دفاع مقدس را سياسي نكنيد

چهار سال پيش وقتي سوژه دادم كه توي فلان رسانه پرونده‌اي باز كنيم با موضوع مصاحبه با فرزندان شهداي مشهور انقلابي، اخم‌هاي برخي دوستان توي هم رفت. گفتم بايد در مورد اظهار نظرهاي عجيب و غريب برخي خانواده‌هايي كه بلندگوي شهيدشان شده‌اند و گفته‌اند اگر شهيدمان امروز اينجا بود به يقين موسوي چي بود و فلان وبهمان، با خانواده‌هاي انقلابي و ولايتي حرف بزنيم. گفتم وقتي پسر سردار خيبرشكن مي‌گويد: "اگر امروز به ما مي‌گويند شما پسر نوح شده‌ايد پس پسر همه‌ي شهداي مشهور اين مملكت پسر نوح‌اند" و دهان ضد انقلاب از حرف‌هاي شاذ و شعاري‌اش كف كرده، بايد برويم سراغ آن‌هايي كه با نگاه انقلابي، حرف‌هاي اين دوستان را رد مي‌كنند. گفتم...اما برخي مديران به اصطلاح حزب‌الهي رسانه‌، بحث‌ها رابه حاشيه راندند و كاشف به عمل آمد كه دروازه‌ي رقيب را با دروازه‌ي خودي اشتباه گرفته‌اند و اين ماييم كه راه به نيم راه گل مي‌‌خوريم.

همان مديران گفتند: "دفاع مقدس را سياسي نكنيد..." درحاليكه هويت جنگ و دفاع سياست است. چطور مي‌شود از تجاوز صدام صحبت كرد و از سياست نگفت؟ چطور مي‌توان از بمباران شيميايي نوشت و سياسي فكر نكرد؟ چطور مي‌شود شهيد همت را يك شخصيت غير سياسي دانست؟

چند وقت پيش رفتم خانه‌شان براي مصاحبه؛ خانواده‌ي يك شهيد مشهور كه اواسط مصاحبه فهميدم از آن دسته هستند كه فكر مي‌كردند حقشان در اين نظام به يغما رفته و راي‌شان دزديده شده است...خون به دلم مي‌شد وقتي مي‌گفتند آقا به چه حقي فلان حرف را زد؟...اسمشان را نمي‌گويم كه من  به ادعاي آنان، جزو امضا كنندگان آن ليست خيالي سياهي نباشم كه نظام از آن‌ها نوشته و مانع اشتغال دولتي‌شان مي‌شود!!! برايم مهم هم نبود كه در مورد دولت فعلي چه تفكراتي داشتند و...كاري هم ندارم كه آدم‌هاي سفيد ذهنشان، الان همه ضد انقلابند و آدم‌هاي سياهش همه انقلابي؛ اما حقش نبود كه به نزديك‌ترين هم رزم شهيدشان كه حالا ولي فقيه است، آن همه دروغ ببندند و بگويند ارزشش را نداشت...

اولين و تنها مصاحبه از پرونده‌اي كه چهار سال پيش پا نگرفت را مرور مي‌كردم. وقتي در مصاحبه‌اي از مهدي صياد شيرازي  پرسيدم آيا تا به حال كسي به شما گفته پسر نوح؟ خنديد و گفت: نه؛ اگر من و امثال من پسر نوح باشيم لابد بايد پدرانمان هم پيغمبر بوده باشند و ما پيغمبر زاده...

و اين طعنه‌ي طنز مهدي صياد، درواقع همان نكته‌ايست كه خانواده‌ شهداي طرفدار فتنه را دربرگرفته و آن‌ها را وادار مي‌كند كه خود را دست بالا بگيرند. پدر را پيغمبر و خود را پيغمبر زاده مي‌پندارند و در اين موضع با اطمينان سخن مي‌گويند.

آن زمان كه مي‌بايست افسار اين فضاي سياسي را به دست مي‌گرفتيم تا شهدا ابزاري براي سياسي كاري نشوند درست عمل نكرديم. چطور توقع داريم امروز سرداران بي ادعاي هشت سال سياست دفاع مقدس را به ما پس بدهند؟ و با صلابت نگويند كه من همانم كه پدرم بود... كم‌كاري كرديم رفيق! كم كاري...


پ ن : سه سال پيش مسئوليت سياسي بسيج دانشجويي را تحويل دادم. اما هنوز بعضي از بچه‌هاي دانشگاه كه گاه و بيگاه هم نمي‌بينمشان، ايام انتخابات و راهپيمايي كه مي‌شود يادم مي‌افتند. به همين دليل مثلا ساعت 10:30 روز بيست و دوم بهمن با تلفن‌شان، من را از خواب ناز بيدار مي‌كنند كه فلاني! كدام ضلع ميدان آزادي هستي بيام ببينمت؟!! يا آن يكي كه از بچه‌هاي دوست داشتني خرم آباد است هر موقع مي‌خواهد با احمدي نژاد دعوا كند و فحش بدهد اول به من زنگ مي‌زند! يا راظيه سادات عزيز كه از بچه‌هاي اهواز است و فقط عضو هيأت علمي شدن پيام نور توانست او را پابند كند كه سال به سال به تهران نيايد و گاهي اس ام اسي يادم مي‌كند و مي‌خواهد از اوضاع پايتخت خبر بگيرد. چقدر اين بعضي‌ها و اين بعضي وقت‌ها را دوست دارم... دلم براي همه‌شان پر مي‌زند...

 

انجمن حجتیه

"انجمن حجتيه" مفهومي گنگ و ناشناخته براي بسياري از جوانان امروز دارد. عده‌اي فقط اسمي از آن شنيده‌اند و عده‌اي هم فكر مي‌كنند، نسلِ حجتيه‌اي هاي ديروز كاملا منقرض شده.

جريانات فعالیت انجمن حجتیه یکی از جرياناتي است که با بازارگرمی خدمت به امام زمان(عج) و فراهم کردن زمینه ظهور آقا آغاز شد و از همان ابتدا درگير انحراف شد و اين انحراف روز به روز كمتر كه نشده هيچ، بيشتر هم شده است.

يادمان باشد اولين قدم براي ظهور آقا(عج) اينست كه دشمنان آقا را خوب بشناسيم...

چه شد كه انجمن حجتيه شكل گرفت؟

در زمان حكومت پهلوي، مبارزه با بهائیت که دین جعلی و ساخته دست استعمار بود و شعار جدایی دین از سیاست عده اي فرصت طلب كه مي‌خواستند روحانيت را به انزوا بكشانند، همه بهانه ای بود تا انگیزه تشکیل انجمنی به نام "انجمن حجتیه" شکل بگیرد. انجمنی که هدف از تشکیل آن مبارزه با بهائیت عنوان شد و مقارن با کودتای 28 مرداد 1332 و توسط شیخ محمود حلبی تاسیس شد.

انجمن حجتيه و مهارت كار تشكيلاتي

حلبی و سرشاخه های انجمن به فعالیت های تشکیلاتی اهمیت زیادی می دادند. تشکیل کلاس های آموزشی، انتشار کتب، راه اندازی جلسات بحث و گفت و گو و مناظره از جمله این اقدامات تشکیلاتی بود.

همچنین به امر آموزش جوانان توجه ویژه می‌شد. انجمنی‌ها بیشتر برای جذب نیرو به جوانان مستعد و با هوش توجه می کردند و از طریق مدارس، دانش آموزان درسخوان و نخبه را که گرایشات مذهبی داشتند شناسایی کرده و به جذب آنان مشغول می شدند.

یکی ازمراکز عمده برای شناسایی و جذب این جوانان در واقع مدرسه علوی بود که زیر نظر شیخ علی اصغر کرباسچیان معروف به علامه اداره می شد و خود او نیز تمایلاتی نزدیک به انجمن داشت .

انجمن حجتیه، مخالفت یا حمایت از ولایت فقیه

چون ماهیت انجمن حجتیه، مذهبی بود پیروی از مراجع تقلید را همواره یکی از مدعیات خود عنوان کرده بود. البته پیروی از مرجعی خاص در بین اعضا تبلیغ و تاکید نمی شد . اما بیشتر کسانی که از فعالیت و عضویت در انجمن استعفا می دادند عمدتاً از مقلدین امام خمینی(ره) بودند. آنان جزو مبارزان انقلابی به شمار می آمدند که در واقع ماهیت غیر سیاسی حجتیه را نمی پسندیدند. تنها امام خمینی(ره) بود که در آن زمان نسبت به اقدامات انجمن انتقادات تندی داشت.

امام در پاسخ به نامه محمد علی گرامی که در خصوص فعالیت انجمن و شیخ محمود حلبی سوالاتی مطرح کرده بود مرقوم داشتند: "راجع به شخصی که مرقوم شده بود. جلساتش ضررهایی دارد، از وقتی مطلع شده ام، تاییدی از او نکرده‌ام و ان شا الله تعالی نمی کنم." (صحیفه امام، جلد 2، صفحه 357)

شأن امام در نزد انجمني ها، مرجعی مانند سایر مراجع تقلید بود که پیام ها، اظهارات و  فتواهای ایشان تنها برای مقلداشان ایجاد تکلیف می کرد. از نظر انجمني ها شیوه امام در مبارزه، انحراف مبارزاتی بود و گاه آن را در جلسات خود عنوان می‌کردند.

تعطیلی ظاهری انجمن

در پی سخنان امام خمینی(ره) در 21/4/1362 که در آن آمده بود:

" یک دسته دیگر هم که تزشان این است که بگذارید که معصیت زیاد بشود تا حضرت صاحب بیاید, حضرت صاحب مگر برای چی می آید؟ حضرت صاحب می آید معصیت را بردارد, ما معصیت کنیم که او بیاید؟ این اعوجاجات (کج رویها) را بردارید این دسته بندی ها را برای خاطر خدا, اگر مسلمید و برای خاطر کشورتان, اگر ملی هستید, این دسته بندی ها را بردارید و در این موجی که الان این ملت را به پیش دارد می برد, در این موج خودتان را وارد کنید و بر خلاف این موج حرکت نکنید که دست و پایتان خواهد شکست." (صحیفه نور, ج 18, ص 36و37)

انجمن حجتیه چون فکر کرد این سخنان با آن ها مرتبط است, در 1/5/1362 با صدور اطلاعیه ای اعلام کرد که جلساتش تعطیل شده است. یکی از مسئولان دفتر امام مي‌گويد اطلاعیه ای را به امام نشان دادیم و گفته شد انجمن اعلام انحلال کرده است. به هنگام قرائت متن, وقتی به کلمه تعطیل برخورد شد, با تبسم فرمودند:

" تعطیل غیر از انحلال است. اینکه فایده ندارد... این کار اثری ندارد. آن ها که فاسد هستند, کار خودشان را می کنند..." (در سایه آفتاب, محمد حسن رحیمیان, ص 229 )

انجمن حجتیه امروزه چه می‌کند؟

بعد از انقلاب نوع تحرکات انجمن حجتیه و بعضی از عقاید آن ها تغییر کرد. مثلاً به راحتی در عمل تاحدی شعار جدایی دین از سیاست را کنار گذاشتند و شعار مبارزه با مارکسیسم را سردادند. یکی از بزرگترین انحرافات انجمن حجتیه همیشه در بحث دشمن شناسی بوده است.

از جمله فعالیت های انجمن بعد از اعلام تعطیلی آن، بحث پرداختن به تفکر شیعه سالاری و نکوهش اهل تسنن بوده است. پیرو این بحث اقدامات بسیاری از قبیل انتشار اعلامیه، چاپ کتاب در اثبات حقانیت حضرت علی(ع) و اهانت به خلفای سه گانه انجام داده اند که باعث اختلاف و تفرقه افکنی در میان مسلمانان می شود، که این اقدام آنان نیز مغایر خواست و بيانات امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبري است زیرا آن‌ها همیشه بر وحدت شیعه و سنی تاکید داشته‌اند.

اگر چه انجمن حجتیه امروزه ضعيف‌تر شده است اما به فعالیت های مخفی که در پوشش های گوناگونی انجام می‌گیرد و برچسب خدمت به امام زمان (عج) و فراهم کردن زمینه ظهور را مي‌گيرد همچنان مشغولند.

آيا هنوز وقتش نرسيده؟

انجمن حجتیه از بدو تاسیس تا کنون در جذب نیروهای با هوش و نخبه تلاش فراواني داشته است. امروزه شاید بعضی مدارس نام آشنا در گوشه و کنار شهر به پایگاه نیروهای حجتیه‌ای تبدیل شده. مدارسی که با گزینش های علمی، دانش آموز جذب می کنند. و انجمن با کارکردن بر ذهن و سوء استفاده از عقاید و عشق پاکشان پیرامون امام زمان(عج) از سال های نخستین دبیرستان از آن‌ها حجتیه‌ای های فعالی می سازد. بسياري از این اعضا از دامی که در آن گرفتار می شوند اطلاعی ندارند و پله به پله، به صلاحدید سر شاخه های انجمن به درون تارهای سست و در هم فرورفته انجمن کشیده می‌شوند.

امروزه بحث مبارزه با مدعیان دروغینِ ملاقات و ارتباط با امام زمان(عج) اوج گرفته است و خوراک فرهنگی رسانه ها در ایامی چون نیمه شعبان و صرفاً هرجا بخشی از نهضت انتظار باشد شده است. این اقدام همه جانبه و دلسوزانه مسئولان و صاحبان رسانه بسیار در خور تقدیر است چرا که شاید سالانه صدها نفر از مردم خدا دوست به خاطر ساده اندیشی شان اسیر باورهای غلط این مدعیان می شوند و این موج عوامگرایی جامعه را تهدید می کند.

اما فراموش نکنیم اگر مدعیان رابطه با امام زمان(عج) تور خود را برای مردم عوام می گسترانند. تشکیلات انجمن حجتیه درپی تورکردن نخبگان جامعه ما می باشند.

برای نجات این نیروها از گرایشات انجمن حجتیه چه کرده ایم؟ برای شناساندن فعالیت این انجمن چه کار فرهنگی انجام داده ایم؟ و برای شناسایی و مبارزه با عناصر پنهانی انجمن چه اقداماتي انجام داده‌ايم؟ آيا هنوز وقتش نرسيده که به وسيله مقابله با اندیشه های نادرست این انجمن، يك درد از هزاران دردی که بر سینه امام زمانمان(عج) سنگینی می کند، برداریم؟ که امروزه بیش از هر زمان دیگری غربت آقایمان را در میان انبوهی از گروه‌های رنگارنگ مدعی علاقه به امام(عج)، می توان حس کرد.

 

اسناد تاریخی استفاده شده در یادداشت برگرفته از کتاب های:

احزاب و تشکیلات سیاسی در ایران, لطف علی لطیفی پاکده

جریان شناسی انجمن حجتیه, سید ضیاء الدین علیا نسب, سلمان علوی نیک


پ ن:

شنیده شده است که از برکات مدیریت جدید دانشگاه آزاد اسلامی، "مدیرگروه" معروف حجتيه‌اي، این روزها استعفا داده اند و...

