نوروز نامه

۱- وقتي در ديد و بازديد نوروز به هم مي‌رسيم مي‌گوييم سال خوبي داشته باشي. اما منظور از سال خوب چيست؟ برخي‌ها كه خودشان تفسير مي‌كنند و مي‌گويند سال پر پولي را برايت آرزو مي‌كنيم. يا برخي ديگر مي‌گويند انشاالله سال خوشبختي‌ و شادكامي باشد... امام خميني(ره) مي‌گفت: "تحويل حال به احسن حال عمده‌اش اينست كه هواهاي نفساني از بين برود." از آنجايي كه جنگ نسل ما، جنگ با نفس است و جهاد اكبر. براي همه سالي پر از پيروزي و "تقوا" آرزومندم.

۲- 176 گمشده فاطمي در ايام فاطميه از راه مي‌رسند و بعد از قريب 30 سال، خانواده‌هايشان را از سرگرداني نجات مي‌دهند. اما شيعه همچنان بايد فاطميه را با سرگرداني و گمشدگي مزار مادر(س) طي كند.

۳- سال 91 سال آسماني شدن خيلي‌ها بود. آن‌هايي كه رنگ تعلقات مادي زمينگيرشان نكرده بود و تنها واسطه حضورشان در زمين، حياتشان بود و با مرگ از اين تعلق هم رها شده و به پيشگاه عشقشان پر كشيدند. سرداراني كه شهيد شدند و علمايي كه عاشقانه پر كشيدند. سال91 سال شهيد شاطري بود. شهيد طباطبائي، شهيد پارياب، شهيد روحي، شهيد سنجابي، شهيد محمدي و شهيد...سال آسماني شدن اساتيد اخلاق، آيت الله خوشوقت و آيت الله مجتبي تهراني بود... و به قول آقا امام حسين(ع): لاخير في عيشه بعد هؤلاء (ديگر خيري در زندگي بعد از چنين شهدايي نيست.)...

۴- به غير از مهديس و فاطمه كه بعد از عيد غدير از خجالتمان درآمدند، خيلي از دوستان از سال 91 به ما شيريني بدهكارند:

مثل "ساجده" كه قرار بود پله‌هاي ترقي تحصيلي را يكي يكي طي كند و به جاي همه ما كه درس نخوانديم او درس بخواند و روسفيدمان كند، اما ظاهرا در ديگ بلاي عاشقي كله پا شد و...

يا مثل "فهيمه سادات"، كه صفاي مجالس دوستانه بوده و به معناي واقعي يك "بچه هيأتي" توپ محسوب مي‌شود. و يك دوست "خيلي دور خيلي نزديك" براي من، كه همين هيأت‌هاي مجازي و حقيقي يقه‌اش را گرفت و گرفتارش كرد...

يا "ريحانه" همان فرمانده‌اي كه هيچ وقت درست و حسابي گوش به فرمانش نبوديم اما هنوز هم كه مي‌بينيمش ياد اصطلاح "دختراي حاج احمد متوسليان"ش مي‌افتيم و كلي ياد آن حنجره هميشه گرفته از فرياد و استرس‌هاي دوست داشتنيش را زنده مي‌كنيم. بچه محلي كه با روحيه بسيجي خو گرفته، 20روز قبل از سال 92 به خانه بخت رفت و گرفتاري نگذاشت كه بتوانم توي لباس عروسي ببينمش...

يا "زهرا" همكلاسي نزديك و درسخوان و جدي‌ام كه حلقه مقاوم پاتوق همكلاسي‌هايمان را شكست...

مثل مونا ع، مونا ب، فهيمه خ و...همچنين "هانيه" و "مريم" كه حالا با دو فاطمه كوچولوي بهشتي پا به سال 92 گذاشتند و مادري را تجربه مي‌كنند.

و من شرمنده از اينكه فرصت تبريك چنداني نيافتم...

۵- مدتي بود كه براي خيلي‌ها و خيلي كارها فرصت نداشته‌‌ام. براي عزيزانم، دوستان و حتي براي "حقيقت"؛ يازدهم بهمن ماه، سالگرد چهارساله شدن وبلاگم بود و من فراموش كردم. اين فراموشي هم خودش از ويژگي‌هاي سال 91 بود... اگرچه الان براي سالگرد گرفتن كمي دير شده اما مي‌توان يك پست دوست داشتني سالگرد را دوباره مرور كرد: به تلخیِ حقیقت

۶- سال 91 هم تمام شد. سالي تلخ براي من با همه فراز و نشيب‌هايش. از آلزايمرهاي عمدي بگير تا فراموشي‌هاي اتفاقي‌اش... از قرارداد با شركت مهندسي(...) براي تدريس كارگاه‌هاي اپتيك تا بازگشت به خبرنگاري. از كلاس‌هاي سينماي وحيد جليلي و روش مصاحبه محمد حسين بدري در "عصر" بگير تا "سجاد" و "پرسمان" و"خبرنو" و ستاد خبري همايش (...) و "تسنيم"

از همه مهمتر كلاس‌هاي مكتبي محور خيابان فاطمي با آن همه عقايد دوست داشتني كه برخلاف نظرات برخي كه مي‌گويند بسته است و به روز نيست...بنظرم مهمترين ويژگي‌اش، شبيه نبودنش به دانشگاه است... و نمك گير شدن پاي درس اخلاق دكتر فياض بخش و استاد پناهيان... دعا كنيد بتوانم ادامه‌اش بدهم.


پ ن: خیبری‌ دود ندارد؛ سوز دارد... يك تجربه تلخ و شيرين و سخت بود برايم. او را در سه صفت خلاصه مي‌كنم: يك مرد تنها...با صفا... پر درد...

يكي بود يكي نبود...

يكي بود يكي نبود...

خيلي قديم ترها...آن زماني كه نه خبري از وبلاگ و وبلاگ نويسي بود. نه دنياي اينترنت در خانه ها طرفدار زيادي داشت. آن زماني كه نه ما اسير زرق و برق درون(!) رسانه شده بوديم و نه دنياي رسانه امثال نسل من را تحويل مي‌گرفت... 

يك صفحه ي كوچكِ كاهي ِ سياه و سفيد بود توي يك روزنامه، كه براي من دنيايي از رنگارنگ‌ترين روياها شده بود. نه فقط براي من بلكه براي خيلي هاي ديگر در نسل من هم...

روزهاي زوج كه مي‌شد، نزديك عصر، وقتي پدر مي‌آمد روزنامه "كيهان" را باعجله از دست او مي‌قاپيدم و همانجا زود صفحه "مدرسه" را باز مي‌كردم. اول سراغ نوشته‌ي خودم را مي‌گرفتم كه چاپ شده يا نه، بعد يكي يكي ديگر نوشته هايش را مي‌خواندم. ديگر خيلي از نويسنده‌هاي نوجوان هم سن و سالم را از قلمشان مي‌شناختم. بعضي ها فقط دل نوشت مي‌نوشتند. بعضي ها عاشق شهيدنويسي بودند و بعضي ها قلمشان متنوع بود... خواندن يادداشت هايشان را با ديدن اسم‌هايشان اولويت بندي مي‌كردم. زينب قيامتيون، مهدي محمدي، گاليا توانگر، حسين قدياني، حسين سهرابي، مريم عرب انصاري، امين چيذري، رضا جهاني نيا و...هركدامشان سبكي داشتند و حرف هايي آرمان گرايانه و دلپذير براي من. درواقع اين‌ها همكلاسي‌هاي مدرسه‌ي مكتوب من بودند. بعضي هايشان مبتدي و بعضي ديگر در نوشتن صاحب تجربه شده بودند. مي‌خواندمشان و توي دنياي خودم غرق مي‌شدم. احساس مي‌كردم در لذتي غوطه ورم كه هيچ كدام از دوستانم دركي از آن ندارند.

رضا جهاني نيا جزو آن قلم‌هايي بود كه يك سر و گردن بلندقدتر از بقيه مي‌نوشت. آرماني تر، پخته تر، زنده تر و پركاربردتر و البته از يك حيث ديگر قلمش را خيلي دوست داشتم و آن هم سياسي نوشتن‌هايش بود. كمتر نوجواني حتي در ميان خانواده‌هاي كيهاني آن موقع اظهارنظر مكتوب سياسي مي‌كرد. اصلا در ايام دوم خرداد كسي دل و دماغ اظهارنظر نداشت. رضا جهاني نيا مي‌نوشت از اينكه بايد پشتيبان ولايت باشيم. تفكر بسيجي را زنده نگه داريم و بيدار باشيم... بيشتر از سنش مي‌دانست. همه‌ي اين‌ها باعث مي‌شد كه جزو نفرات اول سراغ يادداشت او بروم و بدون استثنا همه‌ي نوشته هايش را بخوانم.

صفحه مدرسه، يك همايش ساليانه هم داشت. هرسال اواسط اسفند، سالروز تاسيس برايش توي موسسه كيهان تولد مي‌گرفتيم و دور هم جمع مي‌شديم. از انتظاراتمان مي‌گفتيم و صفحه را نقد مي‌كرديم. بعضي ها شيريني قبولي دانشگاهشان را مي‌آوردند و بعضي ديگر مثل من هنوز محصل بودند.

يادم نمي‌رود، با همان لباس فرم دبيرستان و كفش هاي كتاني، كيفم را بي قيد مي‌انداختم روي شانه‌ام و دست در دست پدر يا برادر از مدرسه تا "مدرسه" را با دنيايي از هيجان طي مي‌كردم...يكي از هيجان‌انگيزترين بخش داستان، مقابله با چهره‌ي قلم‌هاي آشنا بود. چهره‌هايي كه هيچ‌كدام با قلم‌هايشان هم‌خواني نداشت... سال 82 بود به گمانم، وقتي وارد موسسه كيهان شدم مقابل نگهباني جوان ويلچر نشيني را ديدم كه پدرش او را به موسسه آورده بود. براي لحظاتي نگاه پر سوالم در نگاهش گره خورد . آن روز جمعيت زياد بود و بچه ها در اتاق جلسات جا نشدند، نمازخانه را آماده كردند تا جلسه در آنجا برگزار شود. خانم‌ها يك‌طرف نشستند و آقايان طرف ديگر...همه مثل من ذوق زده بودند از اينكه آمار جمعيت "مدرسه" اينقدر بالا رفته است. آنقدر كه يكي از بچه ها پشت ميكروفون خطاب به حاج آقاي شريعتمداري گفت: انشاالله روزي بيايد كه كل كيهان را براي بچه هاي مدرسه فرش كنيم!!

اواسط جلسه، يكي از مسئولين جلسه گفت مي‌خواهيم ميكروفون را بدهيم به يكي از بچه‌هاي فعال صفحه، رضا جهاني نيا...ميكروفون، رفت و رفت تا رسيد به دست آن جوان ويلچرنشين. اگرچه حرف هايش را با كلي تمركز و به سختي متوجه مي‌شدم اما وقتي به سخنان پر مغزش گوش مي‌دادم مطمئن مي‌شدم كه اين صاحب همان قلم پرمحتواست. همان طور غيرتي از آرمان هاي امام و انقلاب مي‌گفت. و خيلي‌هاي ديگر مثل من باورشان نمي‌شد كه همكلاسي متفاوتي مثل او داشته باشند.

محرم شد... همچنان روزهاي زوجم را با مدرسه مي‌گذراندم. يك روز عكس رضا جهاني نيا را زده بودند با خطوطي پر از غم و اندوه و شهادت مظلومانه‌‌ي هم مدرسه‌اي مان را تسليت گفته بودند... براي لحظاتي فقط تصور كردم... كسي ناتواني بدني داشته باشد و روي ويلچر نشسته باشد اما مسجد اركش ترك نشود. يك هياهوي آتش سوزي هم برپا شود... هياهويي كه سالم‌ها را با خود بسوزاند... چه برسد به... سوختم در غم تو يا اباعبدالله...

آن سال، سالگرد تولد مدرسه را با ياد او برگزار كرديم. شهيدي از جنس خودمان اما با باورهايي اصيل و عقيده‌اي محكم...

چندي پيش اتفاقي سري به قطعه شهداي ارك در بهشت زهرا زدم. گشتم و همكلاسي قديمي را پيدا كردم... چه كسي بود كه او را بشناسد و گواهي ندهد كه به حق لايق شهادت بوده است؟

چه بيت شعر آشنا و سوزناكي روي مزارشان نوشته شده بود...

 

ياد و خاطره شهداي ارك سبز و خرم...

