برای شما:

از جنس خودمان بود...

تا همین چند سال پیش پشت نیمکت های دانشگاه خودمان نشسته بود.

شهید محمد عاشوری

دیگر نمی توانیم بگوییم افکار و اعمالش از ما دور است. سال 82 از همین دانشکده فنی خودمان فارغ التحصیل شد. نمی توانیم ادعا کنیم حال و هوا و شور دفاع مقدس او را به دروازه شهادت کشاند، چون او از هم نسلان خودمان بود.تا دو سال پیش در همین اتاق بسیج دانشجویی خودمان رفت و آمد داشت و...

راوی کاروان های راهیان نور بود و مثل خیلی از راویان دیگر، جنگ ندیده را، روایت می کرد.اگرچه ندیده بود اما با روح و جان درکش کرده بود.

اما چه شد که او هم اکنون عند ربهم یرزقون است و ما برزخ زده دنیای گناه آلود افکارمان هستیم. او را چه شد که رها پر کشید و ... یا نه، ما را چه می شود که با چنگ و دندان زمین را چسبیده ایم و از روح رها شده "محمد" غافلیم؟؟!!

از جنس خودمان بود. اما روحش با روح ما خیلی فاصله داشت این را در همان مجلس با شکوه بزرگداشت سومین روز شهادتش فهمیدم. از همان لحظه هایی که کلمه به کلمه ی وصیت نامه اش بند بند وجودمان را می گسست. فهمیدم، که روح این هم دانشگاهی چقدر بزرگ بود. آنقدر که در مادیت این دنیا دوام نیاورد و ما از وجودش فقط جسمیتش را درک کردینم و بس...

 

برای مینا:

مینای من یادت هست آن روزهای پرشکوهی را که با هم در دانشکده قدم می زدیم و تو به جای هر کس دیگری فقط از محمد میگفتی؟

یادت هست که با اندوه محمد تب می کردی و با شادیش خوشحالی؟

یادت هست آن روز را که محمد ناخوش احوال در بیمارستان بود و تو آرام در گوشم زمزمه کردی و با گله از یگانه برادرت گفتی و خدای مهربانی که همیشه تو را با همین یکتا برادر می آزماید...؟

و من وقتی عاشقانه های تو را با محمد در کنار فراق ناگهانیش می گذارم، در می مانم از حکمت های عظیم الهی و اینکه خداوند با چه ظرافتی "زینب"های خود را گلچین می کند...

 

برای محمد:

محمد! برایمان بگو از ناگفته هایی که در پاسداریت از نظام دیدی و ذره ذره با خود همراه کردی ،آن ناگفته هایی را که تو را به صف شهدا رساند.

برایمان روایت کن.بگو که چه دیدی در میانه راه زندگی که در دست نوشته هایت دیدیم از شهدا خواسته بودی تو را با خود ببرند. اینبار هم، تو برایمان روایت کن، اما نه فقط از رزم فکه و شلمچه، که ما محتاج آنیم که از رزم چون تو هم بدانیم، نیازمند آنیم که بنشینیم پای روایتگری شهید نسل سومیمان، تویی که تا دیروز در کنار ما نفس می کشیدی و افسوس می خوردی از فاصله ات با شهدا، اما امروز خودت کلاس درس شهادتی و شهادت آخرین روایت زندگی تو شد.

حالا یگانه فرزندت که چند ماه بعد از رفتن تو متولد شد، روز به روز بزرگتر می شود، تا با کمک هم سالانش نسل بعد را بسازد و شاید "ما" باید روایتگر شهادت تو برای نسل او باشیم. یاریمان کن در این راه پر فراز و نشیب.

محمد! تو خودت میدانی که حرف بسیار دارم در این دل پردرد، اما " اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است..."

"دومین سالگرد شهادت مهندس پاسدار محمد عاشوری گرامی باد"