 

لینک این مطلب در عمارنامه

درحاشيه ي قلاده‌هاي طلا

1- اگر مي‌خواهيد فيلم قلاده‌هاي طلا را ببينيد يادتان باشد به عنوان تماشاي يك فيلم معمولي به سالن سينما برويد تا بتوانيد از هنرنمايي‌هاي كارگردان لذت ببريد اگر جو رسانه‌ايِ جذابيت‌هاي فيلم، به شما سرايت كند و سطح توقع شما را از فيلم بالا ببرد، از فيلم لذت نخواهيد برد. آنچه از قلاده هاي طلا يك فيلم استثنايي مي‌سازد فقط جسارت سياسي بودن آن است.

2- اگر مي‌‌خواهيد با اهل و عيال و جهت خوشگذراني به سينما برويد و يك كيلو تخمه را از ابتدا تا انتهاي فيلم ميل كنيد لطفا به تماشاي فيلم ديگري به جز قلاده‌هاي طلا برويد. چون قلاده‌هاي طلا به نظرم اولين فيلم ايرانيست كه هر سكانسش نكته اي دارد و حامل پياميست.

3- وقتي حرف از ايام فتنه مي‌شود تنها وقايعي كه در پاتوق ‌ها برجسته مي‌شود قتل ندا آقاسلطان و حضور فائزه و گنده لاتي‌هاي شيخ اصلاحات در صحبت هاي شاذش است. اما ابوالقاسم طالبي روي واقعه ي پايگاه بسيج ناحيه مقداد انگشت مي‌گذارد، تا با واكاوي مستند وار آن جريان، اندكي از غربت اين موضوع كم كند. بسيجي‌هايي كه در قضاوت زباني ديگران فقط متهم‌هاي اين جريان معرفي مي‌شوند.

4- اگرچه بازيگر جماعت يعني قشري كه نمي‌توان به  قاطعيت در مورد موضعش حرف زد اما برايم جالب است كه اين سال‌ها هر چه فيلم در حمايت از نظريه‌هاي انقلابي ساخته شده ردي از شريفي نيا هم در آن ديده مي‌شود و جالبتر اينكه دل خيلي‌ها پر است از حضور فعال شريفي نيا و امين حيايي در سه فيلم اخراجي‌ها و قلاده‌هاي طلا بخصوص كه اين آخري را امين حيايي با خانواده بازي كرده است. آنقدر دلشان پر است كه صفحه‌هاي فيس بوكشان را پركنند از توهين به اين بازيگران و مثلا بگويند: آقای حیایی! با بازی کردن تو اخراجی های 3 و قلاده های طلا نشون دادی واقعاً پتانسیل منفور شدن رو داری و يا مثلا او را به ليست طردشدگانشان اضافه كنند و يا  به امين حيايي توصيه كنند از شريفي نيا فاصله بگيرد زيرا او باعث پذيرفتن چنين نقش‌هايي مي‌شود. بالاترين و ديگر سايت‌هاي ضد انقلاب هم به اين تخريب‌ها دامن زده و گاه خودشان دامنه ي يك تخريب را كليد بزنند... داشتم مي‌گفتم بازيگر جماعت يعني قشري كه نمي‌توان به قاطعيت در مورد موضعش حرف زد اما كلا خوب است كه برخي از ستارگان سينماي ما هنوز جسارت پذيرفتن نقش‌هايي را دارند كه شايد در مرام هنرمندان(!) اين روزگار ريسك تلقي مي‌شود و بين آن‌ها و همكاران اسكار دوستشان فاصله مي‌اندازد.

5- توقع داشتيم اين فيلم كه تاريخ گوياي حوادث انتخابات بود. سكانس آخر را در حماسه‌ي نه دي به اتمام برساند. اما حرفي هم از آن به ميان نياورد و البته يكي از اهداف اصليش را كه دخالت سفارت بريتانيا بود را هم نتوانست به خوبي به تصوير بكشد تا آنجا که یک دختر کم سن و سال می شود عامل سفارت و... اما باز هم دم ابوالقاسم طالبي گرم كه درباره هدفش از ساخت اين فيلم چنين مي‌گويد: "قلاده های طلا را برای جلوگیری از تحریف تاریخ ساختم من این فیلم را ساختم که اگر فردا تحریف کردند مانند جنگ تحمیلی کاری از پیش نبرند"

6- به نظرم قلاده‌هاي طلا اولين فيلمي بود كه توانست در اولين روزهاي اكرانش امت حزب الله را يكجا براي تماشا به سينما بكشاند...

 ۷- در سينما يك تكنيك(!) نخ‌نما شده‌اي داريم به نام "اوني كه فكر نمي‌كني قاتل است" براي اجراي اين تكنيك كارگردان مجبور است در گوشه و كنار، تهمت‌هايي را به كاراكترهاي مختلف بزند تا بتواند بيننده را تا سكانس آخر دنبال خود بكشاند. ابوالقاسم طالبي هم براي آنكه يك ماجراي داستاني را در روايت تاريخي‌اش دنبال كند اين تكنيك را به كار بسته و ازآنجايي كه مجبور بوده از ميان مردم،جاسوسين و وزارت اطلاعات يكي را قرباني اين تكنيك كند وزارت را انتخاب كرده. تا هم خود را نسبت به وقايع داخل فيلم بي طرف نشان دهد و هم حرف تازه‌اي زده باشد. اما يادش رفته كه تهمت‌هایی را كه به كارمندان رده بالاي وزارت وصل مي‌كند به خوبي پاك كند به همین دلیل در انتها مي‌بيني يكجورهايي يك پاي همه‌ي مسئولين اطلاعاتي فیلم لنگ مي‌زند...

و تو چه ميداني بصيرت چيست؟

يكي متلك مي پراند كه فلاني من وقت اضافي براي سر و كله زدن با ليست ها و كانديداهاي انتخاباتي را ندارم خودت برايم يك جوري در چند دقيقه(!) توضيح بده چه خبر است؟

آن يكي مي‌گويد اي بابا! سياست ما همان چند تا تيتر روزنامه است مابقي همه روده درازيست و...

آن يكي مي گويد فلاني اينقدر حرص نخور بالاخره يكي انتخاب مي‌شود. ديگر چه فرقي مي‌كند؟ همه‌شان وقتي به پست مي‌رسند يكجور رفتار مي‌كنند نمونه اش همين احمدي نژاد، مگر كم برايش حرص و جوش زديم...

وقتي سال 88بود و ايام فتنه، فقط يك كلمه در دهان خودي هاي نظام مي‌چرخيد:"بصيرت"؛ همه با الگو از گفتار آقايمان همين را به هم گوشزد مي‌كرديم. اما گوشزد كردنمان در حد يك جمله امري باقي ماند كه: "بصيرت داشته باش". اصلا بعد از يك مدت همين جمله امري شد مد سال بچه حزب اللهي ها. شد اسم رمز. آنقدر درگير ظاهرش شديم كه از باطنش جامانديم. وقتي تقويم رسيد به سال 90ديگر در بسياري از پاتوق‌ها بحث فتنه هم جاي نداشت. خب! لابد حق هم داشتند چون ديگر هوا كاملا آفتابي شده بود و كسي خطر چنداني حس نمي‌كرد. انتخابات است؟ خب باشد. ما هم راي ميدهيم و انجام تكليف شرعي اما از ما نخواه دوباره ياد ايام تلخ فتنه را زنده كنيم. نخواه به ياد بياوريم چه كساني به ما و نظام خيانت كردند. نخواه كه بحث كنيم خواص بي بصيرت به چه كساني اطلاق مي‌شد. اصلا چه فرقي ميكند چه مسئولي چه زماني به فتنه واكنش نشان داد؟ دير يا زود واكنش را نشان دادند كه. همين كه بگويند اصولگرا كافيست ديگر. بالاخره دايره نظام گسترده است و ما آدم ها را محدود به دايره كوچكي از اصولگرايي نمي كنيم. خدا رو شكر مشايي هم كه كانديد نشده پس قضيه جريان انحرافي هم منتفيست.

مي ‌بافند و مي‌بافند و تو ميماني كه چگونه به يادش بياوري: و تو چه ميداني بصيرت چيست؟

چگونه به يادش بياوري كه دايره گسترده نظام را براي عوام تعريف مي‌كنند و خواصي كه به فرموده آقا جزو مردودين فتنه شدند ديگر در كرسي هاي مسئوليت نظام جمهوري اسلامي به اين زودي ها جايي ندارند. درميماني كه چگونه به خاطرش بياوري اشك ها و ضجه هاي سال 88 را كه عده‌اي ازهمين خواص به خورد ملت دادند، كه تا آن روزها را به ياد نياوري نميتواني براي آينده اين نظام تصميم بگيري. حتما بايد تير از كنار گوشمان رد شود تا خطر جنگ را احساس كنيم؟ و جز دفاع كردن از ما كار ديگري بر نمي‌آيد؟

عده‌اي ديسيپلين اجتماعي‌شان را با بصيرت سياسي مغاير مي‌بينند و عده‌اي پز مذهبي(!)‌شان را...و نتيجه راه هردو هم يكيست و هر دو به بي بصيرتي ختم مي‌شود. چه آنكه به اسم دغدغه دين خود را از فهم سياسي حكومت اسلامي دور كرده و چه آنكه سهم خواهي اجتماعيش مانع ديدنش مي‌شود.

و تو چه ميداني بصيرت چيست؟ وقتي دو قدم آن طرفتر نماينده هايي كه تا ديروز چشم ديدن هم را نداشتند براي به دست آوردن راي تو امروز همه بر سر يك ميز نشسته‌اند غافل از آنكه خودشان جزوي از ساكتين مجلس هشتم بودند.

و تو چه ميداني بصيرت چيست؟ وقتي رمز شهادت "شهيد ديالمه" در عمق سي ساله بصيرتش نسبت به اطرافيان و اتفاق ها نهفته بود. در آنچه كه سعي داشت خيلي زود به نسل ما بشناساند و ما چه دير شناختيمش. هم عناصر بي بصيرتي را و هم "شهيد ديالمه" را كه به واقع "شهيدِ بصيرت" است.

دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه كذاييمان دردودل مي‌كنند، مقاله مي‌نويسند، اعتراض مي‌كنند كه مختصات دوست داشتني ديروزشان امروز به دست بي بصيرت ها به انحراف مي‌رود و...غافل از آنكه نتيجه ي انحراف امروز، بي بصيرتي خود ديروزي ها بود در انتخاب بي كفايتي... بي بصيرتي در يك انتخاب، گاه نسل ها را دچار انحراف مي‌كند و كسي در اين ميان مقصر نيست جز آنكه اقدام به انتخاب بي كفايتي كرده...انتخاب آگاهانه و با بصيرت تضميني براي به ثمر نشستن سال ها تلاش و كوشش است. ولي ما گاه با بي بصيرتي هامان ديوارهاي بلند مي‌كشيم بين خودي ها...گاه با همين بي بصيرتي ها همه را در دايره دوستي با اسرار قرار مي‌دهيم و گاه بي بصيرتي فقط به بي تفاوتي ختم مي‌شود...

به خودت رجوع كن ببين كدام يك از اين دردها به سراغت آمده...هر كدام كه بود بدان از علائم  بي بصيرتيست و مداوايش سخت است.

قلم در دست توست و آن زبان در دهانت هم، اختيار هم كه جزوي از آفرينشت شده...اين تو و اين ميدان...فقط يادت باشد بابت ثانيه به ثانيه داشتن اين اختيار بايد حساب پس بدهي كه چقدر احساس مسئوليت زير قلمت چرخيد يا روي زبانت... كاش ولايت را در حد يك ادعا قبول نداشته باشيم عمل كنيم به آنچه برايمان تشريح مي‌كند.


پ.ن:

۱- در تبليغ و ارشاد وقت خود را صرف نااهلان نكنيد:

ذَرْهُمْ يَأكُلُواْ وَيَتَمَتَّعُواْ وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ‏ (۳) حجر

 آنان را (به حال خود) رها كن تا بخورند و بهره‏مند شوند و آرزوها سرگرمشان كند، پس به زودى (نتيجه اين بى‏تفاوتى‏ها را) خواهند فهميد.

۲- اين روزها به تحليل ها و تفسيرهاي اطرافيان كه نگاه مي‌كني گاه فكر ميكني بوي الرحمان بصيرت خيلي ها بلند شده خدا آخر و عاقبت ما را ختم بخير كند.

۳- قدیمیا به کی رای میدادن؟

۴- امام علي (ع): "چهارچیز نشانه نگون بختی حکومت هاست: فروگذاشتن اصل ها،اهميت دادن به فرع‌ها،جلو انداختن افراد فرومايه و عقب نگه داشتن افراد برتر و شايسته."

 

لینک این مطلب در عمارنامه

چه کسی جایز الناسزاست؟

مطلب زیر اگرچه طولانی اما بند بندش درد و دل قلم خیلی از دغدغه مندان انقلاب است.

خیلی حرف ها برای گفتن داشتم. اما دیدم این قلم و این یادداشت خیلی حرف ها را زده که شاید بازنشرش از نوشتن مطلبی جدید و بیانی جدید از برخی حقایق تاثیرگذارتر باشد.

زود قضاوت نکنید مطلب را تا آخر بخوانید:

در دین و عقل و آئین آمده که تهمت، گناه است، گناه خیلی بزرگی هم هست، اما این نیز آمده که مسلمان نباید خودش را در معرض تهمت قرار دهد، که این هم به طریق اولی، اشتباه، بلکه گناه است. فحاشی البته که بد است، لیکن مع الاسف آقای هاشمی و خاندان اشرافی ایشان و آقازاده های بی ادب، بی شعور، مختلس و فتنه گرشان، مکرر در مکرر، خودشان را در معرض ناسزای آحاد ملت قرار داده اند. این وسط، گناهی اگر هست، بار عمده اش روی دوش خود آقای هاشمی است که با رفتار و گفتار خودشان، واجب النفرین ملت، بلکه جایز الناسزای توده ها کرده اند خودشان را. این نفرین و ناسزا را توی مخاطب می توانی بد و بیراه بخوانی، فحش بخوانی، تهمت بخوانی، توهین بخوانی، «ایران که باغ پسته بابات نیست» بخوانی، «تاجر ورشکسته، برگرد به باغ پسته» بخوانی… یا هر چیز دیگری که دلت خواست! توی خواننده می توانی راحت باشی! خوب یا بد، و درست یا نادرست، واقعیت این است که ملت، مجبورند، هر یک با زبانی، چیزهایی نثار آقای هاشمی کنند که لااقل اندکی دل پر دردشان خالی شود! به جبران خالی شدن دل پر درد ملت، خدا حتما خواهد بخشید خطای ملت را، که گناه ناسزا به آقای هاشمی، اصلا گناه ملت نیست، بلکه گناه خود آقای هاشمی است. این روزها، هر کس به زبانی به آقای هاشمی طعنه می زند؛ حالا یکی رکیک تر و گیرم یکی رقیق تر! مقصر اما خود آقای هاشمی است. ایشان، هر چند که ناسزا بد است، اما جایز الناسزا کرده اند خودشان را. در این منظومه، البته آنچه بی اهمیت است، این است که ایشان کنار ماکت امام، نشسته باشند، یا نشسته از راست، نفر اول کنار «حضرت آقا» باشند یا حتی کنار «ف. ه» و «م. ه» و هر کس و ناکس دیگری! مسئله از این حرف ها گذشته است! متاسفانه شرایط جوری شده که اگر هم الان، آقای هاشمی، نامه فدایت شوم به رهبر انقلاب، بنویسند، یا نه! نامه قربانت گردم به اوباما بنویسند؛ راهپیمایی ۲۲ بهمن بیایند، یا نه! آقازاده های بی ادب، بی شعور، مختلس و فتنه گرشان را روانه آشوب عاشورا کنند؛ هیچ توفیری در اصل معامله ملت با آقای هاشمی نمی کند!! رو شده چهره ایشان برای همه، اعم از دوست و دشمن و شهری و روستایی. پس بخوانید این نوشته را که من نیز اندکی می خواهم بکاهم از دردهای دلم!