بي قراري يك عدد "بي قرار"  

1- معلم روي تخته سياه كلاس با گچ سفيد موضوع انشا را نوشت: " وقتي مي‌گويند بازار تهران ياد چه چيزي مي‌افتيد؟"


ما را به یک کلاف به یک نان فروختند

ما را فروختند و چه ارزان فروختند

ای یوسف عزیز ! تو را مصریان ما

بازاریان مومن ایران فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها

یک عده هم کنار خیابان فروختند

بازار مرده است ولی مومنین چه خوب

هم دین فروختند هم ایمان فروختند

بازاریان چرب زبان دغل به ما

بوزینه را به قیمت انسان فروختند

"سعید بیابانکی"

 

2- اين روزها قرار مهريه بر 14 سكه‌ي ناقابل خودش يك جهاد است. يك جهاد فاطمي! بايد "فاطمه" باشي تا جنس جهادت جور باشد... مي‌خواستم تيتر بزنم  "براي بي قراري هايت..." يا " وقتي عروس شدن نوه‌ات(!!) را ببيني!" اما نظرم عوض شد... همين جوري...

بهترين تبريكات و شادباش هاي دنيا نثار فاطمه‌ي عزيزم كه غروب ديروز با نفس مسيحايي آقا خطبه‌ي عقدش خوانده شد.

 

3- مهدي يار عزيز، بي مناسبت، ياد دوست عزيز از دست رفته‌مان را در توصيفات زيبايش توي اين پست گرامي داشته. سونياي عزيز كه آخرين بارهايي كه ديدمش با ذوق و شوق عكس‌هاي عروسيش را آورده بود و نشانم داد اما امروز ساكن عالم برزخ است و...فاتحه‌اي نثارش!

4- طلائیه بودیم...

بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد

همراهش یک دفتر قطور کوچک بود

مثل دفتری که همه ی مداح ها دارند

برگ های دفتر رو گل گرفته بود

پاکش کردم

باز کردنش زحمت زیادی داشت

صفحه اولش نوشته بود:

 عمه بیا گم شده پیدا شده

"واحد شهدای کانون رهپویان وصال"


پ.ن: دلمان را گوشه‌ي حرم‌ش جا گذاشتيم و آمديم...كاش نمي‌آمديم...كاش...

اميد به زندگي

اميد به زندگي يعني "سيد محمد طه"...

 

" فالله خير حافظا وهو أرحم الراحمين "

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

1- نقل است كه قديمي ها مي‌گفتند ماه رمضان كه به هُم هُم رسيد(نهُم، دهُم، يازدهُم...) ديگر تمام شده است. و حالا كه به نيمه مي رسد هم كه ديگر يعني سرازيري. در اين سرازيري رمضان خوب است به ياد آنچه نيستيم و بايد باشيم هم بيفتيم. خودمان را باور كنيم و باورمان را پرورش دهيم. به قول حاج آقا پناهيان:

" یکی از وجوه باور کرامت این است که باور کنیم که ما تنها امیدهای مهدیِ فاطمه(س) هستیم. تصور می‌کنید مسلمانان میانمار و سایر نقاط دنیا در آن لحظاتی که مظلومانه به شهادت می‌رسیدند و در آتش می‌سوختند جز به خداوند و شما که تنها مسلمانانِ مقتدر در دنیا هستید، آیا به کس دیگری امید داشتند؟ تصور می‌کنید امام زمان (ع) وقتی این مظلومین را می‌بینند، غیر از شما از چه کسان دیگری انتظار دارند که آماده شوید و مقدمات فرج را فراهم کنید، تا مشکلات عالم حل شود؟"

2- يادآوري فرازي از  معجزه عشق: مي‌گفت در ماه رمضان هر روز از ساعت 8،7 صبح مي‌رود به سمت فلسطين جنوبي و پشت در بيت آقا مي ايستد. زود مي‌رود كه از اولين هاي صف پشت در باشد تا براي نماز ظهر كه در باز شد زود برود داخل و توي صف اول نماز جاگير شود. اينطوري عشقش بيشتر است...اگرچه نماز پشت سر آقا خودش يك توفيق بزرگ است و فضيلتش براي كل رمضان بس. اما اين قلب يك عاشق را آرام نمي‌كند. عاشق بايد بتواند روي معشوق را از نزديك ببيند تا اندكي آرام شود...

به عقل كه جور درنمي‌آيد، تحمل گرسنگي و تشنگي 17 ساعت روزه بودن، با چادر زير آفتاب مرداد ماه ايستادن از صبح تا ظهر به بهانه ي يك نماز عاشقانه... صف اول نماز كه بايستي، يعني پشت سر آقايي آن هم بدون واسطه. بعد مفتخري كه هر روز سيماي حضرت عشق(ع) را از نزديك زيارت كني...پس مي‌ارزد...عرفا مي‌گويند اين معجزه ي عشق است...

3- مادر اين روزها نقل خاطره مي‌كرد برايم از بيست و چند سال پيش كه من چطور فرازهاي آخر دعاي جوشن كبير مادر در شب بيست و سوم رمضان بي تاب دنيا آمدن شدم. و شدم خاطره ي شب قدرِ مادر، و او چه زيبا احساساتش را برايم با اشعار حافظ دكلمه مي‌كرد:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                      واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                          باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی               آن شب قدر که این تازه براتم دادند

4- مصاحبه با خواننده انقلابی را بخوانيد. آخرین کارش ترانه‌ي "آرمیتا" ست

5- ممنون از نظرات عمومي و خصوصي دوستان بابت پست قبل. و تشكر از همدردي غريبه تر ها و بي دردي آشناترها ...

بابالنگ دراز

كتاب هاي كودكي را از پشت مشتي خاك بيرون مي‌كشيدم و مرتب مي‌كردم. دانه دانه كه بهشان خيره مي‌شدم دنيايي از خاطره برايم تجديد مي‌شد. به يكي از خاطره انگيزترين هایشان رسيدم. رمان "بابالنگ دراز" نوشته‌ي "جين وبستر".

يادم هست ابتدايي كه بودم با پدرم قرارمان اين بود كه به ازاي هر بار شاگرد ممتاز شدن يك جايزه به انتخاب خودم برايم خريداري شود. هر ترم قبل از امتحانات براي خودم برنامه ي جايزه ي جديد را مي‌ريختم. نميدانم، چهارم يا پنجم ابتدايي بودم كه بعد از گرفتن كارنامه، با برنامه ريزي قبلي همراه پدر رفتيم كتابفروشي. پدر رفت سمت قفسه ي دوست داشتني‌هاي خودش و من سمت قفسه كودك و نوجوان. حساب كردم 13 تا كتاب برداشته بودم كه گران‌ترينش همين رمان بابالنگ دراز بود. پدرم هم همه را با روي خوش برايم خريد. اگرچه به خاطر چشم و ابرو آمدن برخي از اطرافيان بابت خريد اين رمان آمريكايي و ذكر اينكه هنوز براي خواندن همچين كتاب‌هايي خيلي كوچكم، آن را دست نخورده يك گوشه از كمد نگه داشتم و حتي پنهان از چشم ديگران هم نخواندمش(چقدر مثبت بودم) اما يكي دو سالي كه گذشت بي آنكه از كسي نظرخواهي كنم،خواندمش. با ديدن دوباره كتاب، بعد از سال‌‌‌ها چقدر خاطره تجديد شد. اين رمان كه تقريبا تبديل به نوستالوژي كتاب‌خواني هاي دوره ي نوجوانيم شده‌ است، هنوز هم خواندنش هيجان‌زده‌ام مي‌كند.

رمان بابالنگ دراز 100سال پيش نگاشته شده است. يعني سال1912. اما براي قرن ما هم حرف‌هاي خوبي براي گفتن دارد و اين يكي از نشانه‌هاي فاخر بودن اثر است كه بتواند مختصات زماني و مكاني را طي كند و براي همه گونه مخاطب جذاب و آموزنده باشد. داستان يك مرد سوسياليست، كه از طبقه‌ي مرفه و اشرافي خودش بيزار و مخالف تجمع ثروت است. به همين دليل به هر بهانه‌اي دست طبقه ي محروم و زحمتكش از جمله ايتام پرورشگاهي را مي‌گيرد، و براي دختري شاد و خوش قلم، مثل جودي، مي‌شود يك بابالنگ دراز ناشناخته تا او را به دروازه‌ي نويسندگي بكشاند. نشان دادن زندگي يكنواخت، ترحم برانگيز و كسالت آور كودكان پرورشگاهي و طبقاتي بودن نگاه يك جامعه به افراد، با معيار پول، از ويژگي‌هاي اين رمان است. و البته عاشقانه‌ي آرامي كه پشت همه‌ي اين هياهوها بين دو نفر از دو طبقه‌ي متضاد در حال شكل گرفتن است.

يك جاي خواندني داستان، جودي وقتي خانواده ي اشرافي "جوليا پندلتون" را توصيف مي‌كند اين عبارات را به كار مي‌برد:

"محيط مادي اين خانه خردكننده بود. تا هنگامي‌كه براي بازگشت سوار قطار سريع‌السير شدم يك نفس راحت نكشيدم...اشخاصي كه با آن‌ها ملاقات كردم خوش لباس و مبادي آداب بودند و آهسته صحبت مي‌كردند. اما بابا راستش از دقيقه‌اي كه قدم به اين خانه گذاشتيم تا لحظه‌ي عزيمتمان يك كلمه حرف به درد بخور نشنيدم. فكر نمي‌كنم هيچ انديشه‌اي از ايوان ورودي اين خانه يك قدم جلوتر برود. تمام فكر و ذكر خانم پندلتون جواهر و خياط و مهماني‌ است..."

يادم هست آن زمان كه اين رمان را مي‌خواندم، تقريبا هيچ‌كدام از هم سن و سال‌هايم كتاب نمي‌خواندند. آن هم از نوع غير درسي‌اش. آن هم رمان چند صد صفحه‌اي. سرگرمي بچه‌ها در ديدن كارتون‌هاي ويدئويي سيندرلا و زيباي خفته و...خلاصه مي‌شد. چند سال بعد كه گروه سني بالاتر رفت و بچه ها به مطالعه علاقه مندتر. كمتر كسي بود كه چيزي به اسم رمان فاخر را بشناسد. به جايش تا دلت بخواهد رمان‌هاي زرد ميم مؤدب پور و فهيمه رحيمي و... توي كلاس دست به دست مي‌شد. و چون مدرسه مخالف ترويج همچين كتاب‌هايي بود، دست به دست شدنش مثل كالاي قاچاق بود. من و يكي دو تا از بچه‌ها سعي مي‌كرديم خواندن مجلات را بين بچه‌ها تبليغ كنيم اما فايده‌اي نداشت. حتي يكبار يادم هست با يكي از دوستان، يك معامله ي احمقانه كردم. يعني براي آنكه او را تشويق به خواندن يكي از رمان‌‌‌هاي مهناز رئوفي بكنم چاره‌ي ديگري نداشتم، شرط او بود. قرار بر اين شد من آن رمان 500 صفحه‌اي عاشقانه‌ي زرد را گرفتم و او كتاب من را، و قرار شد در يك زمان هر دو بخوانيمش. آن رمان احمقانه، از صفحه‌ي اول، مثل زالو شاهرگ اعصابم را چسبيد، و تا تمام نشد رهايم نكرد. وقتي كتاب را بستم تا يك هفته‌اي به ناشر و نويسنده فحش مي‌دادم و البته به خودم بابت قبول اين حماقت. قبل‌ترش هم از اين ‌ها خوانده بودم. هرچه باشد مي‌بايست بفهمي توي ذهن كساني كه زياد فكر نمي‌كنند چه مي‌گذرد. اما هيچ باري مثل اين بار عصبيم نكرده بود.

امروز مردم ما كتاب‌خوان تر شده‌اند و البته تعداد رمان‌هاي فاخر داخلي آنقدر زياد هست كه بتواند جوان‌ها را اقناع كند. اما متاسفانه باز هم ايام نمايشگاه كتاب كه مي‌شود، غرفه ي رمان‌هاي زرد جزو شلوغ‌ترين‌هاست و مردم براي خريدن گران‌قيمت ترين كتاب‌هايي كه هيچ نمي‌ارزد صف مي‌كشند. شايد آن‌ها نمي‌دانند هميشه يك عده تاجر در لباس فرهنگ هستند كه فكر و احساس جوانان را معامله مي‌كنند.

