عقايد خودشان شخم بزنند و زير و رو كنند . آن هم دانشگاهي كه سالهاست به نام اسلامي خود افتخار كرده. شايد سكانس آخر اين مستند را هم دانشجويان انقلابي نوشتند و بازي كردند.

تيتراژ:

(ریتم قدیمی باصدای فرهاد مهراد)

يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  ~ از توی زندون
مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد

لینک این مطلب در فارس

دلشوره هاي شيرين

1- تمام شد...بالاخره تمام شد...اين امتحانات نفسگير كه ناجوانمردانه يقه‌‌‌ي ما را گرفته بود و ول كن ماجرا هم نبود...به لطف عزيزان اغتشاشگر هم، دو نوبته و بي نظم برگزار شد و باعث شد زير آفتاب تابستاني تا 31 تيرامتحان بدهيم...بد جفايي بود!

2- از ديروز رسما اوقات فراغتمان آغاز شد...سيستم پيامكي هم كشيك امتحانات ما را مي‌كشيد گويا...!!! و البته تازه فرصت كرده‌ايم ياد ايام كنيم و مرور خاطرات تلخ و شيرين قبل انتخابات را...

3- يادش بخير! آنروزها كه اتفاقات امان نمي‌داد نفس بكشيم...گوشي موبايلمان دائما روي اعصاب اطرافيان بود و زنگش صداي يك دلشوره جديد را به همراه داشت. ساعت هاي متمادي را به صحبت كردن و هماهنگي هاي لازم با موبايل و تلفن ميگذرانديم آنقدر كه امواج همراه "همراهمان" گيجمان مي‌كرد.

اس ام اس ها كه ركورد بيست تا در دقيقه راهم رد كرده بود و به قول دوستي نواي اس ام اسمان شده بود پيام استرس...سيستم پيامكي حسابي اضافه كاري داشت در اين مدت. شايد براي همين هم مدتي فرستادنش مرخصي اجباري...!!

از اين جلسه به آن جلسه،از اين پاتوق به آن مراسم،توي كلاس و دانشگاه و مترو و تاكسي، همه‌اش پر بود از التهاب انتخابات و بحث. تلفن هم كه اصلا مشتري‌هايش وقت و بي وقت نمي‌شناسند هرجا كه ميرفتي پيدايت ميكردند و ...خانه هم عملا تبديل شده بود به مسافرخانه‌اي براي صرف شام يخ كرده و خواب...يادش بخير...چند وقتيست كه ديگر تلفن به بغل نمي‌خوابم و صبح ها هم با زنگ دوستان از جا نمي‌پرم...

يادش بخير! پوستمان حسابي كلفت شده بود از بس كه بي منطقي ديديم و بي عدالتي را در رفتارهاي انتخاباتي دوستان تحمل كرديم...چقدر برچسب هاي رنگارنگ خورديم در آن روزها و چقدر فحش و ناسزا شنيديم از تفكرات رنگي دوستان...چقدر تفكرات شعاري ديديم و چقدر از آزادي شنيديم...از آزادي مي گفتند و شيشه مي ‌شكستند، از آزادي مي‌گفتند و اموال بيت المال را به آتش مي كشيدند، از آزادي مي‌گفتند و در مقابل تفكرات ما جوابشان دشنام و دهن كجي بود و... يادش بخير!همه اين ها شيرين بود در كنار هدف زيبايي كه دنبال مي‌كرديم...زيبا بود در اقليتي باشي كه مقابل اكثريت حمايت شده دانشگاه مي‌ايستد و تفكراتش را فرياد مي‌كند...همه را تحمل ميكرديم، در مقابل موج توهين ها و تخريب ها فقط  روشنگري بود و بس! ميگفتيم عيبي ندارد اگر تبليغات ناجوانمردانه‌است و تخريب جاي تبليغ را گرفته و...همه‌اش بعد انتخابات به پايان مي‌ رسد، مردم ايران انتخاب نهايي را مي‌كنند و جاي رسانه‌هاي خارجي هم در زباله دان تاريخ است. اما نمي‌دانسيم بعد انتخابات هم اينچنين برنامه‌اي برا ي گستاخيگري عده‌اي ريخته‌اند و...

موهايمان سفيد شد در اين اضطراب‌هاي رنگارنگ و پير شديم وقتي درد غربت "آقا" لانه كرد در دل هايمان...ولي نهايتا پيروز ميدان بوديم.نه به خاطر آنكه كانديدايي كه به او راي داديم راي آورد، به اين خاطر كه به تكليف روشنگري خود در حد توان پرداختيم و به همراه چهل ميليون ايراني با شركت در انتخابات برنامه‌هاي دشمنان را نقش برآب كرديم... پيروز ميدان بوديم چون به ياري خدا مثل خيلي هاي ديگر پايمان نلغزيد، زبانمان بند نيامد و سكوت نكرديم، دچار ترديد و سرگرداني نشديم، شعور را فداي شور نكرديم، عنان تفكراتمان را به بيگانه نسپرديم ، سرسپرده حزب و گروه نبوديم كه تاريخ اعتبارمان چند روزه و چند ماهه تمام شود، تابعيت از ولايت فقيهي را كه هر روز شعارش را مي‌داديم فراموش نكرديم و هيچ حقيقتي را فداي مصلحت و مصلحتي را فداي منفعت نكرديم... و البته كه تكليف نمره ما در اين امتحان را خدا روشن مي‌كند و خيلي از شاگرد اول هاي قديمي خوب مي‌دانند كه اينبار تجديد شده‌اند و بايد از نو شروع كنند...