یک: با عرض معذرت از حضرات اساتید، علمای اخلاق و دیگران از همین دست، بگذارید برای یک بار هم که شده، پرده برداری کنم از پشت صحنه یک بلوتوث. سال گذشته در همین روزها، برادر عزیز و بزرگ ترم، رزمنده همین ایام والفجر هشت، سعید تاجیک، اشتباهی کرد و در شهرری، «ف. ه» را با الفاظ ناپسندی نواخت! که البته ترکش هایش نگارنده این سطور را هم گرفت!

یک/ ۱: جالب بود؛ تقریبا همه کسانی که داشتند به سعید تاجیک تذکر می دادند که فحش، چیز بدی است، ترجیع بند ثابت حرف شان این بود که چرا به این آقای هاشمی… و… و… (نقطه چین ها، جای ناسزاها آمده است!!) همچین حرف هایی زده اید؟! نمی گفتند «ف. ه» فلان و بهمان، بلکه می گفتند آقای هاشمی… و… و…!! سئوال اساسی اینجاست: چه کرده آقای هاشمی با خود، که حتی علمای اخلاق هم، در وصف ایشان، گاه هست که نمی توانند زبان خود را کنترل کنند؟!!

یک/ ۲: می دانید قصه چیست؟! گاه هست که خود خدا هم به اینجایش می رسد و عمل عده ای از مثلا علما را با عمل حمار، مقایسه می کند. به همین نسبت، علمای اخلاق هم گاه هست که به اینجای شان برسد! همه ملت هم!! صرف نظر از اینکه چه کسانی در خلوت و چه کسانی در جلوت، و چه کسانی رکیک و چه کسانی رقیق، به آقای هاشمی بد و بیراه می گویند، اصل ماجرا این است که آقای هاشمی خودشان را جایز الناسزا کرده اند.

یک/ ۳: اما چرا، و با کدام رفتار و گفتار، آقای هاشمی، خودشان را جایز الناسزا کرده اند؟! این را حتما شرح می دهم، اما قبلش از مراکز نظرسنجی نظام مقدس جمهوری اسلامی می خواهم یک نظر سنجی، با ۲ سئوال برگزار کنند. اصلا این نظرسنجی را میان سبزها برگزار کنند و از ایشان بپرسند؛ اولا: آیا قبول دارید که آقای هاشمی خودشان را جایز الناسزا کرده اند؟! ثانیا: منفورترین سیاستمدار تاریخ جمهوری اسلامی کیست؟!

یک/ ۴: اگر بگوییم فتنه ۸۸ را آقای هاشمی با نامه سرگشاده اش کلید زد، سخن درستی است. نقش برجسته و پررنگ آقازاده های در اینجا می خواهم بگویم بی شرف خاندان اشراف هم بر احدی پوشیده نیست. خب! مقایسه کنید رفتار و گفتار عالیجناب راس فتنه و خاندان شان را که بدون تعارف، می خواستند سیدعلی را از تخت به زیر بکشند، با ۴ تا فحش سعید تاجیک! برای این دومی ۸ ماه زندان بریده اند، اما برای آن اولی چه؟!! مصلحت است یا منفعت است یا حکمت است یا بصیرت است یا صبر است یا اقتضای روزگار است یا بی عدالتی است، من نمی دانم! من فقط یک چیز می دانم؛ آقای هاشمی هنوز هم کنار «آقا» می نشیند و «ف. ه» و «م. ه» اراده درست و درمانی بر محاکمه شان نیست.(از یاد نبرید که حکم نمی دهم، فقط دارم گزارش می دهم!) در چنین شرایطی و با چنین حال و روزی، آیا اصلا ممکن است که تو از ملت بخواهی، احترام آقای هاشمی را نگه دارند؟!!

یک/ ۵: بغض، گاهی آنقدر حجیم می شود که بیرون نمی آید، الا با ناسزا. این اتفاق شاید البته درست نباشد، اما واقعیت دارد!

دو: آن روزها اما من، نوشته ای نوشتم که همه لابد خوانده اند و دیده اند و بنا به دلایلی، شاید من باب لوطی گری، آمدم و پشت سعید تاجیک ایستادم. هزینه اش را هم دادم. نمی پسندیدم و دور از معرفت می دیدم که همه فتنه ۸۸ خلاصه شود در گیر دادن به اشتباه یک بچه بسیجی. آن روزها البته در خفا، من نیز توصیه ای به سعید تاجیک کردم که امروز علنی اش می کنم. من به آقاسعید گل و گلاب، فقط یک چیز گفتم: حیف فحش نبود که حرام این «ف. ه» کنی؟!!

سه: آری! ناسزا را نباید حرام هر کسی کرد، که ناسزا هم برای خودش، سزایی و شانی و منزلتی دارد، اما از «ف. ه» که بگذریم، سخن از آقای هاشمی خوش تر است! آقای هاشمی از آنجا که خیلی انسان باحالی هستند و امام در به ثمر رساندن انقلاب، گاهی به ایشان کمک می کردند، اغلب اوقات، رفتار و گفتاری از خودشان بروز می دهند که جایز الناسزا می کنند خودشان را، و الا من که معتقدم حتی ایشان هم با همه بزرگی شان، لیاقت ناسزا و فحش این ملت را ندارند! اما چه می شود کرد که واقعیت، گاهی تلخ است و البته شنیدنی!

چهار: بگذار حدیث نفس بگویم. در خانه و خانواده و سر سفره پدر و مادری بزرگ شده ام که این بوده نتیجه اش؛ روزی در اوج فتنه ۸۸ در کوچه ای، با کسی، سبزی، جلبکی، منافقی، جوانی مثل خودم، هر که، دست به یقه شدم. هم می زدم و هم می خوردم! وسط این زد و خورد دیدنی، فحش بدی داد. بگذار راحت باشم؛ فحش پدر داد. به طرف گفتم: بیا منو بزن، اما فحش نده! فحش هم می خواهی بدهی، بده، اما لااقل فحش پدر و مادر نده!

پنج: در مذمت فحش و ناسزا، می توانم کتاب، رمان، قصه، حدیث و آیه بنویسم، اما در این باره که آقای هاشمی، خودشان را جایز الناسزا کرده اند، نیز!! عدالت که ظاهرا کاری با کار خاندان اشراف ندارد، اما در دیگ عدالت باز است، کجا رفته حیای آقای هاشمی؟! این کدام نمایش است که این چنین زبان ملت را باز کرده؟! این کدام نمایش است که جایز الناسزا کرده ایشان را؟!

پنج/ ۱: ملت، بسی مسرور از کنار رفتن دیکتاتور دانشگاه آزاد، بعد از دیکتاتورهای منطقه، هنوز خنده بر لب شان دائمی نشده، که شاهدند آقای هاشمی با نوعی دیکتاتوری، از امضای نامه آغاز به کار فرد جدید، شانه خالی می کند. اگر آقای هاشمی در این باره خیلی زور دارد، نتیجه بدیهی اش، این می شود که مردم، زور به زبان شان بیاورند و چیزهایی درباره ایشان بگویند که علی القاعده نباید بگویند! اما می گویند! مقصر این همه فحاشی و حرافی، رفتار و گفتار آقای هاشمی است. این که جای خود دارد! حتی معتقدم به جای سعید تاجیک، آقای هاشمی باید جور حکم بچه خوب شهرری را بکشند و ۸ ماه زندان بروند! چرا که آقای هاشمی، خودش، خودش را جایز الناسزا کرده!

پنج/ ۲: سال های سال است که آقای هاشمی از هر مسیری که در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت می کنند، با شعار توده ملت، علیه خودشان مواجه می شوند، اما برای اینکه در اخبار شبانگاهی، سه، شاید هم ۳ نشود، ایشان برای همان ملتی که علیه شان شعار می دهند، دست تکان می دهند!!! نتیجه طبیعی این عکس العمل، می دانید چیست؟!! این است: همان ملتی که تا پیش از این به شعار «هاشمی، هاشمی! بصیرت، بصیرت!» اکتفا کرده بودند، زیر لب، اما نه خیلی غیر واضح! چیزهای دیگری هم به ایشان بگویند!! محافظان آقای هاشمی در این باب می توانند ضمن صحه گذاشتن بر حرف من، حتی تا حد یک رمان پرفروش، مطلب بنویسند!!

پنج/ ۳: پیش از این گفتم که از دل چه سفره ای بیرون آمده ام، اما امسال، شب ۲۱ شاید هم شب ۲۲ بهمن که آقای هاشمی، ملت را به حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن دعوت کردند، مادربزرگ پیرم، که اگر به کسی «تو» بگوید، حتما ما گمان می کنیم به او فحش داده،(چرا که تا به حال، ندیده ایم به کسی «تو» بگوید!) چیزی خطاب به ایشان گفت که از نوشتنش معذورم اما محترمانه اش این می شود: «همین! فقط مانده که «تو» ما را دعوت کنی به راهپیمایی ۲۲ بهمن!!» آهای آقای هاشمی! من از شما شاکی ام؛ شما چرا و به چه حقی و با کدام رفتار و گفتار، تا این حد خودتان را جایز الناسزا کرده اید که حتی مادران شهدا هم نمی توانند شما را وصف کنند الا به ناسزا؟!! به راستی چرا؟!! چیست راز این همه نفرت و نفرین؟!! عجبا از روی شما! شما با کدام رو، جرئت می کنید که مردم را دعوت کنید به شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن؟!! چرا اینقدر برای خودتان فحش می خرید؟!! شما علیه همین ۲۲ بهمن و صاحبش، نامه سرگشاده نوشتید! پس اگر روی شما زیاد است، من نمی توانم جلوی زبان مادربزرگم را بگیرم! و عن قریب است دیگر حتی نتوانم جلوی زبان قلمم را بگیرم!!

پنج/ ۴: بی شمار است مثال هایی از این دست. آقای هاشمی در اوج فتنه ۸۸ ادعا می کند که «ف. ه» برای خوردن ساندویچ به خیابان انقلاب رفته، نه آشوب! اگر سیاست و حرافی، تا این حد، بی پدر و مادر است، پس سعید تاجیک هم علیه «ف. ه» داشت «یاسین» می خواند و فحش نمی داد!! مادربزرگ من هم داشت صلوات می فرستاد برای شما!! به خدا آقای هاشمی! اگر ما قبول کنیم که هیچ چیز به نام شما و خاندان تان و آقازاده های تان نیست، اما مع الاسف در خرید فحش و ناسزای این ملت، انصافا خیلی چیزها به نام شماست!! این یکی را شما زیادی خرید کرده اید!

پنج/ ۵: حتی طرز نشستن شما در جمع بزرگان، حتی خاطره تعریف کردن تان از انقلاب، چیزی جز خریداری فحش توسط این ملت نیست!! این یکی را مختصر و مفید می گذرم و شرحش نمی دهم!

پنج/ ۶: شما در یکی از آخرین شاهکارهای تان، به استفاده از ماکت امام در ایام دهه فجر، انتقاد کرده اید. ماکت درست کردن از امام که البته کار نادرستی بود، اما این کار نادرست به شما چه ارتباطی دارد؟!! صرف نظر از عکس های خود شما با این ماکت، به شما و با عرض معذرت، باید گفت: ساکت! شما اگر نگران شان امام بودید، به نائبش، نامه سرگشاده نمی نوشتید! دغدغه امام دوستی شما، آن روز که همسرتان از منافقین خواست علیه انقلاب اسلامی خمینی، «بریزید به خیابان ها»، کجا رفته بود؟!! آن روز که بی شرف های ساندویچ خوری از قبیل آقازاده های خودتان، مشغول آتش زدن عکس امام بودند، چرا کلفت نکردید رگ گردن تان را؟!! نه! مردم باور نمی کنند این ژست های شما را. پس لطف کنید و این همه ناسزا نخرید! زبان این ملت، مو درآورده که چگونه بنوازد خاندان اشرافی شما را! حالیا که ملتی مانده اند با کدام ناسزا، سزای اعمال شما و خاندان تان را بدهند! هیچ ناسزایی آرام شان نمی کند! هیچ فریادی! هیچ دادی! با این همه بیداد، مانده اند ملتی چه کنند؟!

پنج/ ۷: دسته گل جدید شما، اما از همه جالب تر است. شما ادعا کرده اید که از امیرکبیر، بیشتر کار کرده اید!! اگر منظورتان از «کار»، فتنه گری، رواج مصلحت پرستی، نماد بی عدالتی، خوی اشرافی، گنده گویی، له کردن چرخ زندگی پابرهنه ها به اسم سازندگی، پرورش آقازاده های اسوه ادب و ساندویچ خوری، تلاش برای مادام العمر کردن ریاست جمهوری، و سفر خاندان تان به کیش و دوبی و اروپا و کوفت و زهرمار است، امیرکبیر که سهل است، مالک اشتر نخعی هم به گرد پای شما نمی رسد!!! شما البته در خریدن ناسزای این ملت هم، خیلی بیشتر از امیرکبیر کار کرده اید!!! و اما شما کجا و شهید فین کاشان کجا؟!! شما «امیرصغیر» هم نیستید، چه رسد به «امیرکبیر». امیرکبیر، القاب و عناوین را حذف کرد، اما شما همه رفتار و گفتارتان، گرفتار همین القاب و عناوین است! امیرکبیر، دارالفنون تاسیس کرد، اما دارالفنون، دانشگاه آزاد نبود! جای پارو کردن پول ملت و در شیشه کردن خون ملت نبود! شما کجا، و آن امیر یکه تاز دوران کجا، که هر صبح خود را فقط و فقط با «زیارت عاشورا» آغاز می کرد؟!! امیرکبیر دوران ما، مصطفی احمدی روشن است، نه شما! امیرکبیر به فکر امتیاز دادن به بیگانه نبود، اما شما، اگر خامنه ای نبود، وا داده بودید در بحران سفرا! یادتان که هست؟!! جایز الناسزا می کنید خودتان را شما! استادید در این کار! ادعا می کنید که؛ «آزادی و توسعه سیاسی، در دوره خاتمی، مدیون دوره ریاست جمهوری من بود!!» پس بگذارید بگویم که وزرای مشترک شما و خاتمی، اتفاقا بارها و بارها اعتراف کرده اند که هم شما و هم خاتمی، مشی دیکتاتوری داشتید! و متاسفانه هنوز هم دارید! و چون دارید، و چون چنین دروغ می گویید، و چون چنین است رفتار و گفتارتان، ناچارم که باز هم تیتر مطلب را برای تان تکرار کنم و شما را نصیحت کنم که: «آقای هاشمی! چه اصراری دارید خودتان را جایز الناسزاتر از این کنید؟!»