يكي از دوستان(بیقرار) توي نمايشگاه امسال مي‌گفت اگر سري به فروش اين كتاب‌ها بزني يك تفاوت اساسي را متوجه مي‌شوي كه سال‌هاي گذشته نبود. جلدهاي گران قيمت و عكس‌هاي خوش رنگ و لعاب اين رمان‌‌ها، تازگي همه از چهره ي دختران زيبا كه معشوقه‌هاي داستانند به پسران جوان تغيير پيدا كرده و اين يعني خاك بر سرِ سايه ي بي فرهنگي بر سر تاجراني كه به راحتيِ چهارخط داستان، ذائقه‌ها را هم تغيير داده‌اند...

از ما خريد كنيد!

وقتی بازار خرید و فروش شب عید گل می کند و مردم زنبیل به دست به دنبال مایحتاج سال نو، پاساژها را متر می کنند، ناخودآگاه خلاقيت قشر كاسب جماعت هم فوران مي‌كند و نبوغ جذب مشتري‌اش به صورت نظم و نثر و نقاشي و هنر به سمع و نظر مردم مي‌رسد.

براي رفع خستگي از خانه تكاني هم كه شده نمونه اي از اين نبوغ را در اين آگهي تبليغاتي بخوانيد:


بی ربط نوشت:

ببينيد وقاحت ضد انقلاب تا كجا پيش رفته است و حزب الله همچنان در غفلت ناشي از ناآگاهي و بي بصيرتيست.

دسته گل جدید ضد انقلاب:  معنی لغت "ساندیس خور" در دانشنامه آزاد ویکی پدیا ثبت شد

دانشنامه ويکي پديا نويسنده خاصي ندارد و هر کسي بصورت داوطلبانه مي تواند در آن بنويسد و آن را ويرايش کند. کساني که مطالب اشتباه مي نويسند يا از ويکي پديا سوء استفاده مي کنند بايد به عنوان vandalism به مديران اين سايت گزارش شوند تا اکانت آنان مسدود گردد.

علي مطهري مي‌تواند در كنار سفسطه‌هاي بيشمار اين روزهايش اين مورد را هم در دفتر افتخاراتش(!) ثبت كند ...

به تلخيِ حقيقت

تلخ مثل طعم شكلات تلخ به خصوص از نوع سوئدي 70درصد كاكائو. كامت را شيرين نمي‌كند. اما دلچسب است. متفاوت است. ميان آن همه شكلات هاي رنگارنگ توي ويترين كه همه‌شان مثل هم قند خونت را بالا مي‌برد فقط با طعم‌هاي مختلف، شكلات تلخ يك تفاوت است هم در ذائقه و هم در نگاه ...

تلخ مثل قهوه ترك يا اسپرسو ، البته چون اهلش نيستم نمي‌دانم كداميك تلخ‌تر است. اما خوب مي‌دانم كه كافئينش گرفتارت مي‌كند. آنقدر كه نه تنها به تلخي‌اش بلكه گاه به پف زير پلك‌هايت هم توجه نمي‌كني كه از اعتياد به كافئين سراغت آمده. توجه نمي‌كني چون نوشيدن قهوه آرامت مي‌كند. و اين آرامش تلخ را با شيريني هيچ يك از نوشيدني هاي رنگارنگ عوض نمي‌كني...

تلخ مثل حقيقت... پشت اين جمله مفهومي عميق و فلسفي پنهان شده و هرآنچه كه داعيه دار حقيقت گرايي مي‌شود به ناچار بايد به تلخي روي بياورد. اما شايد اگر تو هم مثل من صاحب وبلاگ حقيقت بودي و با تلخي اش انس گرفته بودي الان حس من را مي‌فهميدي. اكثر پست هاي اين وبلاگ، خطوط و كلماتي كه در اينجا آرام گرفتند به تلخيِ حقيقت بودند. حقايقي كه خيلي وقت ها دوست داريم ميان شيريني هاي زندگي‌مان نبينيمشان و يا از آن سخن نگوييم. اما در حد اشاره‌اي كوتاه اينجا پست مي‌شد و بالا مي‌آمد. وبلاگ حقيقت اگرچه ايده آلم نبوده اما دوستش دارم، مثل طعم شكلات تلخ... تفاوتش را دوست دارم. معتاد تلخي‌اش شده‌ام و گاه فقط نوشتن همين تلخي ها آرامم مي‌كند مثل سركشيدن يك فنجان قهوه تلخ...

اگرچه هميشه يك پاي نوشتنم در اين وبلاگ لنگ مي زند. اما دليل نمي‌شود برايش سالگرد نگيرم. با سه روز تاخير سه ساله شدن "وبلاگ حقيقت" برايم سه سال خاطره هاي تلخ و شيرين را تداعي مي‌كند. براي تو چي؟

حلال کنید تلخی هایی را که از حقیقت به شما رسیده است...


پ.ن:

* مثل همیشه تلخ اما حقیقتیم

* تعز من تشا و تذل من تشا...

نخبه می شویم

يادم هست آن روزهايي كه با برخي از رتبه هاي كنكور مصاحبه مي‌گرفتم، يكي از سوال‌هاي اصليم اين بود كه آيا خود را يك نخبه مي‌دانيد يا نه؟ طفلكي ها همه شان مي‌گفتند نه! حالا اينكه اين جواب از روي خلوص نيت بود يا تواضعي اجباري در ژست مصاحبه را خدا مي‌داند. اما چيزي كه گاها جالب توجه بود، توضيح هايشان پيرامون اين سوال و تعريف نخبه بود. مثلا يادم هست كه يك نفر كه علاوه بر رتبه ي كنكوري در تيم رباتيك دبيرستانشان هم عضو بود مي‌گفت: نخبه كسيست كه بتواند با كشف و يا اختراعي كه مي‌كند سودي به كسي برساند پس رتبه هاي برتر كنكور و يا حتي نفرات برتر المپيادها نخبه نيستند چون با كسب رتبه كه سوالات حل نشده بشري را حل نكرده‌اند و سودي به كسي نرسانده‌اند...

اوج نبوغ را در اين جملات آن نوجوانان ميديدم،نبوغي كه منجر به بصيرت عميقشان نسبت به برخي مسائل و مشكلات جامعه شده بود.نبوغي كه گاها فقرش در برخي از مسئولين ديده مي‌شود... اگرچه شايد نتوان طبق برخي تعريف ها دقيقا به آن رتبه هاي كنكوري نخبه گفت، اما قطعا هيچكس به اندازه ي آنها نمي‌توانست تعريف خوب و كاملي از نخبه ارائه دهد...

حالا كه فصل نخبگيست و هر روز يك همايش به افتخار نخبگان برگزار مي‌گردد، شايد لازم باشد باز رجوع كنيم به مفهوم نخبه. كه اصلا بايد به چه كسي گفت نخبه؟ صرف اينكه كسي توانست كارهاي خاصي انجام دهد و رزومه اي و اسم و رسمي مي‌شود نخبه؟

اصلا ما عادت داريم دور هم بنشينيم و بگوييم و بخنديم و برنامه اجرا كنيم و همديگر را تحويل بگيريم و آخرش خداحافظي تا ديدار بعد...قرار است چه خروجي هايي از اين همايش ها و تقديرها بيرون بيايد خدا مي‌داند. 


پ ن:

1- "وقتى كسى حائز عنوان «نخبه» مي‌شود، تازه كار او شروع مي‌شود. خطاست اگر خيال كنيم كه حالا كسى نخبه شد، پس خيالش راحت، يك امتيازاتى هم دارد، يك نامى هم دارد؛ نه، وقتى كه نخبه شديم، اين اول راه است." (بيانات در ديدار جمعى از نخبگان و برگزیدگان علمى 1390/07/13)

2- يك تعريف جديد نخبگي از زاويه نگاه من: نخبگي يعني اينكه ناگفته‌هايت از تعداد صفحات همه‌ي رسانه هاي اطرافت بيشتر باشد... بالاخره بايد يك تعريفي ارائه دهيم كه شاملش بشويم(!)

3- ضد حال زدن به مسئولين در آغاز همايش دختران نخبه يعني عمق سخنان حاج آقا پناهيان (سخنران همايش) با اين مضمون كه تشويق زيادي براي يك نخبه و يك فرد موفق به معناي توقف اوست و...

4- واقعا احساس مسئوليت تا كجا، كه خودت ميهمان يك همايش باشي اما تصور كني بايد پوشش خبري‌اش بدهي و حاشيه نويسي و...


پ پ ن:

1- يك سبد گل و ريحان براي رویا و علیرضا ،دوستان وبلاگي كه هفته پيش جشن عقدشان بود با نوستالوژي اولین شب آرامش. ناگفته نماند فيزيك در پيدايش اين عشق جاودان بي تاثير نبوده است. صميمانه بهترين ها را از خدا برايتان مي‌خواهيم.

2- و يك تبريك خاصه از جنس بسيجي با يك سلام و احترام نظامي به افسرجنگ نرم جبهه هاي سايبري(!) به مریم عزیزم يا همان مرغ باغ ملكوت يا همان جامانده سابق(اذهان عمومي بدانند اين ها همه عناوين يك نفر است) كه اين روزها دو نفري به جبهه جنگ نرم رهسپار شده‌‌اند.

ياد آن روزها كه مثل دو سياسي تازه به دوران رسيده برد سياسي مي‌نوشتيم و همايش هسته اي برگزار مي‌كرديم بنفشابي... وياد آن روزها كه حنجره طلاييمان در تجمعات همانند افكار سياسيمان خوب كار مي‌كرد سبز و خرم...جهت سلامتي و خوشبختي همه ي سربازان اسلام بلند بگو صلواااااااات...!!!

هذيان

"روش هاي اندازه گيري ضخامت لايه هاي نازك به روش‌هاي اپتيكي" مي‌شود عنوان پروژه‌ام. يعني پايان نامه اي كه دقيقا پايان نامه‌ام نيست...اپتيك يعني نور...وقتي قرار باشد لايه هاي نازك را اندازه بگيري بايد به روش ها و دستگاه هايي متوسل شوي كه در حد نازكي لايه بگنجد...هر جا حرفي از ظرافت و نازكي باشد نور يا همان اپتيك به كمك مي‌آيد...

انباشته مي‌شوم در ميان اين لايه هاي نازك...لايه هايي كه با همه‌ي نازكيشان روي سرم آوار مي‌شوند...لايه هايي در حد نانومتر و ميكرومتر اما سنگين مي‌شود بر همه‌ي افكارم...

فصل چهارم را مي‌زنم به نام روش هاي براساس پراش...پراش نور... "پراش يكي از خصوصيات تابش الكترومغناطيسي مي باشد كه باعث مي شود تابش الكترومغناطيس در حين عبور از يك روزنه و يا لبه منحرف شود..." هر وقت به مبحث پراش ميرسم ياد اولين تعريف از پراش در دوره ي دانشجويي مي افتم كه استاد مثال زد: وقتي شلنگ آب را در دست ميگيريم و انگشتمان را تا نيمه مقابل آن قرار ميدهيم تا فشار آب زياد شود در واقع آب پراش مي‌ كند يعني از مسير اصليش خارج شده و با ديواره هاي شلنگ برخورد مي كند و مي‌پاشد..از تعريف زيباي استاد به دوران كودكي رفتم ...چقدر اين كار را دوست داشتم در وسط حياط شلنگ را به سمت درختان مي گرفتم و با هدايت انگشتم رنگين كمان مي‌ساختم. حالا فكر كن شيري از نور داشته باشي و آن را باز كني و با شلنگ نور را بپاشي روي دل طبيعت! مي‌شود پراش نور...چقدر رويايي! دلم يك عالمه روياي كودكي مي‌خواهد...

فصل پنجم روش هاي تداخل سنجي..."بر اثر تداخل باريكه هاي نوري كه با هم اختلاف راه دارند نوارهاي روشن و تاريك تشكيل مي‌شود..."نوارهاي روشن و تاريك شبيه به لباس هاي راه راه سياه و سفيد، ميتواند راه راهشان سياه و قرمز هم باشد يا راه راه سياه و سبز يا...آن چيزي كه در همه مشترك است رنگ سياهِ تاريكي است. زيرا رنگ ها همه در روشنايي بروز پيدا مي‌كنند.

به نظرت من در كدام نوار زندگيم ايستاده‌‌ام؟ تاريك يا روشن؟!‌خودم كه سايه ي سنگين تاريكي را حس مي‌كنم...اصلا نوار بعدي چگونه است؟ تاريك يا روشن؟خداي من! اصلا تحمل دو نوار تاريك پشت سر هم در زندگي را ندارم. اصلا مي‌شود دو نوار پشت سر هم تاريك شود؟ اين قسمت درس را يادم رفته...؟ كاش استاد اينجا بود مي‌پرسيدم، آن وقت مي‌فهميدم نوار بعدي زندگي چگونه است و...

