"روش هاي اندازه گيري ضخامت لايه هاي نازك به روش‌هاي اپتيكي" مي‌شود عنوان پروژه‌ام. يعني پايان نامه اي كه دقيقا پايان نامه‌ام نيست...اپتيك يعني نور...وقتي قرار باشد لايه هاي نازك را اندازه بگيري بايد به روش ها و دستگاه هايي متوسل شوي كه در حد نازكي لايه بگنجد...هر جا حرفي از ظرافت و نازكي باشد نور يا همان اپتيك به كمك مي‌آيد...

انباشته مي‌شوم در ميان اين لايه هاي نازك...لايه هايي كه با همه‌ي نازكيشان روي سرم آوار مي‌شوند...لايه هايي در حد نانومتر و ميكرومتر اما سنگين مي‌شود بر همه‌ي افكارم...

فصل چهارم را مي‌زنم به نام روش هاي براساس پراش...پراش نور... "پراش يكي از خصوصيات تابش الكترومغناطيسي مي باشد كه باعث مي شود تابش الكترومغناطيس در حين عبور از يك روزنه و يا لبه منحرف شود..." هر وقت به مبحث پراش ميرسم ياد اولين تعريف از پراش در دوره ي دانشجويي مي افتم كه استاد مثال زد: وقتي شلنگ آب را در دست ميگيريم و انگشتمان را تا نيمه مقابل آن قرار ميدهيم تا فشار آب زياد شود در واقع آب پراش مي‌ كند يعني از مسير اصليش خارج شده و با ديواره هاي شلنگ برخورد مي كند و مي‌پاشد..از تعريف زيباي استاد به دوران كودكي رفتم ...چقدر اين كار را دوست داشتم در وسط حياط شلنگ را به سمت درختان مي گرفتم و با هدايت انگشتم رنگين كمان مي‌ساختم. حالا فكر كن شيري از نور داشته باشي و آن را باز كني و با شلنگ نور را بپاشي روي دل طبيعت! مي‌شود پراش نور...چقدر رويايي! دلم يك عالمه روياي كودكي مي‌خواهد...

فصل پنجم روش هاي تداخل سنجي..."بر اثر تداخل باريكه هاي نوري كه با هم اختلاف راه دارند نوارهاي روشن و تاريك تشكيل مي‌شود..."نوارهاي روشن و تاريك شبيه به لباس هاي راه راه سياه و سفيد، ميتواند راه راهشان سياه و قرمز هم باشد يا راه راه سياه و سبز يا...آن چيزي كه در همه مشترك است رنگ سياهِ تاريكي است. زيرا رنگ ها همه در روشنايي بروز پيدا مي‌كنند.

به نظرت من در كدام نوار زندگيم ايستاده‌‌ام؟ تاريك يا روشن؟!‌خودم كه سايه ي سنگين تاريكي را حس مي‌كنم...اصلا نوار بعدي چگونه است؟ تاريك يا روشن؟خداي من! اصلا تحمل دو نوار تاريك پشت سر هم در زندگي را ندارم. اصلا مي‌شود دو نوار پشت سر هم تاريك شود؟ اين قسمت درس را يادم رفته...؟ كاش استاد اينجا بود مي‌پرسيدم، آن وقت مي‌فهميدم نوار بعدي زندگي چگونه است و...

براي اينكه بتوانيم اثرات نور را بررسي كنيم بايد فاصله ي اين نوارهاي روشن و تاريك را اندازه بگيرم...دستم را جلو ميبرم...يك وجب دو وجب...از وقتي پا به آزمايشگاه اپتيك گذاشتم وجب‌هايم ميليمتري شده با نوك انگشت...تازه ناخن ها هم بايد كوتاه باشد وگرنه وجب هاي ميليمتري دقيق از آب در نمي‌آيد...يك وجب دو وجب...پس چرا اندازه هايم دقيق درنمي‌آيند...اين نوارها خيلي باريك است و چشم هاي من هم آستيگمات...فاصله ها را گم مي كنم...كاش اين فاصله ها هم من را گم مي‌كردند...فاصله...حد فاصل روشني و تاريكي... سهيلا، هم گروهي آزمايشگاهم را مي‌گويم، هر جلسه وقتي چشمانمان به خاطر اين گم كردن فاصله ها و دقت زياد روي ميليمترها قرمز مي‌شد و پر از اشك، به استاد به شوخي مي گفت: بايد براي ورودي اين رشته يك تست چشم پزشكي هم مي‌گذاشتند تا امثال ما با چشمان آستيگمات پشت اين اندازه گرفتن ها اينقدر معطل نمانيم...

خوش به حال سهيلا كه گرايشش فرق مي كرد و در آزمايشگاه ليزر نبود كه ببيند همان چشم‌هاي آستيگمات بايد به نور ليزر زل بزند تا فاصله ي حدود را علامت بزند و آنوقت تا آخر شب به خاطر خيره ماندن به نور ليزر يك لكه ي سياه همه‌اش جلوي ديدش باشد و همه را درون اين لكه ي سياه گرفتار ببيند... اصلا چه كسي مي‌داند كه اين لكه ي سياه، فيزيك است يا متافيزيك؟ مگر با چشم برزخي نمي‌توان سياهي آدم‌ها را ديد؟...اينجا هم همه ي آدم ها درون يك لكه ي سياه محصورند...سياهي دنياست يا سياهي گناه نمي‌دانم... اين خاصيت نور است كه وقتي به روشناييش خيره مي‌شوي ، جز آن نور همه‌ي دنيا برايت تاريك و سياه مي‌شود...

 هشت فصل...اينجا پر از روش هاي اپتيكي است...اصلا طبق نظريه اين پروژه، راه هاي اپتيكي متنوع ترين و فراوان ترين و ساده ترين روش هاي اندازه گيري‌اند...پس چرا با اين همه خاصيت، باز هم در تاريكي به سر مي‌بريم...

سال هاست در پيچ و خم اين راه‌هاي اپتيكي گيرافتاده‌ايم كه بگوييم نور مادي را كشف كرده‌ايم...اما با اين همه نور و سر و كله زدن با خاصيت‌هايش احساس مي‌كنم در تاريكي‌اش گم شده‌ام. اصلا هر بار كه مشغول جذابيت هاي اپتيك و روشنايي مي‌شوم به يكباره پرتاب مي‌شوم درون گودالي تاريك از جهالت و نرسيدن...نرسيدن...گم كردن...دورشدن...مثل يك كودك در دل سياه شب... و هيچ يك از روش‌هاي اپتيكي به دادم نمي‌رسد. اين شده است كابوسم...

اصلش اين است كه در نبود نور گم مي‌شوم آخر انيشتين تاريكي را اينگونه توصيف مي‌كرد: "تاريكي وجود ندارد. تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار مي‌برد"

اصلا چه اهميتي دارد كه به قدر تمام لايه هاي عمرمان نور را چه معنا كرديم...مهم آنست كه استاد از موضوع پروژه‌ام خوشش آمده و مي‌گويد جديد است و جاي كار بسياري دارد... و مهم اينست كه اين روزها به جاي زمزمه ي مناجات رمضان در ميان اين لايه هاي نازك با ضخامت نانومتري گم شده‌ام...


پ.ن:

از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد.  "ژان پل سارتر"