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

این نوشته کامل نمی شود الا به یک تذکر و یک یاد.

تذکر/ من البته می فهمم نظام را، حتی قوه قضائیه را که گاه باید عدالت را همراه با عناصر حکمت و مصلحت، اجرا کند. باور کنید حتی حدس می زدم که در روز میلاد رسول خدا، آقای هاشمی، عاقبت آفتابی شود در بیت رهبری. مدت ها بود که آقای هاشمی داشت یک جور دیگر می رفت، نیاز داشت به این راه، و به کوی «حضرت ماه». به اینکه مثلا من هنوز هستم! و من هم هستم! اتفاقا دم امام خامنه ای گرم، که مقتدر است و کاری می کند که حتی، کسی در مایه های آقای هاشمی هم، وقتی می خواهد آفتاب بگیرد، ناچار شود بیاید زیر نور ماه! دم «سیدعلی» گرم، که بدون عمل به حتی یک توصیه امثال آقای هاشمی، فتنه را با یوم الله ۹ دی ملت، جمع کرد؛ یعنی گذاشت به اسم ملت تمام شود. در عظمت، شکوه، اقتدار و فرماندهی بی مثال مولای عاشورایی ما همین بس، که حتی مردودین فتنه ۸۸ هم می آیند و زیر نور ماه، آفتاب می گیرند. این چنین بزمی، از هزار «غلط کردم» برای اهل فتنه بدتر است. ما خوب می فهمیم آنچه را که خوب می بینیم! آری! ما درک می کنیم نظام را، حتی دستگاه محترم قضایی را، اما آنچه درک نمی کنیم اصرار بیش از حد بعضی هاست به خریدن بد و بیراه این ملت! ما پررو بودن این جماعت را، درک نمی کنیم! ما البته چیز دیگری که درک می کنیم، این است: عدالت در جمهوری اسلامی، اغلب اوقات، با رعایت ۲ عنصر حکمت و مصلحت اجرا می شود، لیکن وقتی که یوسف زهرا بیاید، اعتقاد ما بر این است که عدالت، فقط و فقط با رعایت «عنصر ذوالفقار» اجرا می شود. آن روز، با همین چشمان خودمان، دچارشدگان به نفرین مادران شهدا را قشنگ خواهیم دید. البته بعضی ها چون از امیرکبیر هم بیشتر کار کرده اند، خوب است از هیچ چیز نگران نباشند و با ما «دعای فرج» بخوانند.

یاد/ خدا رحمت کند گذشتگان شما را. عمه مرحومه ای داشتم که از فرط دوراندیشی، شعارهای ملت در یوم الله ۹ دی را همان سال های نخستین عصر سازندگی نثار آقای هاشمی می کرد. آن روزها تازه به سن سیاست پا گذاشته بودم و گاهی البته با عمه ام بحث می کردم، اما حکایت همان واعظین اخلاق به سعید تاجیک، که اوایل این نوشتار، وصف شان رفت، آخر همه مباحثم، به خدابیامرز عمه ام می گفتم: این همه علیه شما حرف زدم ها، اما خداوکیلی، این مرد(منظورم آقای هاشمی است!) اصلا به دلم نمی نشیند! اصلا فکر می کنم حق با شما باشد عمه جان! عمه جان من حالا کنار همسر شهیدش، یک ردیف آن طرف تر، در جوار رحمت خدا آرمیده است، و من هر وقت بهشت زهرا می روم، اول کاری که می کنم، رفتن بر سر مزار عمه جانم است که درود بفرستم بصیرت قدیمی اش را. هنوز مانده بود که «م. ه» در سال ۸۳ بگوید؛ «اگر پدرم رئیس جمهور شود، قانون اساسی را به ضرر اختیارات رهبری تغییر می دهد» و هنوز مانده بود که «ف. ه» در سال ۸۸ بگوید؛ «ما اصلا رهبری را نمی شناسیم. دوره ریاست جمهوری پدرم و آقای خاتمی هم همین طور بود» و هنوز تا «نامه سرگشاده» خیلی مانده بود که آن مرحومه مغفوره می گفت: این آدم که من دارم می بینم، صندلی «آقا» را نشانه گرفته!

حسین قدیانی


پ.ن:

* برق غضبی که چشم رهبر دارد               گویا که بنای فتح خیبر دارد

  دور و بر این دیار پرسه نزنید                     این مملکت فاطمه حیدر دارد

* شرط هاشمي رفسنجاني درباره صدور حكم فرهاد دانشجو پذیرفته نشد

* 10 برنامه برخی افراد برای به تأخیر انداختن ابلاغ حکم دانشجو (علوم تحقیقاتی ها بند ۵ این ۱۰برنامه را با تامل بخوانند)

* بصیرت، دیدن رگه های غربی در خط فکری هاشمی سال65 است

* گاه زندگی مثل حقیقت، تلخِ تلخِ تلخ می شود...

از استاد تا استاد

رئيس دانشكده فيزيك، داراي دكتراي فيزيك اتمي و به روايتي رئيس پروژه همجوشي هسته اي دانشگاه غير دولتي ما بود. يادم هست وقتي 20فروردين رسما اعلام شد كه ايران به چرخه كامل سوخت هسته اي دست پيدا كرده و جشن هسته اي و روز ملي فناوري هسته اي نامگذاري شد. با نقل قول هاي مختلفي در دانشگاه مواجه شديم  كه جالبترينش براي رئيس دانشكده بود. او مي‌گفت اين‌ها بلوف است! باور نكنيد! اصلا غني سازي اورانيوم در اين درصدي كه مدعا هستند اينجا نشدنيست...از نظر او اصلا فناوري هسته اي در فشار تحريم ها توسط دانشمندان خود ايران معني نداشت. وقتي اين حرف ها را در قالب درد و دل با يكي از اساتيد بسيجي خارج از دانشگاهم در ميان مي‌گذاشتم مي‌گفت يك بخشي از اين نديدن هاي رئيس دانشكده به اين خاطر است كه او هم خود را جزوي از رقابت علوم هسته اي مي‌بيند و ترجيح مي‌دهد القا كند كه اين‌‌ها دروغ است تا طرح هاي خودش سري از سرها در بياورد.

***

دکتر مجید شهریاری، داراي دكتراي مهندسي هسته اي و استاد تمام دانشکده مهندسی هسته ای دانشگاه شهید بهشتی كسي كه تمام تحصيلات خود را در داخل كشور گذراند . عضو انجمن هسته اي ايران،نماينده دانشگاه شهيد بهشتي در امور اجرايي همكاري با سازمان انرژي هسته اي، مدير گروه كاربرد پرتوها، مشاور جمهوري اسلامي ايران در پروژه سزامي و...از جمله مسئوليت هاي اجرايي وي بود. وسرانجام اين دانشمند فرزانه واستاد فيزيك هسته اي دانشگاه شهيد بهشتي ايران در تهران درتاريخ ۸ آذر ۱۳۸۹ توسط رژيم صهيونيستي و باهمكاري اطلاعاتي منافقين دريك عمليات تروريستي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

***

تمام حرف هايش را با تندخويي و در قالب متلك و كنايه مي‌گفت. اصلا اخلاقش همينجوري بود. وقتي مي‌خواست دانشجويي را تشر بزند هم همينگونه رفتار مي‌كرد. يكي از بچه ها تعريف مي‌كرد وقتي مي‌خواست روي پروژه مولدهاي LTC كه نسل جديد مولدهاي برق است و از فتاوري هاي پلاسماست كار كند نزد استاد رفته و موضوع را براي همكاري و گرفتن مجوز استفاده از امكانات دانشگاه با او در ميان گذاشته . اما نه تنها با استقبالي نسبت به طرحش مواجه نشده بلكه مجبور شده دعواها و متلك‌هاي استاد را بشنود. استاد مي گفت: تو دانشجوي كارشناسي مي خواهي روي اين طرح كار كني؟ اين موضوع جامع تر از اينهاست كه شما از پسش بربياييد.در مورد خودتون چه فكري كرده ايد؟ اصلا تقصير شما نيست كه...همه‌اش تقصير اين احمدي نژاد است كه به شماها اعتماد به نفس كاذب داده و حالا شماها فكر ميكنين روي هر طرح ِ نشدني مي‌توانيد انگشت بگذاريد. برويد به درستان برسيد. اين كارها را هم بگذاريد براي دانشجويان دكترا و اهلش...

***

رفتارش با دانشجویان بسیار پدرانه و مهربانانه بود. آن‌قدر با دانشجویان صمیمی بود كه محیط دانشكده به یك خانواده تبدیل شده بود و دانشجویان، خصوصی‌ترین مسائل خویش را با ایشان درمیان گذاشته و مشورت می‌گرفتند. ولی این صمیمیت، خللی در كلاس‌های درسی و جدیت این كلاس‌ها ایجاد نمی‌كرد. در كلاس درس و انجام تكالیف و امتحانات، بسیار جدی و سخت‌گیر بودند. تكالیف درسی‌شان از سخت‌ترین تكالیف درسی دانشجویان بود و همین موضوع باعث شده بود كه دانشجویان بعد از گذراندن درس ایشان بسیار قوی و مسلط به موضوع بودند و خودشان از توانایی‌هایی كه به‌دست می‌آوردند، بسیار خشنود بودند. به تعبیر یكی از دوستان، «دكتر، دانشجوی قدكوتاه نداشت». تمام كسانی‌كه تحت نظارت ایشان فارغ‌التحصیل شده‌اند، افرادی بسیار توانا در مسائل علمی و دارای اعتماد به‌نفس بالا هستند. یقیناً موفقیت‌های علمی ایشان، به منزله‌ی صِفرهایی بود كه در جلوی قامت بلند ایمانی ایشان معنا پیدا كرد.

***

روزي كه برايمان جشن ورودي جديد گرفتند آمد و پشت تريبون برايمان سخنراني كرد. بعد از آن هم بارها در كلاس با سخنانش مواجه شده بوديم كه شك نكنيد شما در مجهزترين دانشكده فيزيك خاورميانه تحصيل مي‌كنيد. مدرك شما مورد تاييد اكثر كشورهاي اروپايي است و شما بعد فارغ التحصيلي به هر كشوري كه اراده كنيد براي ادامه تحصيل مي‌توانيد برويد. آنقدر اين حرف ها برايم تكراري شد كه بتوانم از حفظ براي بقيه تعريف كنم. اما هيچ كس پاسخي براي سوال من نداشت كه چرا در مجهز ترين دانشكده خاورميانه(!) هيچ وقت تبريكي، جشني، بيانيه‌اي و حتي دو خط تحليل علمي در رابطه با آنچه در نيروگاه‌هاي اتمي اتفاق افتاده و يا در حال اتفاق افتادن است گفته نمي‌شود؟ چرا رئيس دانشكده ميان تمام تعريف و تمجيدها و سخنان علمي اش كلمه اي از پيشرفت علوم هسته اي نمي‌گويد؟

***

هرگز دروغ و غیبت را به كلام خویش راه نمی‌داد. در مجامعی كه احكام اسلامی نادیده گرفته می‌شد، شركت نمی‌كرد. با افرادی كه تقید زیادی به مسائل شرعی نداشتند، زیاد رفت‌وآمد نداشتند و معتقد بوند كه حشر و نشر با این افراد، بر رفتار خود ما نیز اثر منفی می‌گذارد. همچنين خواندن نماز اول وقت، خصیصه‌ی بارز ایشان بود و در برپایی نماز شب كوشا بودند.

***

"شهادت دكتر شهریاری، آبرویی داد به جامعه علمی كشور. شهادت همچنین شخصیت برجسته و مورد قبولی، به دشمن نشان داد كه در محیط علمی جمهوری اسلامی، اینجور شخصیت‌ها و انگیزه‌هایی وجود دارد"     از بیانات رهبری در دیدار با خانواده شهید شهریاری(۳۰/۱۱/۸۹)

استاد گرامي! آقای رئیس!بعد از گذشت يك سال از شهادت دانشمندان هسته اي كشور كه همسال و همكار خودتان بوده اند. آيا وقتش نرسيده كه از آبرويي كه جامعه علمي كشور به خاطر خون شهيد شهرياري و ديگر شهداي هسته اي به دست آورده صيانت كنيم؟ وقتش نرسيده كه كينه هاي شخصي، فكري و رقابت هاي بچه گانه علمي را همينجا دفن كنيم و از زحمتي كه امروزيان براي فناوري هسته اي كشيده‌اند پرچم افتخاري بسازيم براي آيندگان؟ وقتش نرسيده كه از ادامه تحصيل در اروپا، براي دانشجويان نوپاي امروز، قصر رويا نسازيم تا آنها خود روياهاي علمي‌شان را بسازند؟

استاد عزيز! آقايان دكتر در سراسر دانشگاه هاي كشور! آقايان مسئول مجامع علمي! ما قدر دانشمندان خود را ندانستيم. اما دشمنان خيلي زود استعدادهاي آن‌ها راشناختند. ما باور نكرديم كه در نيروگاه هاي هسته اي به دست تواناي دانشمندان خودمان معجزه هايي رخ داده است اما دشمن خيلي خوب جنس اين معجزات را شناخت و اقدام به حذف فيزيكي آنها كرد . کی قرار است بیدار شویم؟؟؟

  • آبی ها "من" نوشت است
  • قرمزها "او" نوشت (قلم دکتر قاسمی همسر شهید شهریاری)

 

لینک مطلب در عمارنامه

آقای فرماندار

جوان بود اما پركار... مي‌گفتند از فعالترين هاي ستاد انتخاباتي احمدي نژاد بوده است و البته مهمتر از آن اينكه خود احمدي نژاد او را به عنوان فرماندار ري برگزيده بود.