براي اينكه بتوانيم اثرات نور را بررسي كنيم بايد فاصله ي اين نوارهاي روشن و تاريك را اندازه بگيرم...دستم را جلو ميبرم...يك وجب دو وجب...از وقتي پا به آزمايشگاه اپتيك گذاشتم وجب‌هايم ميليمتري شده با نوك انگشت...تازه ناخن ها هم بايد كوتاه باشد وگرنه وجب هاي ميليمتري دقيق از آب در نمي‌آيد...يك وجب دو وجب...پس چرا اندازه هايم دقيق درنمي‌آيند...اين نوارها خيلي باريك است و چشم هاي من هم آستيگمات...فاصله ها را گم مي كنم...كاش اين فاصله ها هم من را گم مي‌كردند...فاصله...حد فاصل روشني و تاريكي... سهيلا، هم گروهي آزمايشگاهم را مي‌گويم، هر جلسه وقتي چشمانمان به خاطر اين گم كردن فاصله ها و دقت زياد روي ميليمترها قرمز مي‌شد و پر از اشك، به استاد به شوخي مي گفت: بايد براي ورودي اين رشته يك تست چشم پزشكي هم مي‌گذاشتند تا امثال ما با چشمان آستيگمات پشت اين اندازه گرفتن ها اينقدر معطل نمانيم...

خوش به حال سهيلا كه گرايشش فرق مي كرد و در آزمايشگاه ليزر نبود كه ببيند همان چشم‌هاي آستيگمات بايد به نور ليزر زل بزند تا فاصله ي حدود را علامت بزند و آنوقت تا آخر شب به خاطر خيره ماندن به نور ليزر يك لكه ي سياه همه‌اش جلوي ديدش باشد و همه را درون اين لكه ي سياه گرفتار ببيند... اصلا چه كسي مي‌داند كه اين لكه ي سياه، فيزيك است يا متافيزيك؟ مگر با چشم برزخي نمي‌توان سياهي آدم‌ها را ديد؟...اينجا هم همه ي آدم ها درون يك لكه ي سياه محصورند...سياهي دنياست يا سياهي گناه نمي‌دانم... اين خاصيت نور است كه وقتي به روشناييش خيره مي‌شوي ، جز آن نور همه‌ي دنيا برايت تاريك و سياه مي‌شود...

 هشت فصل...اينجا پر از روش هاي اپتيكي است...اصلا طبق نظريه اين پروژه، راه هاي اپتيكي متنوع ترين و فراوان ترين و ساده ترين روش هاي اندازه گيري‌اند...پس چرا با اين همه خاصيت، باز هم در تاريكي به سر مي‌بريم...

سال هاست در پيچ و خم اين راه‌هاي اپتيكي گيرافتاده‌ايم كه بگوييم نور مادي را كشف كرده‌ايم...اما با اين همه نور و سر و كله زدن با خاصيت‌هايش احساس مي‌كنم در تاريكي‌اش گم شده‌ام. اصلا هر بار كه مشغول جذابيت هاي اپتيك و روشنايي مي‌شوم به يكباره پرتاب مي‌شوم درون گودالي تاريك از جهالت و نرسيدن...نرسيدن...گم كردن...دورشدن...مثل يك كودك در دل سياه شب... و هيچ يك از روش‌هاي اپتيكي به دادم نمي‌رسد. اين شده است كابوسم...

اصلش اين است كه در نبود نور گم مي‌شوم آخر انيشتين تاريكي را اينگونه توصيف مي‌كرد: "تاريكي وجود ندارد. تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار مي‌برد"

اصلا چه اهميتي دارد كه به قدر تمام لايه هاي عمرمان نور را چه معنا كرديم...مهم آنست كه استاد از موضوع پروژه‌ام خوشش آمده و مي‌گويد جديد است و جاي كار بسياري دارد... و مهم اينست كه اين روزها به جاي زمزمه ي مناجات رمضان در ميان اين لايه هاي نازك با ضخامت نانومتري گم شده‌ام...


پ.ن:

از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد.  "ژان پل سارتر"

pa na pa... :-)

نوشته زیر، پستی از جنس کپی-پیست و صرفا براي شاد شدن روح خوانندگان وب مي‌باشد و هيچ ارزش ديگري ندارد...


-رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد

- يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!

- با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم 

تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

- زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف اف سالمه یا نه

- ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می‌خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم! 

- رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!! 

ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته 

- خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم

- تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!
- میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ... وصایای الیزابت تیلور ...

- بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم. 
پـَـَـ نــه پـَـَــ. نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم

- داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت.همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم!

- به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟! 
پــَ نه پــــــَ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!

- رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام

- کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

- مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس

- تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین

- خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...! 

- ميري مسجد وضو بگيري تا نماز بخوني ميبيني يه آقايي ميرسه ميگه پسر جان وضو ميگيري ميگي پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام قزل آلا صيد كنم 

- تو لباس فرم منو دیده، میگه سربازی؟پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم

- در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

- از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!

- یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم آلزایمرگرفتم یادم نیست !!!

- اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟ پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

- با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!! 

- کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:آیا مطمئن هستید که می‌خواهید این ویروس را حذف کنید؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


پ.ن:

۱-گاهی باید به روزگار فقط خندید...

۲-میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک! این غزل زیبا را درباره حضرت حتما بخوانید.

همیشه پای شهرداری در میان است

سفري داشتيم به اردوي سه روزه ي وبلاگ نويسان با موضوع عفاف و حجاب. كلي آشنا ديديم و كلي آشنا شديم با خيلي هاي ديگر و كلي تجربه كسب كرديم از اين آشناهاي قديمي و جديد. جاي همه‌ي آنهايي كه نبودند خالي هرچند كه با وجود سيصد نفر، در اردوگاه اساسا جاي خالي وجود نداشت...

1- از ما به شما نصيحت، هر وقت اثري از ريخت و پاش هاي بي اساس و رنگ و لعاب هاي گران قيمت ديديد بدانيد پاي طرحي از شهرداري در ميان است و هر وقت اسم شهرداري را پاي برنامه، اردو يا كاري ديديد بدانيد سركيسه بيت المال سرازير شده آن گوشه. رياضي خوان ها مي‌دانند كه اين يعني يك قضيه ي دوشرطي كه از هر دو طرف صادق است...

اصلا اين خاصيت شهرداريست كه ميليارد تومان پول بي زبان را پاي طرحي بريزد كه ميليون تومان هم نمي ارزد و...صدا و سيما هم كه ويژگيش محو كردن خطوط قرمز و تناقضات است...

از آنجايي كه اين طرح به همت مشترك صدا وسيما و شهرداري برگزار شده بود، ما هم تناقض ديديم و هم بودجه هاي كلان و هم سرمان گيج رفت از نتايجي كه نگرفتيم...

من نمي دانم شهرداري را چه به كار فرهنگي؟! بخصوص كه اصرار هم دارد در كنارارائه تمام راه حل هاي فرهنگي‌اش(!)، جزوه هاي گران قيمت مترو و ترافيك و زندگي شهري را هم به دست شهروندان برساند و گاهي هم با خلاقيت(!) فراوان، زندگي شهري را با موضوعات فرهنگي پيوند مي‌زند و نتيجه اش مي شود مثلا يك البوم 4كيلويي بزرگ عكس با موضوع زنان و زندگي شهري كه در آستانه روز زن در اردوي وبلاگ نويسان توزيع مي‌شود!!! و زيباتر آنكه ظاهرا هيچ نهادي هم به دست و دلبازي هاي شهرداري نظارت و مديريتي نمي‌كند.

2- اگر شما ربط اين اردو را به عفاف و حجاب فهميديد ما هم فهميديم... از همه چيز سخن گفته شد و برنامه ريزي شد جز بحث عفاف و حجاب. شهرداري همه‌ي فعاليت ها و طرح‌هايش را به رخمان كشيد اما از آن چيزي به اسم عفاف بيرون نيامد...خودتان قضاوت كنيد، برنامه هاي تفريحي: بازديد از برج ميلاد، استخر نياوران، اكران فيلم يكي از ما دو نفر ونقد آن، بازديد از باغ موزه دفاع مقدس و برگزاري كارگاه هاي مرتبط با وبلاگ نويسي كجايش حرف و نقدي از عفاف داشت كه اردو را به اين عنوان نامگذاري كرده بودند. "تور سياحتي وبلاگ نويسان" مي‌توانست عنوان مناسبتري براي اردو باشد. ناگفته نماند كه يك برنامه سخنراني با محوريت روابط بين دختر و پسر و بحث عفاف برگزار شد كه كلا بچه ها به عفاف و حجاب خود سخنران معترض بودند چه برسد به حرف هايش كه كلي جاي بيييييييييييب داشت...

3- قرار بر اين بود كه به عنوان يكي از اعضاي تيم نشريه در اردو شركت داشته باشم و البته نشريه درآوردن در آن مختصات خودش تجربه ي پر دردسري بود...مثلا اينكه جزو اندك كساني بوديم كه تا سحر بيدار بوديم و دود چراغ مي‌خورديم تا چيزي به عنوان نشريه تحويل وبلاگ نويسان اردو بدهيم... و گذشته از تجربه ي شخصي خودم، بيش از پيش به اين حقيقت پي بردم كه براي نويسندگان بزرگ خواب شب معنايي ندارد...

4- يكي از نكات جالب اردو اين بود كه بعضي از وبلاگ نويسان به خصوص شهرستاني هايشان با خانواده آمده بودند و بخصوص خوابگاه خانم ها پر بود از بچه هاي قد و نيم قد كه احتمالا آنها هم بايد بويي از وبلاگ نويسي برده باشند كه در طرح حضور پيدا كرده بودند. كوچولوهاي اردو براي هر كس كه دردسر بودند براي عكاسان و بچه هاي نشريه كه خوب طرح سوژه شده بودند...


  پ ن :

* یک نگاه انتقادی به اردوی وبلاگ‌نویسان «عفاف و حجاب»

* کلیپ "مادر" سامی یوسف

مختصاتي به نام بسيج دانشجويي

گاهي وقت ها اينطور مي‌شوم ...از كار خسته و از درس مانده...انگار كه درس از سر اجبار است و كار براي سرگرمي...هدف همه را با هم گم ميكنم... گاهي وقت ها اينطوري مي‌شوم... مثل بچه اي كه راه خانه اش را گم كرده يا مثل مسافري كه نقشه اش را گم مي كند...سرگردان و حيران دور خودم مي چرخم و به داشته ها و نداشته هايم مي‌انديشم...راستي! راه كدام طرفي بود؟...اين وسط به غير هدف، يك چيز ديگر را هم گم كرده‌ام، آرامشم را...مبهوت به كارهاي ناتمامي نگاه ميكنم كه انتظارم را مي‌كشد اما من را خيالي براي تمام كردنش نيست... گويي طلسم شده ام...ساعت ها...روزها... گاه ماه ها همين مي شود يك عادت...عادت به يكنواختي... گاه همه مان همينطور مي شويم...در گذر زمان ذهنمان در گير و دار روزمرگي كرخ مي شود و خود متوجهش نيستيم... فقط مي دانيم يك چيزهايي نادرست است و معادله زندگي جواب نمي دهد...فقط مي دانيم يك كارهايي بايد انجام شود كه در توان و مسير ما نيست... اين وسط حتما معنويت جواب مي دهد...حتما ياد خدا، مسجد، زيارت و...اما اگر حتي اينها را هم براي خود نگه نداشته باشي و تبديلش كرده باشي به روزمرگي چه ؟

در ميان همه ي روزمرگي ها برايم دلچسب است...هر چه بيشتر مي گذرد ...لذت بخش تر و معنوي تر مي شود...دقيقا مختصاتي به نام بسيج دانشجويي را مي گويم... اصلا آنجا چيزي به اسم روزمرگي معنا پيدا نمي‌كند...در اين اوقات بي حوصلگي شايد خودم هم متوجه نباشم اما يقينا چيزهايي آرامم ميكند كه نوستالوژي بسيج دانشجويي باشد... گاه يك تلفن به دوستان و گاه يك ملاقات من را مي برد تا همه‌ي روزهاي پرالتهاب فعاليتم كه وقت سرخاراندن نداشتم اما كلي انگيزه براي رفتن داشتم و كلي هدف براي ادامه دادن... مختصاتي كه از نظر مكان كوچك بود اما كلي اكسيژن تازه براي نفس كشيدن داشت...كلي هواي تازه براي فكرها و ايده هامان داشت... يك مشت بچه بسيجي كه از نظر بعضي ها پول نفت را سرمي كشيدند اما براي من تجلي زندگي بوده اند...همان ها كه پدر هرچه ضدانقلاب بود را درآورده بودند و وسط معركه گويي، قل و قل از زمين مي‌جوشيدند...نه خودي را وقت انتقاد مي‌شناختند و نه دشمن را در هر شرايطي فراموش مي‌كردند...يك مشت بسيجي دوست داشتني كه ايمانشان به وجدم مي‌آورد...وقتي در كنار هم درس مي خوانديم...وقتي براي بحث با استادها سركلاس همديگر هم حاضر مي شديم...اردوهايي كه هرچه زيارتي تر براي ما سياحتي تر بود. چون بعد از اشك زيارت، لذت جشن پتو و خالي كردن پارچ اب روي سر يكديگر بيشتر بود...لذت فشردن دست بغل دستي وقتي چشم به ضريح زيارتي مي‌انداختي و بي ريا از او مي‌خواستي فقط دعايت كند و مي دانستيم كه شايد در آن لحظه دعاي هيچ كس به اندازه ي او مستجاب نباشد. فال جبهه با تسبيح، تا ملتي را شهيد و يا مفقود الاثر كنيم و بعد برايش فاتحه اي و ... برنامه ريزي براي تجمع ها و همايش ها...دستورالعمل هاي آنتي جاسبي ... اين نوستالوژي ها هنوز هم مزه مي دهد...دور هم بنشينيم و وسط خروار خروار شوخي و خنده ياد هم بيندازيم از شهدا بگوييم و بعد خالصانه اشك بريزيم...تنها جمعي كه اشكت را بي ريا و بي شرمندگي جلويشان نمايان مي‌كني...زيارت شهداي پنج شنبه ها... قرار درس خواندن هاي آخر ترم...درس زندگي گرفتن از باتجربه تر ها و ياد دادن به كم تجربه ترها...مادر پايگاه شدن و مادربزرگ شدن...ميانجي گري ها و نذر و نيازها سر برطرف شدن مشكلات داخلي... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...