يادش بخير! آن اضطراب‌هاي روزانه، هيجان هاي حساب شده، دلشوره هاي شيرين ايام...نميدانم شايد از همان روزي كه نام جوان را بر رويمان گذاشتند ياد گرفتيم زندگيمان را پيوند بزنيم با اين دلشوره‌هاي شيرين...شايد هم بعضي با تجربه ترهاي لنگرانداخته در بازار سياست، وادارمان كردند هميشه در صحنه بمانيم و ريشه قدرت طلبي را بخشكانيم...

به لطف خدا محدود نمي‌شويم  به زمان و مكان. امروز هم دنبال هدف هميشگيمان هستيم و بدون جوزدگي فصلي در كنار انقلابمان مي‌مانيم. اگرقرار است پيرشويم و سفيدكنيم موهايمان را در بيرحمي روزگار بگذار در اهداف انقلابي و جوش و خروش تفكرات ولايتي پير شويم كه:

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم    موجيم كه آسودگي ما عدم ماست      

4- ابتداي ماه شعبان و نواي مناجات شعبانيه و بوي اعياد زيباي اين ماه...هم تبريك و هم التماس دعا...دعا يتان مي‌كنيم ، دعايمان كنيد...

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

برای شما:

از جنس خودمان بود...

تا همین چند سال پیش پشت نیمکت های دانشگاه خودمان نشسته بود.

شهید محمد عاشوری

دیگر نمی توانیم بگوییم افکار و اعمالش از ما دور است. سال 82 از همین دانشکده فنی خودمان فارغ التحصیل شد. نمی توانیم ادعا کنیم حال و هوا و شور دفاع مقدس او را به دروازه شهادت کشاند، چون او از هم نسلان خودمان بود.تا دو سال پیش در همین اتاق بسیج دانشجویی خودمان رفت و آمد داشت و...

راوی کاروان های راهیان نور بود و مثل خیلی از راویان دیگر، جنگ ندیده را، روایت می کرد.اگرچه ندیده بود اما با روح و جان درکش کرده بود.

اما چه شد که او هم اکنون عند ربهم یرزقون است و ما برزخ زده دنیای گناه آلود افکارمان هستیم. او را چه شد که رها پر کشید و ... یا نه، ما را چه می شود که با چنگ و دندان زمین را چسبیده ایم و از روح رها شده "محمد" غافلیم؟؟!!

از جنس خودمان بود. اما روحش با روح ما خیلی فاصله داشت این را در همان مجلس با شکوه بزرگداشت سومین روز شهادتش فهمیدم. از همان لحظه هایی که کلمه به کلمه ی وصیت نامه اش بند بند وجودمان را می گسست. فهمیدم، که روح این هم دانشگاهی چقدر بزرگ بود. آنقدر که در مادیت این دنیا دوام نیاورد و ما از وجودش فقط جسمیتش را درک کردینم و بس...

 

برای مینا:

مینای من یادت هست آن روزهای پرشکوهی را که با هم در دانشکده قدم می زدیم و تو به جای هر کس دیگری فقط از محمد میگفتی؟

یادت هست که با اندوه محمد تب می کردی و با شادیش خوشحالی؟

یادت هست آن روز را که محمد ناخوش احوال در بیمارستان بود و تو آرام در گوشم زمزمه کردی و با گله از یگانه برادرت گفتی و خدای مهربانی که همیشه تو را با همین یکتا برادر می آزماید...؟

و من وقتی عاشقانه های تو را با محمد در کنار فراق ناگهانیش می گذارم، در می مانم از حکمت های عظیم الهی و اینکه خداوند با چه ظرافتی "زینب"های خود را گلچین می کند...

 

برای محمد:

محمد! برایمان بگو از ناگفته هایی که در پاسداریت از نظام دیدی و ذره ذره با خود همراه کردی ،آن ناگفته هایی را که تو را به صف شهدا رساند.

برایمان روایت کن.بگو که چه دیدی در میانه راه زندگی که در دست نوشته هایت دیدیم از شهدا خواسته بودی تو را با خود ببرند. اینبار هم، تو برایمان روایت کن، اما نه فقط از رزم فکه و شلمچه، که ما محتاج آنیم که از رزم چون تو هم بدانیم، نیازمند آنیم که بنشینیم پای روایتگری شهید نسل سومیمان، تویی که تا دیروز در کنار ما نفس می کشیدی و افسوس می خوردی از فاصله ات با شهدا، اما امروز خودت کلاس درس شهادتی و شهادت آخرین روایت زندگی تو شد.

حالا یگانه فرزندت که چند ماه بعد از رفتن تو متولد شد، روز به روز بزرگتر می شود، تا با کمک هم سالانش نسل بعد را بسازد و شاید "ما" باید روایتگر شهادت تو برای نسل او باشیم. یاریمان کن در این راه پر فراز و نشیب.

محمد! تو خودت میدانی که حرف بسیار دارم در این دل پردرد، اما " اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است..."

"دومین سالگرد شهادت مهندس پاسدار محمد عاشوری گرامی باد"