شهرري منطقه اي كه تجربه انتخابات را با دويست درصد راي به احمدي نژاد پشت سر گذاشت و در سركوبي بهنگام فتنه خوب اقدام كرد. آنچنان كه سران فتنه به خاطر تجربه هاي تلخشان از حضور در ري بعد انتخابات، جرئت پاگذاشتن به اين منطقه را از دست داده‌اند. جريان تاثيرگذاري ري در خط انقلابيون پايتخت را ليدرهاي فتنه هم خوب شنيده بودند و بدين جهت موسوي در اقدامي مضحك براي ريختن راي خود به صندوق به يكي از مساجد معروف شهرري آمد تا اهالي ري را اندكي همراهي كند اما...و شايد به جهت همين تاثيرگذاري بود كه فرماندار از ميان لايق ترين ها توسط خود رئيس جمهور انتخاب شد.

جعفر فرجي فرماندار 29ساله شهرري، دو سال فرماندار اين مختصات بودن را تجربه كرد و در نهايتِ رضايت مردم از مديريت، سخت كوشي و ديدگاه انقلابي اش، به جرم همراهي نكردن جريان انحرافي بركنار شد...

مراسم تقدير از فرجي

بعضي ها مي‌گويند:ظاهرا ماجرا از هفته دفاع مقدس آغاز شد که فرمانداری ری با همکاری سپاه ناحیه ری نمایشگاهی برگزار کردنند که در آن فرجی با اختصاص یک غرفه فرهنگی نقش جریان انحرافی را در معرض دید عموم قرار داد.

اما فرجي در مورد درگيري اش با جريان انحرافي با فارس اينگونه مي‌گويد كه: "موضوع تقابل با این جریان به گذشته باز می‌گردد که چند ماه پس از اینکه در دولت مسئولیت اجرایی پذیرفتم، این مساله خود را به‌صورت واضح نشان داد و حدود یک سالی است که از کانال‌های مختلف به اینجانب هشدارها داده شد."

فرماندار شهرستان ری با بیان اینکه پس از اردیبهشت ماه این تهدیدها جنبه عملی پیدا کرده است، افزود: "در چند ماه گذشته چندین بار برای برکناری اینجانب اقدام شد تا به امروز که به‌نظر می رسد، علی رغم نزدیک بودن زمان انتخابات حضور ما برای برخی افراد غیرقابل تحمل شده است.هر چند که در این مدت دوستان و مشفقانی بودند که اینجانب را به سکوت در برابر این جریان‌ها دعوت می کردند ولی از خدا می خواهم توفیق دهد که تا لحظه آخری که در سمت فرمانداری هستم، در برابر جریان فتنه و انحراف در صف سربازان ولایت بایستم."

در آستانه انتخابات قلع و قمع كردن مديران انقلابي چه دليلي مي‌تواند داشته باشد جز چشم داشتن به قدرتي كاذب از سوي جريان انحرافي؟! آن هم در منطقه اي كه پتانسيل تعيين كننده‌اش در پايتخت آشكار است. و عدم دخالت احمدي نژاد در مديري كه خود روزي بهترين مي خواندش و او را براي روزهاي حساس تعيين كرده بود در اجحافي كه نزديكانش در حق مديريت او كرده‌اند شرم آور است.

مراسم تقدير از فرجي

بركناري فرجي چنان با كينه توزي همراه بود كه حتي مراسم تقدير از او كه به صورت خودجوش و مردمي در سالن شيخ صدوق حرم حضرت عبدالعظيم برنامه ربزي شده بود از طرف فرمانداري جديد كنسل اعلام شد و درهاي سالن را به روي مردمي كه براي شركت در مراسم آمده بودند بستند.مردم در بهت خود پشت در سالن تجمع كردند اما به جاي شنيدن پاسخ كم كم متهم به ايجاد اغتشاش شدند. اما فرجي در ميان صحبت هايش بين مردمي كه جمع شده يودند درون حياط يادآور شد كه اينجا كسي قصد اغتشاش نداشته است و چه نكته ي زيبايي را دكتر زارعي نماينده مجلس و سخنران جلسه كه حالا براي جمعيت حاضر در فضاي باز صحبت ميكرد گفت: "۳۳ سال از انقلاب گذشته و بالاخره این نحوه تقدیر را هم دیدیم که از یک فرماندار انقلابی در خیابان تقدیر شود."

مسئولين جريان انحرافي فكر كرده بودند كه با ندادن تريبون به فرماندار محبوب ري از ميزان افشاگري ها و حرف‌هاي حق او كاسته‌اند اما فراموش كرده بودند كه بسيجي دست به قلمي كه مدتي فرماندار اين مردم بود، با نوشتن چند خط حقيقت هم مي‌تواند حرفش را به مردم برساند. فرجي حرف ها، اتمام حجت‌ها و خداحافظي اش را در قالب يك نامه نوشته بود كه تكثير و ميان مردمي كه براي تقديرش جمع شده بودند پخش شد. و در آن گفته بود كه:

 "از الطاف خفیه و جلیه آقای رحیمی و مشایی و پیگیری های مجدانه ایشان و همکاران‌شان در برداشتن بار مسئولیت اجرایی از دوش فرزندان خدوم و صدوق انقلاب به‌ویژه در دولت دهم نیز تشکر می کنم! مطمئناٌ این همه برنامه ریزی و خبرسازی برای حذف نیروهای ارزشی بی مزد و اجر نخواهد ماند. بنده به حسب وظیفه قصد دارم در سلسله یادداشت های به تبیین گوشه هایی از نگاه و تفکر و طرح و هدف ایشان -که موجب تنگ شدن حلقه اطرافیان رئیس جمهور محترم و… شده است- بپردازم."

و همچنين براي بستن باب اتهام دشمنان دوست نما در پايان نوشته بود كه: "نیز اعلام می کنم که آمادگی دارم تا تمامی حساب و کتاب های شخصی و خانوادگی و اقوام درجه یک بنده مورد بررسی و موشکافی قرار گیرد و نتیجه آن به ملت صبور و مومن اعلان شود تا هم زمینه برخی شبهه افکنی های فرافکنانه و فریبکارانه برچیده شود و هم بابی گشوده شود تا به حساب همه مسئولین، به جد و حق و عدل، رسیدگی شود!" (متن کامل نامه را در اینجا بخوانید)

دردنامه

شايد بايد مثل من چيزي شبيه به فيزيك خوانده باشي تا اين حرف ها را كاملا درك كني...

شايد بايد مثل من با يك دنيا عشق و اميد و آرزو به دنياي فيزيك پا به دانشگاه گذاشته باشي تا عميقا معناي جملاتش را بفهمي...

شايد بايد روزگاري در فيزيك بهترين بوده باشي و براي تكامل و كمال، آينده ات را به دستان بيرحم اساتيد دانشكده هاي سرد فيزيك سپرده باشي تا معناي به آخر خط رسيدن را بداني...

شايد بايد مثل من... نمي‌دانم...آنچه مي‌دانم اينست كه قطعا براي اينكه جنس مشكلات امروز دانشگاه‌ها را كه لابلاي چرخ دنده هاي پست مدرنيسم غربي له مي‌شوند را درك كني و با نويسنده‌ي نامه ي زير همذات پنداري كني نيازي نيست كه حتما فيزيك خوانده باشي...

نوشته ي زير دردنامه يك دانشجوي نخبه فيزيك دانشگاه شريف است كه چندي پيش در رسانه ها به چاپ رسيد:

باز هم يك سال تحصيلي خسته كننده در دانشكده فيزيك دانشگاه شريف شروع شده است. هر سالي كه مي گذرد احساس مي كنم يك سال ديگر از عمرم تلف رفته است. من روزگاري عاشق و شيفته فيزيك بودم و در اعماق خيالاتم تصور مي كردم كه از فيزيك هم مي توان به خدا رسيد، ولي با حال و روزي كه حالا دارم احساس مي كنم كه مصداق خسرالدنيا و الآخره شده ام. به خدا رسيدنم هيچ، آن قدر ميل و احساسم نسبت به علم كشته شده كه فقط مي خواهم مدركم را بگيرم و خلاص.
روزي كه مي خواستم انتخاب رشته كنم تصميم گرفته بودم كه بهترين دانشكده فيزيك ايران را انتخاب كنم و بنابراين فيزيك شريف را انتخاب كردم. اسامي اساتيدي را شنيده بودم كه در فيزيك ايران حرف اول را مي زنند و تصور مي كردم هر كدام از آنها براي من پنجره اي به سوي حقيقت جهان هستي شوند. ولي حالا كه اينجا آمده ام مي بينم كه اينجا حقيقت هستي معناي ديگري دارد! تمام تلاش ها در اينجا به اين معطوف شده كه جهان را در يك چارچوب خشك و مكانيكي تعبير كنيم كه در آن خدا معنايي ندارد.
بارها و بارها تا به حال به فكر خودكشي هاي هم كلاسي هايم افتاده ام و هر روز ترس از خودكشي مجدد يكي از آن ها، سراسر وجودم را مي لرزاند. شوخي كه نيست! در دنيايي كه خودكشي يك دانشجوي نخبه دانشگاهي، رئيس دانشگاه را مستعفي مي كند و وزير را بركنار مي كند، اينجا در دانشكده فيزيك دانشگاه صنعتي شريف سه خودكشي در كمتر از 9 ماه صورت مي گيرد و آب از آب تكان نمي خورد!

مسؤولان دانشكده حتي حاضر نمي شوند به اين خاطر، نگاه منتقدانه اي به درون گروه بيندازند، چه برسد به اينكه خداي ناكرده، زبانم لال، از روي خالي نبودن عريضه يك استعفاي صوري كنند!
مسئولان دانشگاه هم كه مانند يك ناظر كلاسيك كه مشاهداتش هيچ تأثيري در سيستم ندارد(بر خلاف ناظر كوانتومي)، كناري نشسته و فقط به اين سيستم فشل نگاه مي كنند!

حالا زياد تعجب نمي كنم اگر ببينم دختران معصوم هم كلاسي ام با هفت قلم آرايش، محيط كلاس را با پارتي هاي لاس وگاس اشتباه گرفته اند؛ چرا كه استاد آنها خانمي است كه در جمع مردان اجنبي آخرين پرچم بي اعتقادي را با كشف حجاب بالا برده است و راحت تر از خيلي نخبه هاي ديگر كه براي خدمت به مملكت خود، عطاي آمريكا و اروپا را به لقايش بخشيده اند، عضو هيئت علمي اينجا مي شود. شايد هم حق دارد؛ چون او حاضر است با رئيس دانشكده در مهماني هاي ... شركت كند و با او عكس بي حجاب بگيرد! و يا اينكه يكي ديگر از اساتيد آنها كسي است كه به تازگي در خبري در مورد او - كه هرگز تكذيب نشد - فاش شد كه در زماني كه وزوايي ها در مقابل توپ و تانك هاي اسرائيلي صدام ايستاده بودند و براي مملكت مي جنگيدند، مسؤوليت دبير اجرايي يك كنفرانس در اسرائيل را قبول كرده است!

البته بايد اعتراف كنم كه براي برخي از دوستانم اين محيط علاوه بر آنكه كسالت آور و نااميدكننده نيست، بسيار جذاب و لذت بخش است. آن ها كارهايي را كه هرگز در محيط دبيرستان جرأت انجام آن را نداشته اند، به راحتي اينجا انجام مي دهند و نه هول و هراسي دارند و نه شرم و حيايي! آخر از ابتدا هدفشان چيز ديگري بوده است. ايدئولوژي ندارند كه حريمي برايشان ايجاد كند كه از شكسته شدن آن زجر بكشند. اصلاً با اسرائيل مشكلي ندارند كه با برگزاري كنفرانس در آن مشكل داشته باشند. اگر مهلتي بيابند مي روند كارنامه انگليسي كه به راحتي با مبلغي حدود هزار تومان در اينجا برايشان صادر مي شود را گرفته و مي روند به سرزمين آمال و آرزوهايشان، ينگه دنيا!
تجربه سال ها تحصيل در شريف، به ما ثابت كرده است كه مديراني كه نگران از دست دادن مناصب فعلي خويش هستند، حتي اگر به ظاهر اشخاص متديني هم باشند، نمي توانند تغييري در اين وضعيت ايجاد كنند و امروز هم كه ظاهراً دور، دور عدالت و مبارزه با فساد است، اين ضايعات دانشگاهي بر طرف نخواهد گرديد، تا شايد وقتي ديگر...!

به ياد اخراج 80 نفر از استادان دانشگاه هاي آمريكا مي افتم كه جرمشان فقط قبول نكردن نظريه تكامل داروين است و اين در حالي است كه ما اينجا اساتيدي داريم كه نظريه كه هيچ، دين و وجود خدا را زير سؤال مي برند و توهين به ارزش ها هم مي كنند و از دانشجويان هم دعوت به اغتشاش مي كنند و با شاگردان بي حجاب دختر در مهماني هم شركت مي كنند و از هفت دولت هم آزاد هستند و در عين حال در سر كلاس، ايران را سركوبگر و آمريكا را دولت آزادي معرفي مي كنند! به خدا ما از وزير علوم انتظار تصفيه اساتيد غير ولايي و اسلامي كردن دانشگاه و تفكيك جنسيتي و متمركز كردن كنكور دكتري و ... را نداريم، اينها همه پيشكش؛ فقط دلمان به حال هم كلاسي ها و شايد فردا براي خودمان مي سوزد كه بعد از نزديك به دو دهه تحصيل با پول بيت المال، تحت خفقان پوچ گرايي در دانشكده فيزيك دانشگاه شريف، خودكشي را تنها راه فرار از اين گوانتاناموي خوش رنگ و لعاب ببينيم!
اي كاش مي شد دوباره با اين تجربيات به چند سال پيش برمي گشتم. مطمئناً ديگر اين راه را نمي‌رفتم. حالا تصميم گرفته‌ام كه ديگر ادامه تحصيل ندهم. اگر پشت پاچال بازار كار مي‌كردم، آن قدر افسوس روزهاي از دست رفته و شور و شوق فرو خفته ام را نمي خوردم. شايد اين جزاي غرور بي‌دليلم باشد، آن روزهايي كه پدر پيرم را اصلاً به حساب نمي آوردم و او را فردي بي سواد
مي دانستم كه تا ششم بيشتر درس نخوانده است. ولي امروز به او غبطه مي خورم چرا كه بايد بعد از چند سال دوباره همان كار او را آرزو كنم؛ با اين تفاوت كه نگاه‌هاي شماتت بار مردم به يك
فارغ التحصيل بي انگيزه دانشگاه صنعتي شريف را نيز بايد تحمل كنم. اما سوز اين زخم جان گداز، آن طور نيست كه بتوان آرام گرفت.

من به ازاي تمام سال هاي عمرم و به ازاي تمام عمر بشريت، از كساني كه از كليد علم، فقط براي بستن درهاي معرفت استفاده مي كنند و براي پرتاب دانشجويان با اخلاق نخبه به دره الحاد، رخت استادي به تن كرده اند، بيزاري مي جويم. در ستمي كه در اين دانشكده بر علم و دين رفته است و خود شاهد بخشي از آن بوده ام، مرثيه سرايي كم ترين كاري است كه مي توانم بكنم.

* لینک نامه ی منتشر شده

* حتما بخوانید: افشاگری در مورد وضعیت فضاحت بار اساتید اسرائیلی در دانشگاه شریف

خون شد دل صاحب‌الزّمان، از بس که...؟!