بگذار پشت سر بسيج دانشجويي هر چه مي‌خواهند بگويند...زياد فرقي نمي كند...بگذار هرچه توان دارند براي خراب كردن فضاي انسان ساز اين تشكل خرج كنند...بگذار براي تشكيلات خودشان آدم اجير كنند تا بروشور بنويسد و دستورالعمل چاپ كند كه چگونه مي‌توان با نفي بسيج دانشجويي براي تشكل خودشان جذب نيرو كرد...بگذار ساعت ها وقت بگذارند تا ذهن جديدترها را نسبت به بسيج دانشجويي خراب كنند و...اصلا مهم نيست...حق، حقانيت خود را نمايش مي دهد...حقانيت خود را فرياد مي‌كند...اصلا اين خاصيت حقيقت است... اين راهي است كه با نفس امام آغاز شد و تا آخر اين تقدس را با خود به همراه دارد... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...


پ.ن:

* بعد از مدتها یک سرور قالب وبلاگ یافتم که قالبهایش برایم جذاب بود...آن هم ظاهرا جزو سایت هایی از آب درآمد که آبش با بلاگفا توی یک جوی نمی رود. به ناچار به شکل سابقمان بازگشتیم...

* قابل توجه جوانفکر و مشایی چی ها: رابطه‌ی ما و ولی‌فقیه، رابطه‌ی تکلیفی و ارشادی نیست!

* بفرمایید ازدواج!

بهار و کربلا

مثل يك خواب بود...مثل يك رويا... 9روز نباشي و وقتي آمدي بگويند زيارت 6امام معصوم قبول باشد... بعد هم همه بپرسند سال تحويل كجا بودي؟ تو فكر ميكني...با خودت فكر ميكني...اصلا سال كي تحويل شد؟ اصلا مگر سال جديد تحويل شد؟؟ اصلا مگر مهم است كه سال جديد شده...؟؟ اگر مراد از به خاطر سپردن تحويل سال، درخواست حول حالناست كه خودش نصيبت كرده...چه حول حالناي زيبايي...

كي سال تحويل شد؟ كي حول حالنا شد؟ در كاظمين مقابل ضريح باشكوه جد بزرگوارمان موسي ابن جعفر(ع) و امام جواد(ع)؟ يا نه قبلتر، مقابل غربت خرابه ي سامرا و زيارت ضريحي موقت از جنس فيبر كه حرم امام حسن عسكري(ع) و امام هادي(ع) شده بود؟ همان دو امامي كه تا زنده بودند در خانه ي خود هم زنداني بودند و حالا بعد شهادتشان هم محل دفنشان شبيه يك پادگان نظامي شده...نه قبلتر از آن بود...در بين الحرمين وقتي كه براي اولين بار روضه ي امام حسين و عاشورا را حس مي‌كردي و ناله و شيهه ذوالجناح را در بغض سنگين بين الحرمين مي‌شنيدي... شايد هم قبلتر بود... مقابل گنبد باشكوه علي بن ابيطالب(ع) همانجا كه بايد روضه ي زهرا(س) مي‌خواندي تا بغضت از شكوه امام شرم نكند و بشكند... همه ي اينها حول حالنا بود...ديگر چه فرقي مي‌كند كه سال دقيقا كي تحويل شد...اصلا آنجا براي زائر زمان معنا نداشت...حتي حساب روزها را هم نداشتيم...حتي جمعه را از دلگيري غروبش هم نتوانستيم بشناسيم، چون جمعه اش اصلا دلگير نبود... شايد چون خود اقا(عج) آنجا زياد مي‌آمد...

كاش تجربه كني! آن لحظه كه چشم به شش گوشه ي ضريح مطهرش مي‌افتد يك تكه از قلبت  كنده مي‌شود و جلوتر از خودت مي‌چسبد به ضريح... باور نميكني؟ كربلا كه رفتي خوب به ضريح نگاه كن... با چشم دلت... ببين چقدر تكه هاي دل زخم خورده و عاشق آن را چسبيده اند... بعد وقتي برميگردي ببين چقدر دلت بيقراري مي‌كند و دائم به تو يادآوري مي‌كند كه بخشي از آن را جا گذاشته اي روي شش گوشه...


پ.ن:

مي داني وقتي چشم به خرابي هاي سامرا مي‌اندازي چي چيزي روي لبانت جاري ميشود؟ ميگويي خدايا شكرت كه مهدي(عج) ما را در پس پرده غيبت حفظ كرده اي...آخر ما لياقت حفاظت و حمايت امام را نداريم...همين كه ميدانيم هست شايد از سرمان هم زيادست...

حلالم کنید

1- براي دنيا راه حلي وجود ندارد...همه ي حل ها، راهش از آسمان مي گذرد...

2- عازم كربلايم...حلالم كنيد...

3- جاي ماندن نيست، به شهر خدا بايد رفت...

ماهي ها حوضشان بي آب است...

1- تا حالا شده كه در جاده ي برفي بين شهري ماشين خاموش كند و درمانده بماني و يك فرشته ي نجات از راه برسد و تو را ببرد خانه شان تا شب را از گزند بيرحمي جاده و سرماي برف در امان باشي و... براي ما شده، آن هم در جاده ي شيراز...اسم آن فرشته ي نجات ، "حاج محمد محمدي" بود كه  ما را هدايت كرد سمت روستايشان كه در همان حوالي بود و در خانه‌اش يك روز مانديم تا جاده باز شود و در طول اين يك روز در كانون گرم و زحمتكش خانواده شان پذيرايي شديم. ما آنشب در سياهي شب به واقع "خدا" را ديديم ... حاج محمد تا آن روز به گفته ي خانواده اش درراه ماندگان زيادي را كمك كرده بود... آن يك روز به ما ثابت شد كه معرفت و جوانمردي هنوز نمرده است يا هنوز خدا در زمين براي خود فرشتگاني نگه داشته است... جالبترين بخش ماجرا اين بود كه نام روستاي ناجي ما "ايزدخواست" بود...

2- كوچكتر كه بودم پدر شجره نامه‌ي خانوادگي را باز ميكرد و اسامي اجدادمان را نشانم ميداد آخرش ميرسيد به امام موسي ابن جعفر(ع)، علاقه شديدي به شمردن فاصله ام با امام داشتم، 29 نفر... آنوقت پدرم انگشتش را مي‌برد روي اسم ماقبل امام مي‌گفت اين را ميشناسي؟ نگاه ميكردم...محمد بن موسي(ع)...برايم غريبه بود...اما پدر ميگفت نزديك است به ما...خيلي نزديك...اگر هم نتوانيم خود موسي ابن جعفر(ع) را زيارت كنيم حتما فرزندش را كه "دليل اتصال" ما به امامت است مي‌توانيم در حرم "شاهچراغ" زيارت كنيم... براي اولين بار بارگاهش را ديدم... روبروي ضريح ناگاه دلم لرزيد و برلبانم جاري شد: السلام عليك يا جداه...

بارگاه محمدبن موسي(ع) در مجاورت شاهچراغ

3- بازديد از تخت جمشيد، بزرگترين و قديمي ترين بناي تاريخي كشورمان و يك دنيا درس از تاريخ و شاهنشاهان قديم با صداي روح بخش(!) مليحه سعيدي و...

جاذبه ي توريستي(!) بيداد ميكرد...

به قول استاد رحيم پور ازغدي، امام خميني گفتند كه انقلاب را صادر كنيم ولي نه آنقدر كه ديگر چيزي براي خودمان باقي نماند...

4- آرام آرام سرگرم زندگي دنيازده ي خود هستي كه ناگاه صدايي درونت نجوا ميكند و هشدارت ميدهد. هشداري  كه به قيمت گچ گرفتن پايت تمام مي‌شود...ديگران فقط درد و اشك و ناتواني را مي‌بينند. اما تو با وجود همه ي اينها احساس ميكني يك چيز را بدست آورده اي...نواي وجدانت را...


پ.ن:

* از نشانه هاي ظهور آنست كه ملت عرب، حاكمان سفاك خود را به زير خواهند كشيد.(بحارالانوار/جلد2) ... آقا بيا...

* تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

"حقيقت" دو ساله شد

دو سال پيش بود كه تابلوي "حقيقت" بالا رفت و اينجا شد چهارديواري مجازي من...

همان روزها كه دنيادنيا حرف براي نوشتن داشتن و سليقه‌اي شدن رسانه هاي اطرافم باعث شد تا كلمات در ذهنم محبوس شوند...

دغدغه ي نوشتن، واژه ها را در ذهنم بيتاب كرده بود. آمدم اينجا بلكه گاهي فارغ از زد و بندهاي رسانه از حقيقت بنويسم...بعد واژه ها روي يك صفحه ي‌ آبي رنگ و ساده اينجا آرام گرفتند و نقد و قضاوت مخاطبان را طلب كردند...

همان موقع بود كه در نخستين پستم تيتر زدم: "سلام به روي ماهت" و نوشتم:

"اگرچه زمستان فصل زیبای سپیدیست اما دوست ندارم واژه هایم یخ بزنند در سرمای بهمن ماه ...بیا با هم بهار شویم و شکوفه بزنیم در سپیدی بهمن که من و تو یعنی قدرتی بی نظیر برای تغییر هر چیزی حتی ذائقه طبیعت..."

حقيقت از جاده اي كه براي خود در پيش گرفته بود شايد بارها منحرف شد و شايد بارها كلمه كم آورد براي هم نوايي با حقايقي كه در اطرافمان رخ مي‌داد... شايد گاه روي به محافظه كاري و گاه روي به مسامحه مي‌آورد اما همه‌اش را مخاطبين خوب حقيقت يادآور مي‌شدند ...و اين همان تاثير به اشتراك گذاشتن تحليل‌هاي شخصي است...

"شهيد" نويسي و "سياست" نويسي بيشترين هاي حقيقت را به خود اختصاص دادند... ولي با همه‌ي سياست نوشت هاي حقيقت، گاهي بحث هاي كامنتي بيشتر مشتري داشت تا متن اصلي، اما گاه هم شخصي نويسي ها، بساط بحث و تبادل نظر را راكد مي‌كرد و خط حقيقت را از سياست دور...

بارها خواسته و ناخواسته آنچنان دچار حاشيه هاي تلخ و شيرين شديم كه نه فراموشمان شد و نه گذاشتند فراموشمان شود. تلخي‌هايش تلخ تر از حقيقت بود و نيشدارتر از باطل...و شيريني هايش خاطره انگيز و زيبا... اما خوشحالم كه با همه‌ي اينها كنار آمدم و اين وبلاگ را به دوسالگيش رساندم.

دعا كنيد كه بصيرتي باشد براي انعكاس "حق"  كه اگر چنين نباشد حضور اين وبلاگ فقط شعار است و بس...و حلال كنيد از همه ي تلخي ها و بدي هايي كه از حقيقت به شما رسيده است...

و البته كه مثل هميشه تلخ اما حقيقتيم...


پ ن:

*مصر و تونس و پيش بيني رهبر آزاده‌مان:

"شكي نيست بر اساس حقايقي كه خداوند متعال مقرر كرده خاورميانه جديد شكل خواهد گرفت كه خاورميانه اسلام خواهد بود."   حضرت اقا (8/12/88)

*در وبلاگ کاتب باشی امام رضا(ع) را زیارت کنید...

از هر دری سخنی

1- یک تیم خوب و زبده ی رسانه ای دور هم جمع شده اند و قلم و اخلاصشان را روي هم گذاشته‌اند، نتيجه‌اش  شده هفته نامه ای به نام "9دي" که اولین شماره اش همین نهم دیماه امسال درآمد. اين هفته نامه به مدير مسئولي "حميد رسايي" و شوراي سردبيري: دكتر حسن عباسي، وحيد يامين پور، وحيد جليلي، قاسم روانبخش، ميثم نيلي، احسان جهانديده، احسان محمدحسني و عليرضا معاف با صاحب امتيازي "دفتر جريان شناسي تاريخ معاصر" قرار است خيلي از حقايق را تحليل و تفسير كند. پیشنهاد می کنم حاصل زحمات این تیم را که به واقع  از بهترین های حوزه ی مطبوعات و سياست هستند و تخصصشان شناسايي تاكتيك هاي جنگ نرم است، حتما ببینید. در اين برهوت "رسانه‌ي دغدغه‌مند"  به خصوص در حوزه‌ي مطبوعات كه اساسا چيزي به نام "رسالت قلم" چندان يافت نمي‌شود و "روشنفكري" ، "مصلحت گرايي" و "سلايق شخصي" جاي خود را به انعكاس حقايق داده‌اند، تحليل هاي قوي و موشكافانه ي "9دي" را از دست ندهيد. اين نشريه كه به حق از "رويش هاي" هشت ماه جنگ نرم است از شماره ي اول مخالفين زيادي پيدا كرده است و اين خود دليلي بر اين ادعاست كه هدف را به درستي نشانه گرفته است...

۲- وقتي دروازه ي خودي را رها كني به اين اميد كه مدافع و سينه چاك زياد دارد . نتيجه‌اش مي‌شود اظهارات جالب دكتر كوشكي آن وقتي كه دارند در عين بي قانوني به اسم قانون حكم حبس و شلاق صادر مي‌كنند براي چاپ يك بيانيه عليه سران فتنه...نتيجه‌اش مي‌شود مقايسه‌ي جرم كاوه اشتهاردي(اگر بشود اسمش را جرم گذاشت) در چاپ بيانيه‌اي در روزنامه با جرم مهدي هاشمي و موسوي به خاطر ماهها ايجاد هرج و مرج در مملكت و القاي تقلب در انتخابات، قياس مع الفارغي  توسط دكتر كوشكي كه سالهاست سنگ خودي بودن به سينه مي‌زند ، اما "الاهم و في الاهم" برايش قابل تشخيص نيست...اينجاست كه مي‌گوييم غضنفر را بچسب...

۳- دلم براي سپيدي زمستان تنگ شده... دلم براي برف بازي در فضاي دانشكده و ساختن آدم برفي در حياط خانه تنگ شده است. دلم براي دانه هاي برف ديماه 86 تنگ شده است كه يكدست همه جا را سپيد پوش كرد و بعد آنقدر مردم بي جنبه بازي درآوردند و گفتند يخبندان طاقت فرسا شده كه از آن به بعد ديگر آسمان قهر كرد و مثل آن سال نباريد...

ديماه 86-حياط خانه

 

ديماه86-حياط خانه

 "شاسخين" اثر هنري برفي، حاصل ذوقمرگيدگي من و خواهرم بود كه ديماه ۸۶ بروز و ظهور يافت.


پ ن:

* در عکاس مسلمان بخوانید حضور آگاهانه ی "سید علی خمینی" نوه ی امام راحل، در مراسم سالگرد نهم دیماه در مهدیه تهران را که البته در حماسه ی باشکوه نهم دی سال گذشته هم حضور داشتند و اظهار تاسف برای سایت جماران که این حضور آگاهانه را تکذیب کرده...

* از آنجايي كه گمانه زني ها درباره‌ي‌ مشايي اشكال رنگارنگ و گوناگوني به خود گرفته است بد نيست تحليل جامعي را در وبلاگ محراب انديشه در مورد بي اهميت قرار دادن بحث مشايي و نظر رهبري در مورد او بخوانيد.

* ظاهرا به ناچار مجبوريم وارد قرنطينه امتحانات شويم. دعايمان كنيد که نحوست ماه صفر یقه ی کارنامه مان را نگیرد ...

باز باران با ترانه...

1- خودت شاهدي كه دل كندم از هست هايم و حباب هايي كه براي خود ساخته بودم و قدم برداشتم به سويت تا يادم بياوري پيش از اين‌ها عاشق تر بوده‌ام....دلم را سياهپوش تو كردم، نه آنكه بخواهم با اين سياهپوشي سياهي هايش را مخفي كنم. نه، مي‌خواهم به زلالي اين سياهي كه براي تو بستم پاك كني تيرگي هاي گناه را در دلم... مي‌خواهم نباشم و ذره ذره آب شوم در عطش عشقت و تمام وجودم در تو خلاصه شود و ماه محرمت... مي‌خواهم ببارم برايت...چشم ها ياريم كنيد...

2- پشت هم پيامك مي‌زنند كه بخوانيد فلان ايه ي سوره شوري را براي بارش باران و يكي مي‌گفت نماز باران بخوانيم وديگري تعريف مي‌كرد، در مسجد امن يجيب مي‌خواندند براي بارش...غافل از اينكه دليل نيامدن باران خود ما هستيم. اگر مي‌خواهيم باران ببارد بايد اول خودمان بباريم و توبه كنيم از گناهاني كه شهر را آلوده كرده و اجازه نفس كشيدن به تهران نمي‌دهد... اللهم اغفرلي الذنوب التي تحبس الدعاء...

3- شهادت دكتر شهرياري ، يادمان داد از لابلاي سردترين ابزار آزمايشگاه هاي ليزر دانشگاهي ، يخ ترين فرمول هاي فيزيك هسته‌اي ، بي احساس ترين كتاب هاي درسي و ايمان منجمد شده در دانشكده‌ فيزيك، بشنويم آواي قديمي آهنگران را كه مي‌خواند: اگر آه تو از جنس نياز است       در باغ شهادت باز، باز است...

4- تبريك كه فعلا نمي‌توانيم بگوييم... اما مي‌توانيم يك "وان يكاد" بخوانيم به همراه يك دنيا دعاي خير براي نوعروس فاطمه زهرا(س) يعني  "مریم مقدس" و همسر بزرگوارش كه قبل از محرم خطبه‌عقدشان خوانده شد:  فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین


پ ن:

* باز باران با ترانه... آخ باران...آخ باران...

* باران ببار... به پاکی نفس خسته ی "آقا" که در این شهر نفس می کشد ببار...

حاشيه هاي من و نمايشگاه ديجيتال

حضور همه روزه در نمایشگاه دیجیتال به همراه دوست خوبم (فرياد آسماني) و همکاری با تیم خوب "طلبه بلاگ" پر از حاشیه بود که دوست داشتم جهت اشانتیون هم که شده چند تایی از آنها را اینجا برایتان بنویسم:

۱- دنياي طلبه ها زيباست... هرچند ما از سال هاي خيلي دور تا به كنون با دنياي طلاب در ارتباط بوده و خوب مي‌شناسيمشان اما شايد زندگي دانشجويي مجبورمان كرده بود كه ذهنمان را معطوف چيزهاي ديگري كنيم و از آن فضا كمي فاصله بگيريم و در اين ميان نمايشگاه ديجيتال امسال يك توفيق اجباري بود تا باز هم يك رجوع به دنياي زيباي طلاب داشته باشيم. برخورد با طلبه هاي مختلف و رنگارنگ از نوع برادر و خواهر و پدر و مادر...

2- در كنار معرفي سايت و آشنا شدن با روحيه هاي وبلاگي افراد، بعضا به خاطر آوردن كلمه‌ي طلبه در ابتداي نام سايت، مجبور بوديم به علامت سوال هاي بازديدكنندگان درباره طلبگي و حوزه علميه پاسخ دهيم. به خصوص آنكه بيشترش حول محور "چگونه مي‌توانيم طلبه شويم؟" مي‌چرخيد. خوب شد دور و برمان طلبه زياد ديده‌ايم وگرنه از پس پاسخ به سوالات برنمي‌آمديم... جالبترينش يك آقاي تقريبا چهل ساله بود كه هيچ چيز از طلبگي نمي‌دانست و گويا شديدا عاشق عمامه گذاشتن بود و چند جمله در ميان تكرار مي‌كرد: "يعني براي عمامه گذاشتن بايد چقدر درس بخوانم؟"

3- يكي از نكته هاي نمايشگاه امسال در اين بود كه در ميان مسئولين و اداره كنندگان غرفه هاي مختلف با كاربري هاي مختلف در حوزه ديجيتال، خانم هاي محجوب و چادري زياد ديده مي‌شد و البته شايد اين خلاف روال(!) ديگر نمايشگاه ها بود كه زنان بيشتر با جذابيت هاي  ظاهريشان بازارياب بودند تا غرفه دار... و شايد اين نقطه اميدي باشد در نزديك شدن به خط اسلام. كه زيادند زنان پايبند به حدود اسلامي اما در اخلاق اداري مطرح كردنشان را بلد نبوده‌ايم...

4- در ميان دوستان جديد با روحيات مختلفي كه در نمايشگاه امسال پيدا كردم. دوست عزيزم "خانم كيائي" از همه شان خاص تر بود به خاطر شجاعت و جسارتش در انتخاب حد كمال حجاب. عزيز طلبه اي كه در نزديكي ما غرفه داشت و با روبند يا همان پوشيه غرفه را اداره مي‌كرد. آنقدر كلامش شيوا و جذاب است كه براي صميمي شدن با او نياز نداري حتي چهره‌اش را زيارت كني. هر چند اواخر همكاريمان دور از چشم نامحرمان يك نظر ديدمش!!

5- روز دختر خودش يكي از حاشيه هاي اين نمايشگاه بود كه بعضي از غرفه ها به رقابت افتاده تا با تحفه‌ يا هديه اي، روز به يادماندني را براي دختران بسازند. برخي به دختران بازديد كننده كه فرم پر مي‌كردند كادو ميدادند و برخي ديگر شيريني و شكلات پخش مي‌كردند.

6- دكتر رامين يكي از مهمانان دوست داشتني غرفه‌مان بود. اگرچه از خوش خلقي و شيرين زبانيش قبلا زياد شنيده بوديم اما اين بار به چشم، مهربانيش را ديديم به خصوص كه با دادن يك شكلات در روز دختر مشعوفمان كرد. و با همان خونسردي هميشگي يكي از مراجعين كه در غرفه ما مشكلش را با او در ميان گذاشته بود راهنمايي كرد.

حميد رسايي عزيز، حسين قدياني، وحيد يامين پور و ميثم حسني از جمله وبلاگ نويسان مشهور ارزشي كه ملاقاتشان كرديم.

۷- ابطحي هم از نمايشگاه و غرفه ي ما بازديد كرد با لباس روحانيت و به عنوان يك طلبه وبلاگ نويس(!) آن هم در حاليكه چند ساعت قبلش در سطح شهر تهران با لباس اسپورت توسط همكاران زيارت شده بود.

۸- بايد به خوش درخشيدن بخش دفاع مقدس نمايشگاه آفرين گفت كه اگرچه هنرش بيشتر از ديجيتالش بود اما باز هم زيباترين قسمت نمايشگاه را به خود اختصاص داده بود.

۹- نظم در برگزاري نماز جماعت در نمايشگاه و همكاري تمامي غرفه داران با اين نظم زيبا از ويژگي هاي نمايشگاه بود كه قبلا مشابهش را نديده بودم.

۱۰- دعوا و يقه گيري برو بچه هاي دو غرفه ي نزديك به هم كه در نزديكي ما هم بودند و از قضا نوع كار و طرز تفكر رسانه‌اي شان هم مثل هم بود، خودش حاشيه ي داغي برايمان شد. و البته اين درسي باشد براي آنكه در كار رسانه اي حتي از نوع ارزشيش كمتر موازي كاري  كنيم. كه متاسفانه آنچه زياد در اين نمايشگاه به چشم مي‌خورد موازي كاري و رقابت بيجاي بچه هاي همفكر بود...