به يكي از بچه هاي گروه كه در مورد افكار شهيد چمران از او پرسيده بود گفته بود:"شهيد چمران آدمي خوبي بوده ولي راهش را اشتباه رفته است..." از سخنش آتش گرفته بود و البته متعجب از اينكه دكتر مذهبي ما در مورد عارف فيزيكدان جنگ اينچنين حرف مي‌زند.  

دكتر را از ترم اول شناختم. از روز اول و ساعات اول دانشجويي و البته از درس"فيزيك1"...از آن محاسن خرمايي رنگ و چشمان سبز رنگش ...با همه ي كردار مذهبي‌اش از همان روزهاي نخستين به دلم نمي‌نشست...برخي از بحث هايش سر كلاس بچه هاي مذهبي را به تعجب زيادي وامي‌داشت...عقايد عجيبش در مورد مراجع تقليدي كه قبول نداشت و يا ذهنيتش در مورد آمادگي براي ظهور.غير مستقيم بچه ها را از نزديك شدن به بسيج دانشجويي منع مي‌‌كرد.

مي‌گفتند كه از مدرسين مدرسه علوي بوده و بعد از گرفتن دكترايش از دانشگاه شريف، "مدير گروه" ما شده بود. عيد و ميلادي نبوده كه سراغش بروي و از دستش شيريني نگيري و شهادتي نبود كه مشكي اش را نپوشيده باشد. و هر وقت وارد اتاقش مي‌شدم تابلو نوشت هايش در مورد امام زمان(عج) توجهم را جلب مي‌كرد. اما حرف ها و عقايدش هيچ گاه به دلم ننشست... و همواره يك حقيقت عميقا آزارم مي داد و آن اينكه كه مهدي فاطمه(عج) چقدر غريب است...

يادم هست كه در روز جشن بزرگ هسته اي كه همه‌ي بچه هاي دانشكده فيزيك با هر طرز تفكري، شاد بودند و شيريني پخش مي‌كردند ،سر كلاس به استاد تبريك گفتند و نظرش را در مورد جشن هسته‌اي پرسيدند و دكتر ِفراري از سياست ما، ترش كرد، تبريك روي تابلوي كلاس را پاك كرد و گفت اصلا به ما چه ربطي دارد؟ من به مسائل سياسي كاري ندارم...

هر ترم يك هديه ي فرهنگي(!) براي شاگرد اول هاي گروه داشت...يكي از كتابچه هاي مذهبي كه البته از جديدترين محصولات انجمن حجتيه بوده است. اين بار اما خودش كتاب نوشته است، محتوايش پرسش و پاسخ هايي در مورد امام زمان(عج) است...خواندن و شفاهي بحث كردنش با استاد نمره هم دارد كه البته به هر كسي(!) تعلق نمي‌گيرد...

با وجود آنكه نمادها و نشانه هاي مذهبي بودن از سر و رويش مي‌ريخت اما باز هم، گاهي اوقات غير مذهبي هاي كلاس توي چشمانم زل مي‌زدند و با ترديد مي‌پرسيدند: به نظرت دكتر مذهبيست؟ آخر يك جوريست...!! آن‌ها هم مي‌گفتند كه عقايد دكتر به دل نمي‌نشيند اما شايد هيچ كدام نمي‌دانستند كه دكتر" حجتيه" ايست و اصلا انجمن حجتيه چيست و مرام فكري‌اش چيست...

و هر آنكس كه بداند در تفكرات انجمن حجتيه چه ‌مي‌گذرد، معناي و مفهوم تلخ رفتارها و بي تفاوتي هاي استاد را مي‌شناسد...تفكراتي كه ظاهرش در پر رنگ نگه داشتن نام صاحب الزمان(عج) است . اما باطنش خون به دل مهدي فاطمه(عج) كرده...اين روزها را شايد حجتيه اي ها بيشتر و پر رنگ تر از ديگران جشن مي‌گيرند و خرج مي‌دهند و...اما به واقع دلي براي عدل و داد حكومت مهدي(عج) نمي‌تپد...آنان زمينه سازي براي ظهور را به سبك خود رقم مي‌زنند و مسلكشان در اتاق هاي دربسته سخنراني و كتاب مي‌شود به اذهان ديگري منتقل مي‌شود...

***

۱- و امام(ره) زودتر از همه شناخته بودشان:

 "......دیروز حجتیه ای ها، مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوبه‌ی مبارزات، تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند. امروز انقلاب‌تر از انقلابیون شده اند. ولایتی های دیروز که در سکوت و تحجر خود، آبروی اسلام و مسلمین را ریخته اند و در عمل، پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را می خورند."

 (صحیفه امام، ج 21،ص281 )

۲- به نوشته یکی از مسئولان دفتر امام خمینی(ره), اطلاعیه ای را به امام نشان دادیم و گفته شد انجمن اعلام انحلال کرده است. به هنگام قرائت متن, وقتی به کلمه تعطیل برخورد شد, با تبسم فرمودند:

" تعطیل غیر از انحلال است. اینکه فایده ندارد... این کار اثری ندارد. آن ها که فاسد هستند, کار خودشان را می کنند..."

(در سایه آفتاب, محمد حسن رحیمیان, ص 229 )

۳- شد بسته در هر دو جهان، از بس که...
خشکید زمین و آسمان، از بس که...
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحب‌الزّمان، از بس که...؟!

(جلیل صفربیگی)

فرهنگ سینما در برخورد با پایان نامه...

ديدن فيلم "پايان نامه" در هفته دوم اكران آن برايم خاطره اي شد...

كمي بعيد بود از سينماي ايران كه بتواند فيلم اكشني با دز نسبتا بالاي خشونت توليد كند و كمي بعيد بود از جامعه ي سينماگران ما كه خود را وارد دردسرهاي سياسي موضوع انتخابات كنند و فيلم سياسي توليد كنند... بعيد بود كه دنيايي از دردسرهاي حاشيه اي و ريسك بزرگ تحريم هاي سياسي از سوي جريانات سبز را ناديده بگيرند و دنبال دغدغه هاي انقلابي بروند...بعيد بود درحاليكه هنوز تب توهم تقلب در برخي فروكش نكرده فيلمي با دلائل مستند رو به مهره‌هاي وابسته و اقازاده‌ي لندن‌نشين بسازند...بعيد بود كه... و البته تمام اين افكارات بعيد، شايد مربوط به سينماگران سابقه دار و صاحب نام ما باشد و طبق معمول جسارت چنين رفتارهايي را فقط مي‌توان در طيف جوانان و نسل سوم انقلاب يافت... پايان نامه هم محصول دغدغه و كار كارگردان جوان و كم تجربه ي سينما يعني "حامد كلاهداري" بود كه كارگردانيش به عنوان كار دوم در نوع خود شاهكار بود...

هدفم نقد اين فيلم نيست كه در نقد فيلم، چه حرفه اي و چه غير حرفه اي در جايگاه مخاطب حرف براي گفتن بسيار است...هدف اشاره اي كوتاه به زحمات فراوان گروه پايان نامه است كه در فضاي رسانه اي كشور ناديده گرفته شد...

اگر در جستجوي نقد اين فيلم به سايت هاي خبري مختلف سر بزنيد با يادداشت هاي سليقه اي بسياري مواجه مي‌شويد كه از محتوا و فيلم نامه تا انتخاب بازيگر و ديالوگ ها و حتي صحنه هاي غير اخلاقي(به زعم منتقدين البته) فيلم را مورد كالبدشكافي قرار داده اند و همگي هم البته در اقدامي ناشيانه تمام سعي خود را كرده‌اند تا اشاره اي به پيام هاي سياسي فيلم نكنند و بقبولانند كه ما با محتواي سياسي مشكلي نداريم و... برخي از منتقدين غيرحرفه اي چنان مبتديانه فيلم را به نقد كشيده‌اند كه كاملا حرص نهفته در كلماتشان را از استدلال‌هاي متناقض درك مي‌كني و البته اين حرص و جوش و عصبانيت كاملا از سر دلسوزي(!) و دغدغه(!) نسبت به سينماي ايران است و هيچ دليل ديگري ندارد...

برنامه ي تلويزيوني "هفت" جلسه نقد فيلم را برگزار مي‌كند و "فراستي" منتقد برنامه مي‌كوشد با توسل به متون "تئوري هاي سينما" محتواي فيلمنامه را زير سوال ببرد و حتي در پاسخ به تقاضاي كارگردان حاضر نمي‌شود تنها يك سكانس از فيلم را كه به نظرش جذاب و خوب درآمده را معرفي كند و باز هم البته موج انتقادات تند اين منتقد به گفته مجري برنامه هيچ ربطي به جريانات سياسي فيلم ندارد...!!

اصلا خون هاي به جوش آمده از اكران اين فيلم كه پيامش در وابسته بودن جريان فتنه به عوامل لندن است هيچ ربطي به گرايشات سياسي جامعه هنرمندان و هنردوستان(!) و هنرجويان و سينماگران ما ندارد...هيچ كدام اين ها به بيماري بي غيرتي سينماي ايران مربوط نمي‌شود كه مدتيست دامنگيرش شده و مسئولين هم به روي مبارك خود نمي‌آورند...

و البته لابد تصميم گيري هاي شوراي صنفي نمايش هم طبق اعلام رسانه ها هيچ ربطي به جريانات سياسي ندارد:

"پس از عبور فروش پايان نامه از مرز 100 ميليون تومان آن هم فقط در سينماهاي تهران، زنگ خطر مخالفان اين فيلم ، به صدا در آمد و مخالفان را بر آن داشت تا هر چه سريع­تر چاره اي براي مقابله با پايان نامه بيانديشند. فشار مخالفان كه بخشي از مافياي سينما را هم در دست دارد باعث شد تا شوراي صنفي نمايش، بيست و سوم خرداد در اقدامي عجيب راي به پايان اكران پايان نامه آن هم در هفته سوم اكران بدهد و البته بعد از فشار رسانه ای، با منت گذاری بر سر مخاطبان و سازندگان این فیلم، بگویند که یک هفته دیگر هم تمدید شد، در حالی که این فیلم به صورت طبیعی حداقل 4 هفته باید در اکران باقی می ماند، نه 3 هفته و یک هفته باقی مانده نیز حق طبیعی فیلم پایان نامه بوده و حتی قابلیت تمدید بیش از این را نیز دارد. اما اين گروه به همين جا بسنده نكرد و در ادامه تحريم پايان نامه طرحي جديد را به كار بست تا اين فيلم در سينماهايي كه آمار فروش خوبي هم دارند در ادامه به صورت تك سانس به نمايش در آيد، تصميمي كه بخشي از اين سينماداران با آن مخالفت كرده اند چرا كه پايان نامه در سينماي آنها صاحب مخاطب است و از فروش خوبي برخوردار." 

و البته اين طرح هم اكنون در حال اجراست...

امروز اوضاع اسفبار سينماي ايران به جايي رسيده كه اگر ده ها فيلم به مرحله اكران برسد و محتواي غيراخلاقي در عرف جامعه را داشته باشد و يا مكاتب سياسي اروپايي را در سينما ترويج دهد مانند فيلم هاي تهمينه ميلاني يا فيلم هايي كه در آن بارها متلك و دهن كجي به ارزش هاي انقلابي داشته باشد با كارگردان هايي كه از تريبوني كه در اختيارشان قرار مي‌گيرد براي هجمه به ارزش هاي انقلابي ايران استفاده مي‌كنند مانند مسعود كيميايي و...هيچ كس به روي مبارك خود هم نمي‌آورد. و با اين اوضاع، همگي در سالن هاي اكران مطبوعاتي جشنواره، براي پرستيژ سينماي ايران كف مي‌زنيم و براي طرز فكر فنا رفته خود هورا هم مي‌كشيم..اما ظرفيت كنار آمدن با پيام سياسي پايان نامه با كارگردان 28ساله‌اش را نداريم...

يا هنوز به معجزه سينما در فرهنگ سازي اجتماعي و فكري پي نبرده‌ايم و يا خود را به خواب زده‌ايم و در خواب ماست كه لندن نشينان برايمان نقشه مي‌كشند و ندا آقا سلطان را از بين مي‌برند و چند ماه بعد، ساخت فيلم زندگي‌اش را در هاليوود توسط عوامل ضد انقلاب كليد مي‌زنند. هنوز وقت آن نرسيده كه فكري به حال تفكرات سينماييمان بكنيم؟

همین مطلب در سایت پایان نامه


پ.ن: خدايا يادته آخر ترم پيش بهت گفتم دوست دارم، هنوزم خيلي دوست دارم...

ان الله مع الصابرین...

يكي از روزهاي سال هشتاد و فتنه بود و بغض و كينه انقلابي و دردهاي سنگين...

تعدادشان زياد بود...بالاي صد نفر..امكانات تبليغاتي هم با خودشان آورده بودند...كلي پرچم و نقاب و مچ بند سبز...بعلاوه ي پوسترهاي رنگارنگ از موسوي و منتظري... از مدتها قبل برنامه داشتند كه سه شنبه هاي دانشگاه را شلوغ كنند و ما نزديك به وقت تجمع كردنشان اين را فهميده بوديم. اين سومين تجمع بود...اما ما انتظارش را نداشتيم...انتظارش را نداشتيم اينقدر وقيح باشند و بعد از حرمت شكني عاشورا هم جمع شوند براي آرمانهاي سكولارشان...تعدادمان كم بود و دستمان خالي از امكانات...توهين هايشان به رهبري كه همه‌ي شعائرشان را مي‌ساخت به ما ثابت كرد كه بايد عكس امام و رهبري را داشته باشيم. چند نفري رفتند و بعد از ده تا15 دقيقه با عكس هاي پرينت شده سياه و سفيد از امام و آقا بازگشتند و ما همه‌ي شعائرمان را در همان امكانات ناچيز بر فراز دست هايمان به رخشان كشيديم. تعدادمان كم اما تكليفمان سنگين بود...نمي توانستيم فقط تماشايشان بكنيم تا شايد به غيرت دانشگاه نشينان بربخورد و واكنشي از مسئولي...چون در آن فضاي سياه اساسا غيرتي براي مسئولي تعريف نمي‌شد...مقابلشان ايستاديم...توهين به رهبري كردند درود به رهبري فرستاديم...هو كردند...الله اكبر گفتيم...فحش دادند...مرگ بر منافق سر داديم...و آنطرفتر چند نفري هم مي‌كوشيدند ديگ سرد غيرت حراست را به جوش بياورند تا بلكه ساحت مقدس دانشگاه را از سكولاريسم بزدايد...انكار مسئولين شعارها را متوجه شان كرد...فرياد ميزديم از عمق جان...