۱۱- يك غرفه ي جنگ نرم كه جاي وسيعي را به خود اختصاص داده بود و بنرهاي رنگارنگ، كاغذ ديواريش كرده بودند، پر از خالي بود...!! يعني كلا نيمه ي اول نمايشگاه كه حضور نداشت و چند روز آخر كه برنامه افتتاح و حضور مهمان را تبليغ مي‌كرد باز هم نتوانست كار شاخصي انجام دهد. فقط شده بود وسيله‌اي براي بد و بيراه شنيدن بچه هاي مذهبي كه: چه خبر است نمايشگاه را قرق كرده‌ايد و...

۱۲- رقابت در پخش كليپ به خصوص از نوع جنگ نرمش در نمايشگاه بيداد مي‌كرد. اين رقابت در هرچه بلندتر كردن صداي دستگاه هاي صوتي هم ديده مي‌شد. آنقدر كه گاه براي نفس كشيدن مغزمان درون جمجمه بايد گوش‌هايمان را مي‌گرفتيم...

۱۳- غرفه ما كه به خاطر نوع پوشش خبريش، پاتوق وبلاگ نويسان مذهبي شده بود محل ملاقاتي براي بلاگرهاي زيادي از جمله هم لينكي هاي حقيقت بود...

برخي از هم لينكي ها مثل راحيل (نسيم حيات) و رويا و عليرضا(هيچستان) را براي اولين بار ديدم. بايد اعتراف كنم قبلا فكر نمي‌كردم كه روزي بتوانم با جناب هيچستان در محيطي مسالمت آميز به گفتگو بنشينم. راحيل عزيز هم توي موبايلش يك عكس از كارت ويژه ديدار آقا(افطاري) كه به اسمم خورده بود نشانم داد كه از دست داده بودمش. ثابت كرد چقدر امسال بي توفيق بوده‌ام.

برخي را بعد از مدت ها دوباره ديدم مثل دستاويز كه از به جا نياوردن ما حسن استفاده را نمود و از تمام قسمت هاي سايت سوال كرد و فرم همكاري را هم تا اخر پر كرد و بعد كاشف به عمل آمد كه آشناست...

برخي را هم براي nامين بار(!) مي‌ديدم مثل شكوفه(مشكوه)، رهگذر (موج مجنون)، قاصدك، بدون انقضا، آل ياسين، بربادرفته و...

۱۴- در اين ميان آنقدر بلاگرهاي حرفه‌اي و فوق حرفه‌اي ديدم كه نمي‌شناختمشان و در ميان كار حرفه‌اي آنان با وجود داشتن اين وبلاگ نيمه فعال، ترجيح مي‌دادم خودم را وبلاگ نويس محسوب نكنم...

۱۵- روزهاي نمايشگاه جزو كمتر تجربه هاي كار رسانه‌اي ام بود كه چندان رنگ و بوي سياست نداشت. براي همين است كه حس مي‌كنم سياست خونم پايين آمده است...

۱۶-اين نمايشگاه تقريبا براي يك عزيز " نقطه عطف" شد تا...

دكور زيباي غرفه نور قدس جوان در نمايشگاه ديجيتال


پ.ن:

۱- با همه تفاوت نگرش هايم با بادبادك باز، پيشنهاد مي‌‌كنم اين مطلبش را حتما بخوانيد. يك حاشيه نگاري متفاوت و طنز گونه از نمايشگاه هست و...

۲- به سايت يكي از غرفه هاي مورد علاقه‌ام هم سري بزنيد. عكس بالا هم نمايي از دكور غرفه همين سايت است. فروشگاه شيطان پر از محصولات صهيونيستي...

۳- درس هاي اخلاقي از اين نمايشگاه: ۱- گوش دادن،خواندن و ترويج آهنگ رپ اصلا هم چيز بدي نيست اگر براي انقلاب(!) خوانده شده باشد!! ما كه مشتريش شديم... ۲- اعتياد به چايي در مكانهايي كه يافت مي‌نشود آزارتان مي‌دهد. پس لطفا ترك كنيد!

۴- نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند              مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو              آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

۵- پناهيان در مشهد مقدس هم باشد يك عيدي كوچك...

سند سوختن... يا مثل هميشه تلخ، اما حقيقتيم...


1- سوزاندند، برگه هاي نور را ...در آن نمايش احمقانه، كه خون را در دل ميليون ها مسلمان به جوش آورد. به سخره گرفتند، توهين كردند و قرآن مسلماني را به آتش كشيدند...درحاليكه نفهميدند خودشان را آتش مي‌زنند و مي‌سوزانند، و آن برگه هاي خاكستر شده تا ابد به عنوان سند سوختنشان باقي خواهد ماند...

2- يك جايي يك مديري بركنار مي‌شود آن هم به چه صورت، در يك ضرب العجل دو ساعته، تا نكند توديع و معارفه‌اي برگزار شود و كار رسانه‌اي شود و كسي بفهمد دليل اين بركناري را، كه دليل اين بركناري چيزي به جز "مشايي" نيست. چون اساسا كسي در دولت، حق نقد به مشايي ندارد و به راحتي يك آب خوردن، منتقدين به مشايي حذف مي‌شوند، قبل از آنكه خود احمدي نژاد حتي بويي ببرد از ماجراي پيش آمده. اين ماجرا بايد براي خيلي ها درس بزرگي باشد.

جالبترين بخش ماجرا اين است كه اين مدير به همان صورت كه آمد، رفت... يعني با سركوب يك جريان فكري آمد و با سركوب يك جريان فكري ديگر رفت... يعني چه؟... دقيقا مصداق دست بالاي دست بسيار است و يا قرآنيش مي‌شود: يدالله فوق ايديهم... متاسفانه هر دو جريان فكري كه سركوب شدند منتسب به اصولگرايي بودند...جريان اول به خاطر نقد بيش از اندازه به دولت سركوب شد(كه اگرچه باسركوبش موافق نبودم اما با اينكه نقدهايشان افراطي بود موافق بودم) و جريان دوم به خاطر نقد به مشايي...و چقدر دردناك است كه اصولگرايي را اينگونه قيچي قيچي و شاخه شاخه كنند و با اصرار بخواهند نام اصولگرايي را برايش حفظ كنند. از نظر من اين روزها اصولگرايي به معناي سياسيش كاملا تبديل به يك برچسب شده كه حتي براي كالاهاي تقلبي زيادي هم قاچاق مي‌شود... و اصولگرايي واقعي را فقط آن كسي معنا مي‌كند كه زير پرچم ولايت، تفكر بسيجي را زنده نگه مي‌دارد...

و اما آن مدير... ما كه خدا نيستيم تا بگوييم اتفاق پيش آمده مقابله با ظلم هاي خواسته و ناخواسته بوده يا نه... يا بگوييم صرفا درس عبرت خدا بوده يا يك تصفيه حساب زيباي خدا با بنده‌اش تا به خود بيايد و...اما يك چيز را مي‌توانيم بپرسيم و آن هم اگر دست بالاي دست آن مدير مي‌شود ظالمي چون مشايي. دست بالاي دست مشايي قرار است چه كسي بشود...يا بهتر بگويم دقيقا مشايي كه الان تبديل به جرياني فراتر از يك فرد شده است قرار است با كدام مكر الهي فراموش شود؟ آن مدير كه مي‌شود محبوب بچه حزب الهي ها به خاطر نوع حذف شدنش و البته سوابق خوب كاريش، اما فراموش نكنيم كه روزي صفحه هاي منتقد يك رسانه مي‌شود سند سوختن هر آنچه از يك مشايي به جا مانده ...

3- برخي ها جنبه ي معرفه بودن فرد را در نامتناهي هاي دنياي مجازي ندارند و شجاعت رو درو شدن را هم ندارند و ظرفيت بحث و استدلال را هم ندارند و...تنها هنرشان گمنام بودن و وگم و گور شدن در تارهاي عنكبوتي وار فضاي سايبريست...آن وقت است كه مي‌شوند نيش، مي‌شوند كنايه و فرو مي‌روند در رشته هاي اعصاب قلممان...اصولا برخي ها فقط در قاب چهره هايشان، خود موجهشان هستند و در غير آن، تبديل به شيطان هاي نفسشان مي‌شوند كه هر اذيت و آزاري ازشان برمي‌آيد...

اينها را نگفتم تا اوقات خودم را تلختر كنم يا به اصطلاح با شخصي نويسي هايم براي خوانندگان وبلاگ، ديده شوم. نوشتم تا هم اندكي بيدارشان كرده باشم و هم برايشان اتمام حجت كرده باشم... كه يك روزي كه همه بايد حساب پس بدهيم و نزديك است، صفحه هاي اين فضاي مجازي كه به چشم تو كوچك و ناچيز مي آيد مي‌شود سند رسوايي‌ات، مي‌شود سند سوختنت در آتش گناه...


پ.ن: مثل همیشه تلخ اما حقیقتیم...

حدیث نفس...

وقتي يك دنيا غصه باشي و سفارش كار طنز داشته باشي...

وقتي دلت از نميدانم هايت گرفته باشد و چند ساعت قبل پاي تلفن به شيرين كلامي دوستي يكساله، قول يك دست نوشته ي طنز را داده باشي...آن وقت است كه به خود مي‌آيي مي‌بيني بدجور گيرافتاده‌اي...نه مي‌تواني براي دلت همدردي كني و نه مي‌تواني براي قولت خوش عهدي...

كاش اين قلم ما اينقدر دلي نبود كه با هر نفسي رنگ جوش و خروشش را عوض كند و با هر غصه اي نوكش روي صفحه ي كاغذ بشكند كه قدرم را ندانستي و برايت شكستم... باز به معرفت اين قلم كه گاها براي ما مي‌شكند شايد اينگونه قدر همراهيش را بدانم...

حالا نميدانم با چه زباني با اين قلم كه نه... با اين دل، حرف بزنم تا راضي شود چند دقيقه‌اي ناز نكند  و بتوانم چند خطي شاد و پر از لبخند بنويسم...آخر مگر ميشود با دل گرفته كسي را هم خنداند...؟!! آن هم يك خنده سرشار از اميد كه براي نوع خاص مخاطبش نياز است... خنده و اميد دو كلمه ي ساده كه گاهي دقيقا همان لحظه كه به آنها نياز داري دست نيافتني مي‌شوند...

خب مگر زور است طنزم نمی آید...!

"من مي‌توانم"...ذكر تلقينم شده. اما گوش اين دل كه نه...قلم...بدهكار نيست...!

مي‌نويسم، كمي ديرتر، مي‌نويسم حتي اگر مجبور باشم چند دقيقه اي دل را ناديده بگيرم براي آنكه بدقولي همه را ازار مي‌دهد...اما شما دعا كنيد كه تلخي دلمان از پشت واژه ها براي چشمان پر نیاز خواننده ها سرك نكشند...

آنگاه كه متولد شدم...

۱-من و بهار...

من و خرداد...

من و رمضان...

پيوند ديرينه‌اي داريم...

از همان سحرگاه شب قدر، 23رمضان يعني ماه‌‌ترين ماه خدا

12 خرداد يعني پرهياهوترين ماه سال...

من و بهار خدا پيوند خورديم و دنيايي شديم...

متوالي شدن دنيايي شدن من و بهترين هديه خدا به زمينيان، يعني فاطمه(س) را به فال نيك مي‌گيرم و رحمت و نعمتش را شكر مي‌گويم.

 

************************************************

************************************************

 ۲-سالگرد مي‌گيريم...

براي شكست‌هايشان سالگرد مي‌گيريم

براي لجن پراكني هايشان سالگرد مي‌گيريم

براي حماقت سبزشان سالگرد مي‌گيريم

براي قصابي كردن‌هايشان در وسط خيابان سالگرد مي‌گيريم

براي خودكشي سياسيشان سالگرد مي‌گيريم

سالگرد مي‌گيريم...

براي پيروزيمان سالگرد مي‌گيريم

براي بغض هاي يكساله‌مان سالگرد مي‌گيريم

براي پيوند ناگسستنيمان با ولايت سالگرد مي‌گيريم

براي كوركردن چشم فتنه سالگرد مي‌گيريم

براي پيروزي حق بر باطل سالگرد مي‌گيريم

براي تولد دوباره سياسيمان سالگرد ميگيريم

** 14خرداد عهد و پيمان با ولايت **

 

تفأل 88

يادش بخير!

از اعماق قلبم از او خواستم برايم سخن بگويد...