تعدادمان بيشتر مي‌شد...تعدادشان بيشتر مي شد...چند نفر از بچه ها براي شناسايي رفتند بين شان...چند نفري هم با دوربين ثبت شان مي‌كردند...دستي هم مي‌شمرديم مشخص بود كه دو سه برابر ما جمعيت دارند...تماشاگرهاي معركه هم اين را مي‌گفتند و البته شگفت زده از اينكه بسيجي هاي اين سو با اين تعداد كم با چه عزمي فرياد مي‌زنند و آنسوتر آنها پشت نقاب هاشان با چه ترسي شعر مي‌خوانند...مي خواستند وارد دانشكده شوند اما راهشان را سد كرديم...آخرفضاي علم و دانش حرمت دارد ...معركه را ادامه داديم تا دست از توهين هايشان بردارند...تنها راه پيش رويمان در آن التهاب همين بود و البته ادب كردن مسئولين را هم بيفزاييم...

با يكي از دوستانش كه از ليدرهاي جمع دين ستيز سبز بود، بعد از معركه ي آن روز هم مسير شده بودند...ميگفت ترسي آميخته با تعجب فراوان وجودش را گرفته بود و با هيجان و شگفت زده حرف ميزد... مي‌گفت: "چقدر زياد بودند اين بسيجي ها... دائما هم به تعدادشان افزوده مي شد..چند برابر ما مي‌شدند...اصلن نميدانم از كجا سبز مي‌شدند...اصلن فكر نمي كردم دانشگاهمان اين همه بسيجي داشته باشد..." بريده بريده و با هيجان دائما اين جملات را تكرار مي‌كرد...

و خداوند فرمود:

* هرگاه از ميان شما بيست نفر رزمنده شكيبا و پايدار باشند، بر دويست نفر غلبه مى يابند و اگر از شما صد نفر باشند، بر هزار نفر ازكافران پيروز شوند، زيرا آنان اهل درك نيستند.(انفال/ 65)

* كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ (بقره249) به خواست خدا چه بسا گروه اندکی که بر گروه بسياری غلبه کند،که خدا باکسانی است که پای می فشرند.


پ ن:

۱- وقتي دانشگاه آزاد من غير اسلامي شد مرتبط با همين پست

۲-  سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان خورده ايم
گواهي بخواهي اينك گواه
همين زخمهايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري بسر برده ايم

 "قيصر امين پور"

حضرت عشق

روياي حكمت

پس از رحلت حضرت امام، مجلس خبرگان، آيت‌الله خامنه‌اي را براي رهبري انتخاب كرد. اين موضوع براي من سنگين بود. همان شب در عالم رويا ديدم كه در جايي شبيه جماران هستم و همه‌ي علما  و رجال كشور در صف جماعت نشسته‌اند و منتظر ورود امام هستند، تا به امامت ايشان نماز را بخوانند. حضرت امام وارد شدند و هنگامي كه به مقام معظم رهبري رسيدند، دست به پشت ايشان گذاشتند و فرمودند: شما بايستيد و نماز بخوانيد سپس رو به جمع كردند و گفتند: از اين به بعد، بايد من و بقيه به ايشان اقتدا كنيم. با اين خواب، براي من روشن شد كه كار مجلس خبرگان بسيار مهم بود و آقا مورد تاييد هستند. براي بار دوم، به خواي رفتم و باز همان ماجرا تكرار شد. چون بيدار شدم، استغفار كردم و خوشحال شدم كه چنين موضوعي براي من روشن شد. براي بار سوم خوابيدم و باز همان رويا تكرار شد. چون چشم‌ها را گشودم، اشك در حدقه‌ها جاري گشت و گونه‌هايم با نم نم باران اشك، شست و شو گرديد.

"حجة الاسلام و المسلمين مير حسيني"

***

قاطعيت رهبري

جمع بين انعطاف و قاطعيت، از خصوصيات رهبري ديني است. جامعه اسلامي در يك زمان به قاطعيت رهبر نياز دارد و زماني نيز رهبري جامعه بايد با انعطاف، مسائلي را حل و فصل كند.

تشخيص چگونگي برخورد در هر زمان، كار رهبري جامعه ي ديني است. اين كار كار بسيار دشواري است.

در زمان حاضر، لايق ترين شخص براي تصدي اين مسئوليت و بهترين فرد براي رهبري كه توانايي جمع بين انعطاف و قاطعيت را داشته باشد ايه الله خامنه اي است.

"آيه الله مصباح يزدي"

حضرت عشق

***

شما ببينيد در همين پنج شش روز گذشته سر يك قضيه‌اى كه آنچنان هم از اهميت بالائى برخوردار نبود - سر مسئله‌ى اطلاعات و امثال اينها - چه جنجالى در دنيا راه انداختند. تحليلها را بردند به اين سمت كه بله، در داخل نظام جمهورى اسلامى شكاف ايجاد شده است، حاكميت دوگانه شده است، رئيس جمهور حرف رهبرى را گوش نكرده است! دستگاه‌هاى تبليغاتىِ خودشان را از اين حرفهاى سست و بى‌پايه پر كردند. ببينيد چطور منتظر بهانه‌اند. ببينيد چطور مثل گرگ در كمين نشسته‌اند كه يك بهانه‌اى پيدا كنند، هر جور ميتوانند، حمله كنند. ميدانند كه دولت مشغول تلاش و فعاليت و خدمت است. خب، واقعاً در كشور دارد خدمت انجام ميگيرد...ما كه راجع به شخص قضاوت نميكنيم؛ ما كار را، خط را، جهتگيرى را ملاك و معيار قرار ميدهيم. آنجائى كه كار و خدمت و تلاش هست، حمايت ما هست، حمايت مردم هست. و بحمداللَّه امروز كار دارد انجام ميگيرد. مسئولين دولتى هم حقاً و انصافاً دارند تلاش ميكنند؛ هم اعضاى دولت، هم بخصوص خود رئيس جمهور. اينها شب و روز ندارند؛ من مى‌بينم، من از نزديك شاهدم. اينها دائم مشغول كارند، مشغول خدمت و تلاشند...خب، مسئوليتها در قانون اساسى مشخص است؛ هر كس مسئوليتى دارد؛ مگر آنجائى كه احساس كنم يك مصلحتى دارد تفويت ميشود؛ مثل اينكه در همين قضيه‌ى اخير اينجورى بود؛ انسان احساس ميكند يك مصلحت بزرگى دارد مورد غفلت قرار ميگيرد، تفويت ميشود؛ خب، انسان وارد ميشود كه جلوى اين تفويت مصلحت را بگيرد. اين، مسئله‌ى مهمى نيست، نظائرش هم اتفاق مى‌افتد؛ اما مخالفين، دشمنان بيرونى، تريبون‌دارهاى بين‌المللى، بوقهاى تبليغاتى، از همين مسئله استفاده ميكنند براى اينكه فضاى تبليغاتى را شلوغ كنند.

عرض من به عناصر داخلى، به مردم دلسوز، به برادران و خواهرانى كه در داخل با مسائل تبليغاتى سر و كار دارند، اين است كه سعى كنند به اين آشفتگى كمك نكنند. اين كه تحليل بگذارند، يكى از آن طرف، يكى از اين طرف، اين عليه آن، آن عليه اين، براى هيچ و پوچ، چه لزومى دارد؟ نه، دستگاه بحمداللَّه دستگاه مقتدرى است، مسئولين مشغول كارشان

بیانات آقا در دیدار هزاران نفر از مردم فارس (3/2/90)


پينوشت به سبك اسكالپل: شاید وظیفه ما این روزها این باشد که احساس وظیفه ی کاذب نکنیم !

13فروردین روز اسرائیل سوزی در ایران...

سيزدهمين روز فروردين، نه روز نحسي است! نه روز جشن! و نه حتي روز طبيعت!! بلكه روزي تاريخي براي ملت ايران است. روز كشتار وحشيانه‌ي ايرانيان توسط فرقه اي از يهوديان! روز ملي اعلام حضور ايرانيان!

زماني كه پادشاه نيك سيرت ايراني،كورش، به حكومت رسيد با شكست بخت النصر ،پادشاه جبار و خونخوار بابل، سرزمين خود را تا سواحل مديترانه گسترش داد. ديدگاه الهي كورش باعث شد تا وي پيروي از تمام اديان الهي را در ايرانِ بزرگ آزاد بداند به شرط آنكه هيچ فرقه اي با فرقه‌ي ديگر جنگ نكند و يا قصد آشوب و شورش عليه حكومت را نداشته باشد. همين مهرباني پادشاه باعث شد يهودياني كه توسط بخت النصر شكنجه و كشته مي شدند، ايران را كشوري امن و مناسب براي خود ببينند و آزادانه به فعاليت هاي خود ادامه دهند.

سه نسل از حكومت كورش مي گذشت كه خشايارشا پادشاه ايران شد. در اين زمان به علت خيانت هاي فراوان و پيمان شكني هاي مكرر قوم يهود (فرقه‌ي zion)، آنها از دستيابي به مقامات دولتي و حكومتي منع شده بودند. در همين وضعيت شخصي به نام "مُردخواي" فرزند "پايير" از فرقه‌ي زيون با پنهان كاري و فريبِ حكومت توانست به دربار نفوذ كند و صاحب پست و مقام شود. وي پس از مدتي با وسوسه‌ي خشايارشا دخترخوانده‌ي خود "هدسه" را كه يك يهودي متعصب بود با تغيير نام به "استر" وارد دربار كرد و به ازدواج خشايارشا درآورد. اين دخترك زيبا و خائن با حقه‌هاي زنانه‌ي خود هر روز بيشتر به پادشاه نزديك مي شد و حتي در بسياري از امور حكومتي نيز دخالت مي كرد.

در همين زمان "هامان" وزير اعظم و لايق ايراني كه از مفاخر علم و سياست و دانش در دوره‌ي هخامنشي است، متوجه رابطه‌ي مردخواي با استر مي شود و پس از تحقيق متوجه مي شود كه اين دونفر باهم نسبت فاميلي دارند و هردو از يهوديان zion هستند. اين موضوع را روزهاي پاياني اسفند (به گفته برخي مورخان: 23 اسفند) به اطلاع خشايارشا مي رساند و از او مي خواهد اين 2نفر را مجازات كرده و به خاطر پيمان شكني‌هاي مكرر، يهوديان را از ايران اخراج كند. پادشاه اين موضوع را قبول مي كند و از هامان مي خواهد تا روزي را براي اعلام اين موضوع مشخص كند. وزير بزرگ ايران، نيمه‌ي فروردين را براي اين كار مناسب مي بيند.

دخترك نحس يهودي ،استر، موضوع را متوجه مي شود و با همكاري مردخواي در روزهاي دهه اول فروردين خشايارشا را باخوراندن شراب بسيار مست مي كنند و در حال مستي از او حكمي مي گيرند كه 1-هامان و برخي از ديگر وزراي ايراني دربار بايد اعدام شوند 2- تمام قبايل منتسب به اين افراد بايد كشته شوند 3- تا6 روز يهوديان آزادند كه هركاري بكنند ولي مجازات نشوند.

 يهوديان در روز 13 فروردين، يك قتل عام بزرگ راه مي اندازند و علاوه بر هامان وزير داناي ايران، بيش از 100000 ايراني را سر ميبرند (در بعضي منابع اينگونه آمده: يهوديان در اين روز آنقدر كشتار كردند كه از هر 11 نفر ايراني، يك نفر را سر بريدند)

از آن سال به بعد [تا هم اكنون] يهوديان به ويژه زيونها (zion) روزهاي آخر اسفند ماه را با آتش زدن و توهين به عروسك هاي هامان و ديگر نمادهاي ايران، اين نسل كشي و وحشيگري را جشن مي‌گيرند [بسياري از مورخان، ريشه و اصل جشن چهارشنبه سوري را همين موضوع مي دانند كه به علت نفوذ زيونها در دربار پادشاهان ايران، همواره برگزار گرديده است] پس از انقلاب اسلامي در ايران با كمرنگ شدن نفوذ يهوديان در حكومت، با اين جشن مخالفت شد و سعي در جلو گيري از آن همچنان ادامه دارد. هرچند در ديگر كشورها به ويژه اسرييل، يهوديان هرساله جشن هامان سوزي يا ايراني كشي را در روزهاي آخر اسفند برگزار مي كنند كه تصاوير زننده‌ي بسياري از اين جشن ها در فضاي اينترنت منتشر شده است.

از آن سال به بعد ايرانيان در روز 13 فروردين ماه (سالروز كشتار ايرانيان توسط يهود) به خيابان و طبيعت مي روند كه جامعه‌شناسان و مورخان دليل آن را اينگونه ذكر مي كنند: 1- به ياد آن روز كه همه‌ي ايرانيان براي فرار از دست يهوديان به كوه و صحرا پناه برده‌ اند 2- اعلام همبستگي و اينكه اگر 100 ها هزار ايراني را بكشيد باز هم ما در صحنه حضور خواهيم داشت 3- اعلام انزجار از يهوديان زيون.

لازم به ذكر است كه قبر استر و مردخواي هم اكنون در همدان قراردارد، و در نقشه نيل تا فرات رژيم غاصب قدس (اسراييل) همدان و مقبره‌ي اين دو خائن، جزء كشور اسرائئل ديده شده است.

يك پيشنهاد: روز 13فروردين را روز ملي آتش زدن پرچم اسراييل (كشور يهوديان زيون) كنيم- درسراسر ايران

منبع

برای اطلاع بیشتر در مورد این پیشنهاد به این سایت سربزنید...

 

به امید آنکه روز ۱۳ فروردین در مملکتمان را تبدیل کنیم به روز سوزاندن ماهیت اسرائیل در جهان...


پ.ن:

۱- در جواب سوال دوستان در مورد منبع ذکر این واقعه و هلوکاست واقعی ایرانی:

تمام این واقعه در کتاب استر آمده است.استر نام آخرین دفتر از کتاب تورات است در این دفتر نامی از یهوه ، خدای بنی اسرائیل برده نشده . این کتاب در اواخر عهد هخامنشی و یا پس از آن نوشته شده است . بنابر نوشته د. جوینی مطالب کتاب استر تماما در خدمت مصالح رباخواران حاکم بر جهان ، یعنی صهیونیستها و فراماسونها است .

این کتاب عمق نفرت و انزجار تند یهود نسبت به غیر یهودیان به ویژه ایرانیان را نشان می دهد . شدت و تندی نفرت بحدی است که حاخام ها و فقیهان قوم یهود در سده اول میلادی مطمئن و متفق القول نبودند که آیا باید کتاب استر را در کتاب مقدس بیاورند یا نه ؟

از ابتدا تا انتهای کتاب استر هیچ کلمه ای که نشان دهد خون از بینی حتی یک یهودی ریخته شده است ، وجود ندارد . به هیچ آزار عملی ای از سوی ایرانیان نسبت به یهود اشاره نشده است .(این درحالیست که در افکار عمومی و برخی منابع وابسته به صهیونیستها واقعه به صورت وارونه نقل شده است و بنا برعادت معمول صهیونیستها مبنی بر مظلومیت نمایی و غرامت گیری، تاریخ دستکاری شده است. به عنوان مثال ویکی پدیای فارسی قضیه را با تحریفات امروزی شرح داده است.)