تفألي قلبي به سخنانش زدم، آن هم دقيقا لحظه ي تحويل سال1388 و بعد از خواندن يك مقلب القلوب باراني...

نصيحت بود يا هشدار يا تقدير يكساله نمي‌دانم...، فرقي هم نمي‌كند. مهم حرف به حرف كلماتش بود كه پمپاژ جديدي را در قلبم ايجاد كرد و دلهره اي كه تمام وجودم را از آن خود كرد. با خواندن كلامش مو بر بدنم راست شد و هرم انوار حقيقتش بدنم را گرما بخشيد. گفت:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...(67 مائده)

به زبان مادري مي‌شود:

"اي پيغمبر آنچه از خدا برتو نازل مي‌شود به خلق برسان كه اگر نرساني تبليغ رسالت و اداء وظيفه نكرده‌اي و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت. بيم مكن و دل قوي دار كه خدا گروه كافران را به هيچ راه موفقيتي راهنمايي نخواهد كرد."

يادش بخير!

يادآوري آيه ي "تبليغ"  يعني سال سختي را پيش رو داريم. يعني جهاد است و جهاد است و جهاد...آن هم از نوع تبليغش...

اين‌ها به سرعت از ذهنم مي‌گذشت و با آن درگير بودم و مي‌انگاشتم كه سه ماهه‌ي اول سال قبل از انتخابات، روزهاي سرنوشت سازي است كه تفأل سال به تبليغش رقم خورده است. اما نمي‌دانستم سه ماهه ي اول، آساني مسير بود و...

يكسال گذشت اما تجربه هاي تلخ و شيرينمان ماند از وظيفه ي "تبليغ" آنهايي كه مي‌بايست مبلغمان مي‌بودند و سكوت كردند و آنهايي كه انتظار نميرفت بشوند بلندگوي عمار زمان، اما به ميدان تبليغ آمدند...

يكسال گذشت اما به اندازه ي چند سال تجربه اندوختيم و فقط خدا مي‌داند تا چه اندازه خودمان در ميزان الهي روسياه شديم...

دعا كنيد برايم كه در سال جديد هم با من سخن بگويد... تا كمي از زخم خوردگي هاي قلبم التيام يابد...

 

دلشوره هاي شيرين

1- تمام شد...بالاخره تمام شد...اين امتحانات نفسگير كه ناجوانمردانه يقه‌‌‌ي ما را گرفته بود و ول كن ماجرا هم نبود...به لطف عزيزان اغتشاشگر هم، دو نوبته و بي نظم برگزار شد و باعث شد زير آفتاب تابستاني تا 31 تيرامتحان بدهيم...بد جفايي بود!

2- از ديروز رسما اوقات فراغتمان آغاز شد...سيستم پيامكي هم كشيك امتحانات ما را مي‌كشيد گويا...!!! و البته تازه فرصت كرده‌ايم ياد ايام كنيم و مرور خاطرات تلخ و شيرين قبل انتخابات را...

3- يادش بخير! آنروزها كه اتفاقات امان نمي‌داد نفس بكشيم...گوشي موبايلمان دائما روي اعصاب اطرافيان بود و زنگش صداي يك دلشوره جديد را به همراه داشت. ساعت هاي متمادي را به صحبت كردن و هماهنگي هاي لازم با موبايل و تلفن ميگذرانديم آنقدر كه امواج همراه "همراهمان" گيجمان مي‌كرد.

اس ام اس ها كه ركورد بيست تا در دقيقه راهم رد كرده بود و به قول دوستي نواي اس ام اسمان شده بود پيام استرس...سيستم پيامكي حسابي اضافه كاري داشت در اين مدت. شايد براي همين هم مدتي فرستادنش مرخصي اجباري...!!

از اين جلسه به آن جلسه،از اين پاتوق به آن مراسم،توي كلاس و دانشگاه و مترو و تاكسي، همه‌اش پر بود از التهاب انتخابات و بحث. تلفن هم كه اصلا مشتري‌هايش وقت و بي وقت نمي‌شناسند هرجا كه ميرفتي پيدايت ميكردند و ...خانه هم عملا تبديل شده بود به مسافرخانه‌اي براي صرف شام يخ كرده و خواب...يادش بخير...چند وقتيست كه ديگر تلفن به بغل نمي‌خوابم و صبح ها هم با زنگ دوستان از جا نمي‌پرم...

يادش بخير! پوستمان حسابي كلفت شده بود از بس كه بي منطقي ديديم و بي عدالتي را در رفتارهاي انتخاباتي دوستان تحمل كرديم...چقدر برچسب هاي رنگارنگ خورديم در آن روزها و چقدر فحش و ناسزا شنيديم از تفكرات رنگي دوستان...چقدر تفكرات شعاري ديديم و چقدر از آزادي شنيديم...از آزادي مي گفتند و شيشه مي ‌شكستند، از آزادي مي‌گفتند و اموال بيت المال را به آتش مي كشيدند، از آزادي مي‌گفتند و در مقابل تفكرات ما جوابشان دشنام و دهن كجي بود و... يادش بخير!همه اين ها شيرين بود در كنار هدف زيبايي كه دنبال مي‌كرديم...زيبا بود در اقليتي باشي كه مقابل اكثريت حمايت شده دانشگاه مي‌ايستد و تفكراتش را فرياد مي‌كند...همه را تحمل ميكرديم، در مقابل موج توهين ها و تخريب ها فقط  روشنگري بود و بس! ميگفتيم عيبي ندارد اگر تبليغات ناجوانمردانه‌است و تخريب جاي تبليغ را گرفته و...همه‌اش بعد انتخابات به پايان مي‌ رسد، مردم ايران انتخاب نهايي را مي‌كنند و جاي رسانه‌هاي خارجي هم در زباله دان تاريخ است. اما نمي‌دانسيم بعد انتخابات هم اينچنين برنامه‌اي برا ي گستاخيگري عده‌اي ريخته‌اند و...

موهايمان سفيد شد در اين اضطراب‌هاي رنگارنگ و پير شديم وقتي درد غربت "آقا" لانه كرد در دل هايمان...ولي نهايتا پيروز ميدان بوديم.نه به خاطر آنكه كانديدايي كه به او راي داديم راي آورد، به اين خاطر كه به تكليف روشنگري خود در حد توان پرداختيم و به همراه چهل ميليون ايراني با شركت در انتخابات برنامه‌هاي دشمنان را نقش برآب كرديم... پيروز ميدان بوديم چون به ياري خدا مثل خيلي هاي ديگر پايمان نلغزيد، زبانمان بند نيامد و سكوت نكرديم، دچار ترديد و سرگرداني نشديم، شعور را فداي شور نكرديم، عنان تفكراتمان را به بيگانه نسپرديم ، سرسپرده حزب و گروه نبوديم كه تاريخ اعتبارمان چند روزه و چند ماهه تمام شود، تابعيت از ولايت فقيهي را كه هر روز شعارش را مي‌داديم فراموش نكرديم و هيچ حقيقتي را فداي مصلحت و مصلحتي را فداي منفعت نكرديم... و البته كه تكليف نمره ما در اين امتحان را خدا روشن مي‌كند و خيلي از شاگرد اول هاي قديمي خوب مي‌دانند كه اينبار تجديد شده‌اند و بايد از نو شروع كنند...

يادش بخير! آن اضطراب‌هاي روزانه، هيجان هاي حساب شده، دلشوره هاي شيرين ايام...نميدانم شايد از همان روزي كه نام جوان را بر رويمان گذاشتند ياد گرفتيم زندگيمان را پيوند بزنيم با اين دلشوره‌هاي شيرين...شايد هم بعضي با تجربه ترهاي لنگرانداخته در بازار سياست، وادارمان كردند هميشه در صحنه بمانيم و ريشه قدرت طلبي را بخشكانيم...

به لطف خدا محدود نمي‌شويم  به زمان و مكان. امروز هم دنبال هدف هميشگيمان هستيم و بدون جوزدگي فصلي در كنار انقلابمان مي‌مانيم. اگرقرار است پيرشويم و سفيدكنيم موهايمان را در بيرحمي روزگار بگذار در اهداف انقلابي و جوش و خروش تفكرات ولايتي پير شويم كه:

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم    موجيم كه آسودگي ما عدم ماست      

4- ابتداي ماه شعبان و نواي مناجات شعبانيه و بوي اعياد زيباي اين ماه...هم تبريك و هم التماس دعا...دعا يتان مي‌كنيم ، دعايمان كنيد...

 

بوی عیدی...

سخن اول:

یا مقلب القلوب و الابصار- يا مدبر الليل والنهار-يا محول الحول والاحوال-حول حالنا الي احسن الحال

سخن دوم:

یاد کودکی ها بخیر یاد آن روزهایی که دل توی دلمان نبود برای دیدار بهار و بوی عیدی. آن روزهایی که از نیمه زمستان روزها را میشمردیم تا نوروز بیاید و یک دنیا شادی را از آن خود کنیم.

چقدر مراسم خرید عید برایمان باشکوه و دوست داشتنی بود. یادم هست که همیشه برای خرید کفش، سراغ کفش های دخترانه سفید با پاپیون های بزرگ رنگی روی آن می رفتم و هر سال هم بعد از چند روز با کنده شدن این سگک های پاپیونی شکل زیبا مشکل داشتم. اما باز، سال بعد همان سگک های بزرگ رنگی چشمم را می گرفت و...

سبزه و ماهی و هفت سین هم که برایش ذوق دیگری داشتیم و...

گاه ساعت ها به ماهی های قرمز درون تنگ بلور خیره می شدم و دلم غنج می رفت برای شیطنت آزادانه شان در شفافیت آب تنگ خانه مان. گاهی توی دلم با آن کوچولو های قرمز حرف می زدم و عاشق صدای لب زدنشان روی سطح آب بودم . هر کدام هم که می مردند کلی غصه می خوردم و...

دید و بازدید عید و ذوق خوردن آجیل و شیرینی که خودش داستان دیگری بود. از همه مهمتر عیدی گرفتن و شمردن هر روز و هر ساعت مقدارش برایمان یک نوروز تمام عیار می ساخت....

اما امروز که به اصطلاح بزرگ شده ایم و با چشم عقل به دنیای اطرافمان نگاه می کنیم . عید هم برایمان رنگ و بوی دیگری گرفته. البته خوشحالی تعطیل شدن و پر شدن از بوی نویی هنوز هم پا برجاست، اما از آن ذوق های کودکانه دیگر خبری نیست.

خرید عید را برای بستن زبان مردم می رویم و گاه آنقدر در این خرید ها به ملت و دولت و کاسب و بازاری به خاطر نرخ اجناس، بد وبیراه می گوییم که یادمان می رود پشت ویترین به سلیقه دلمان رجوع کنیم...

هنوز هم سبزه ها سبزند و ماهی های درون تنگ قرمز، اما اینکه این سبزی و طراوت طبیعت را چقدر به دلمان راه می دهیم خدا می داند و خودمان...

این روزها که به تنگ ماهی ها خیره می شوم، دیگر مثل آن روزها حسرت شیطنتشان را نمی خورم. بلکه دلم می سوزد برای معصومیت ماهی های کوچکی که به جرم داشتن پولک های سرخ و طلایی در زندان سیزده روزه ما اسیر گشته اند و آنقدر بازیچه رسم ورسوم ما شده اند که گاه به سیزده هم نمی رسند و از غصه اسارت دق می کنند...

این ها را نگفتم که اول سالی بشوم آیینه دق هفت سین های پر محبتتان. بلکه با ذره بین حقیقت خوشی های موقتمان را بازبینی کردم تا به یاد آوریم که با شروع این روزهای سبز و بهاری باید چه کنیم. غرق در آداب و رسوم باستانی نوروز نشویم. بلکه روح و جانمان را نو کنیم از طراوت و شادابی بهار. عقلانیتمان را مسیری قرار دهیم برای رسیدن به اهداف ویژه زندگی. با تغییر ذائقه طبیعت ماهم اخلاق و کردارمان را در جهت خیرو خوبی تغییر دهیم  که اگر نوروز نتواند این خوبی ها را برایمان به ارمغان آورد، به استقبال هیچ عیدی نرفته ایم. پس برای همه عید مبارک و میمون و سالی پر برکت و سرشار از تغییرات نیکو را آرزومندم.

راستی یادم رفت بگویم در یک چیز با نوروز کودکی هایم عجیب اشتراک نظر دارم، آن هم ذوق مرگی فراوان در گرفتن عیدی های رنگارنگ(!) است...

سخن آخر:

در شادی و غم به یادتان می مانیم. هر عید به یادتان دعا می خوانیم. آقای دلم! سید من! مهدی جان! ما " احسن حال" را شما می دانیم...