۲-یهودیان برخی کشورها خود این واقعه را با نام عید پوریم جشن میگیرند.

پوریم یکی از بزرگترین جشن های یهودیان است . یهودیان در جشن پوریم در دو نوبت به قرائت کتاب استر می پردازند . آنان واقعه کشتار 75800 نفر از ایرانیان را معجزه الهی می دانند و به همین مناسبت سیزدهم ماه ادار را روزه می گیرند . چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پایکوبی می پردازند . 

نامه ي شهيد صانع ژاله به موسوي، بعد از شهادتش

آقاي موسوي! من شهيد نفاق توام

آقاي موسوي!25 بهمن امسال داغي گلوله ي نفاق تو بر بدن من نشست و چراغ دنيويم خاموش شد. با شهادت من، بر آمار جنايات تو افزوده شد... و همچنان دنياي استكبار از تو و ديگر سران فتنه حمايت مي‌كند... مي‌دانم عذاب وجدان جوان هاي از دست رفته براي تو معني ندارد و ميدانم آه دل مادران داغدار را كه هر روز سران فتنه را نفرين مي‌كنند از ياد برده‌اي...اما اين ملت انقلابي، جنايات تو را از ياد نمي‌برند و تو را لكه ي ننگ وطنشان مي‌دانند. مگر مي‌شود كه تو خون بسيجيان اين مملكت رابريزي و مردم فقط تماشا كنند؟!! قطره هاي خون من، سياست هاي كثيف تو را نمايان كرده و مردم را آگاه تر. مگر يادت رفته است كه خميني كبير(ره) كه روزي سنگ حمايتش را به سينه ميزدي چه ميگفت: "بكشيد مارا، ملت ما بيدارتر مي‌شوند." حالا باز هم مي‌تواني خون بريزي...

شهيد صانع ژاله

آقاي موسوي ! ميداني فرق خون بسيجي با خون هاي ديگر چيست؟ در اين است كه از قطره قطره ي خون بسيجي كه بر زمين مي‌چكد بسيجي مي‌رويد... حالا اين بسيجي من باشم يا حسين غلام كبيري فرقي نمي‌كند...بچه جنوب شهر باشد كه در شمال شهر كشته شده يا بچه‌ي كرد كه در پايتخت به شهادت رسيده فرقي نمي‌كند... در ازاي ريختن خونهاي ما با صدها و هزاران بسيجي ديگر روبرو شدي كه رگ هاي غيرتشان مرگ بر تو را خواهان بود... باور نداري؟ بيا ببين كه چند نفر زير تابوت مرا گرفته‌اند اينها همه از قطره ها ي خون من بغض و كينه شان فوران كرده...اين خاصيت خون ماست...با كشتن هر يك نفر از ما صدها نفر مي‌رويد ... حالا باز هم مي‌تواني خون بريزي...

تشييع پيكر پاك شهيد ژاله

البته شايد بتواني پروژه هاي مظلوم نمايي و شهيدسازي را از سر بگيري تا بلكه از خشونتي كه در پيش گرفته‌اي بيشتر جواب دهد اما اين را بدان اگر از خون بسيجي، بسيجي برويد و بشود علمي مقابل هتاكي هاي تو و ديگر سران فتنه... خون شهيدهاي ساختگي تو، منافقين در لباس معترضين را، كمتر و كمتر خواهد كرد...آن خون شهامت مي‌آفريند و اين خون ترس...حالا باز هم مي‌تواني خون بريزي، از هر نوع كه دلت خواست...

آقاي موسوي! شهيد براي انقلابي جماعت، مايه ي افتخار است. حالا نسل من هم افتخار مي‌كند كه من را دارد براي اثبات وفاداريش به نظام... حالا نسل من غرورمندانه تر از هميشه صف مي‌كشد مقابل حقارت تو...حالا ديگر نه آبي گل الود است كه از آن براي خود ماهي بگيري و نه  فضا غبار آلود، كه از آن براي خود طرفدار جمع كني...حقيقت مثل روز روشن شده و همه از جنايات تو آگاه شده‌اند...دست تو خيلي وقت است كه به خون آلوده است...از زماني كه حسين غلام كبيري 18 ساله فقط چند روز بعد انتخابات خونش ريخته شد...

شهيد حسين غلام كبيري (شهيد اغتشاشات تهران)

واقعا فكر كرده‌اي با توسل به اين  آتش زدنها و وحشي گري هاي خياباني مي‌تواني حكومت در دست بگيري؟ من و ديگر بچه هايي كه سينه سپر مي‌كنيم مقابل گلوله هاي نفاق تو، فرزندان نسل جنگي هستيم كه سينه هايشان مقابل توپ و خمپاره ي ناجوانمردانه ترين جنگ قرن سپر شده بود... ديگر اين گلوله ها كه چيزي نيست. حالا گيريم چند نفري از اينها را هم مثل من كشتي، با بقيه چه ميكني؟! با يك نسل انقلابي چه ميكني؟ نسل كشي؟ تو حتي شجاعت روبرو شدن ما چند نفر مثل من را نداري چه برسد به نسل من...

آقاي موسوي! اين را بدان! اگر در قواي سه گانه كشور هنوز قانوني وضع نشده باشد براي اعدام كردن تو...اگر هنوز مصلحت ها و مجمع ها در سكوت خود غرقند در مقابل جناياتت...اما در ميان ملت آنقدر رويش انقلابي داشته ايم كه تفكر تو را به قرن استبداد طاغوتي پرتاب كند. همين روزها آنقدر صفوف انقلابيون فشرده مي‌شوند تا تو در فشردگيشان خفه شوي. يا در خونهايي كه خود ريخته‌اي غرق شوي. و آن روز دور نيست...چون حتي خون يك شهيد براي غرق كردن لشگري از منافقين كافيست...


پ.ن:

سبكبالان خراميدند و رفتند .... مرا بيچاره ناميدند و رفتند

...

مرا اين پشت مگذاريد بي تاب ... گناهم چيست پايم بود در خاك

...

در باغ شهادت را مبنديد ... به ما بيچارگان زان سو نخنديد

...

شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم ... برادر روسياهم شرمگينم

مقام معظم رهبری: دست و قلم و وبلاگ را به گناه غیبت نیالایید

حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در جلسه درس خارج فقه  (۸۹/۱۰/۷)در بحثِ موارد استثناء از حكم حرمت غیبت، در پاسخ به سؤالی پیرامون صدق غیبت در مواردی چون ذكر در نوشته، وبلاگ یا ضبط صوت و تصویر و انتقال آن، به نكات مهمی در تبیین احكام آن اشاره فرمودند، كه نظر به اهمیت بحث، این بخش از بیانات معظم‌له در اختیار علاقمندان قرار می‌گیرد:

اينى كه اصلاً اين كار [غیبت] جايز است يا جايز نيست ولو به قصد اصلاح باشد، اين را نمي شود به طور مطلق يك چنين چيزى را پابند شد؛ كه ما بگوئيم ما چون مي خواهيم در امر جامعه اصلاح كنيم، پس زيدى را، عمروى را يا يك جريانى را به طور مطلق مورد تهاجم قرار بدهيم، غيبت كنيم؛ حالا آن كسانى كه اين كارها را مي كنند، خيلى اوقات به غيبت هم اكتفاء نميكنند؛ خب، ملاحظه مي كنيد ديگر. گاهى چيزهائى را مى‌آورند كه معلوم نيست حدِّ غيبت بر او صادق باشد؛ شايد مصداق تهمت است، مصداق افتراء است، مصداق قول به غير علم است، مصداق سبّ و شتم است؛ نمي شود اين را گفت كه اگر طرف قصد اصلاح دارد، پس بنابراين اين جايز است براى او، نه؛ موارد استثناء همان مواردى است كه [در كتب فقهی] ذكر شده است.

منتها بايد اين موارد صدق كند، احراز بشود. اين خیلی مهم است. واقعاً يكى از چيزهائى كه ما همه‌مان [باید توجه كنیم]، به مردم هم بايد بگوئيم، ياد بدهيم كه توجه بكنند اين است كه: به صرف توهم اين كه حالا اين كار مصلحت دارد، دستشان را، يا قلمشان را، يا وبلاگشان را آزاد نكنند كه هر چه به دهنشان آمد، آن را بگويند؛ اينجور نيست، چون وسائل مدرن امروز همه مشمول همين حكم است. يعنى خواندن وبلاگ هم مثل خواندن كاغذ است، كتاب است، نامه است، مثل شنیدن حرف است. استماع غيبت شامل همه‌ى اينها مي شود؛ يعنى ملاك استماع در اينها وجود دارد مسلّماً. شنيدن به گوش خصوصيتى ندارد، خواندن تو نامه هم عين همان است كه ما در بحث استماع اين را تأكيد كرديم و عرض كرديم.

خب، دوربين هم همين جور است. فرض كنيد كه اگر چنانچه انسان يك خطائى را از كسى ديد، اين را رفت با دوربين ثبت كرد، بعد آمد يك جائى نشان داد؛ اين هم همان است ديگر، چه فرقى مي كند؟ يعنى بايستى واقعاً به اینها توجه كرد. محيط را بايد محيط اخلاقى كرد. ما اگر بخواهيم جامعه را اصلاح بكنيم، اين اصلاح فقط به اين نيست كه انسان از افراد غيبت بكند. راه‌هاى ديگرى هم وجود دارد. حالا من غيبت را عرض ميكنم. فضلاً(۲) از تهمت و افتراء و اينها.

بنده يك وقتى به يك مناسبتى در يك صحبت عمومى عرض كردم به مردم كه قرآن كريم مي فرمايد: «لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيراً»؛(۳) یعنی وقتى افك(۴) را شنيديد چرا به همديگر حسن‌ظن نداشتيد؟ يعنى از اول رد كنيد افك را. [اگر] آمدند به يك نفرى تهمت زدند، يك چيزى را گفتند - حالا يا با عنوان تهمت يا به عنوان غيبت - چرا قبول ميكنيد؟ ببينيد اين كلمه‌ى لولاى تحذيريه در قرآن و در كلام عرب خيلى معناى وسيعى دارد، فقط معنايش «چرا» نيست، كه ما بگوئيم چرا اين كار را نكردى. چراى با تأكيد است. يعنى آه، واى، چرا؛ معناى «لولا» اين است؛ تحذيريه است. {چرا} «لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم [خيراً]»؛ یعنی چرا به هم ظن نيك نداريد، چرا به هم حسن‌ظن نداريد. تا فوراً كسى آمد، شما بگوئيد بله، احتمال درستى‌اش هم اگر بود، آدم به صورت يقين آن را بداند و نقل بكند. اين درست نيست، اين ممنوع است. اين چيزى كه امروز مورد ابتلاست در جامعه‌ى ما، از همان چيزهائى است كه بايست از همين ادله‌ى غيبت بفهميم كه درست نيست؛ اين وضعى كه وجود دارد درست نيست. البته انتقاد منطقى، گفتن حرف صحيح اينقدر حرفهاى آشكار وجود دارد كه انسان اگر ذكر آنها را بكند، اصلاً هم غيبت نيست، و مي تواند انسان نقد بكند. بله مسلّم است، امروز يك جريان صحيح و حقّى در جامعه‌ى ما وجود دارد، جريانهاى باطلى هم وجود دارد كه به انواع و اقسام طرق مي خواهند جامعه را خراب كنند، انقلاب را منحرف كنند؛ در اين شكى نيست. آدمهائى هم در رأس اين جريانات هستند. چه لزومى دارد كه انسان به اين آدمها تهمت بزند. چه لزومى دارد كه غيبت اينها را بكند. حرف آشكار اينقدر دارند؛ همان حرفهاى آشكار را بيان بكنند، تبيين بكنند، توضيح بدهند، مطلب روشن خواهد شد؛ هيچ نيازى به غيبت كردن نيست كه آدم بگويد حالا ما براى اصلاح مثلاً غيبت ميكنيم.

بنابراين به نظر من همين ادله‌اى كه در باب غيبت خوانديم، اين تمام المراد را به ما نشان مي دهد؛ يعنى واقعاً همانى كه بايد بفهميم از شرع مقدس همين را انسان مي فهمد و تشخيص مي دهد. بايد بر طبق همين هم عمل كرد.

منبع


تاکید: جملات آقا را با تامل بخوانید که از گرفتاری های امروزمان و ابتلا و اعتیادمان به غیبت سخن گفته اند...

از هر دری سخنی

1- یک تیم خوب و زبده ی رسانه ای دور هم جمع شده اند و قلم و اخلاصشان را روي هم گذاشته‌اند، نتيجه‌اش  شده هفته نامه ای به نام "9دي" که اولین شماره اش همین نهم دیماه امسال درآمد. اين هفته نامه به مدير مسئولي "حميد رسايي" و شوراي سردبيري: دكتر حسن عباسي، وحيد يامين پور، وحيد جليلي، قاسم روانبخش، ميثم نيلي، احسان جهانديده، احسان محمدحسني و عليرضا معاف با صاحب امتيازي "دفتر جريان شناسي تاريخ معاصر" قرار است خيلي از حقايق را تحليل و تفسير كند. پیشنهاد می کنم حاصل زحمات این تیم را که به واقع  از بهترین های حوزه ی مطبوعات و سياست هستند و تخصصشان شناسايي تاكتيك هاي جنگ نرم است، حتما ببینید. در اين برهوت "رسانه‌ي دغدغه‌مند"  به خصوص در حوزه‌ي مطبوعات كه اساسا چيزي به نام "رسالت قلم" چندان يافت نمي‌شود و "روشنفكري" ، "مصلحت گرايي" و "سلايق شخصي" جاي خود را به انعكاس حقايق داده‌اند، تحليل هاي قوي و موشكافانه ي "9دي" را از دست ندهيد. اين نشريه كه به حق از "رويش هاي" هشت ماه جنگ نرم است از شماره ي اول مخالفين زيادي پيدا كرده است و اين خود دليلي بر اين ادعاست كه هدف را به درستي نشانه گرفته است...

۲- وقتي دروازه ي خودي را رها كني به اين اميد كه مدافع و سينه چاك زياد دارد . نتيجه‌اش مي‌شود اظهارات جالب دكتر كوشكي آن وقتي كه دارند در عين بي قانوني به اسم قانون حكم حبس و شلاق صادر مي‌كنند براي چاپ يك بيانيه عليه سران فتنه...نتيجه‌اش مي‌شود مقايسه‌ي جرم كاوه اشتهاردي(اگر بشود اسمش را جرم گذاشت) در چاپ بيانيه‌اي در روزنامه با جرم مهدي هاشمي و موسوي به خاطر ماهها ايجاد هرج و مرج در مملكت و القاي تقلب در انتخابات، قياس مع الفارغي  توسط دكتر كوشكي كه سالهاست سنگ خودي بودن به سينه مي‌زند ، اما "الاهم و في الاهم" برايش قابل تشخيص نيست...اينجاست كه مي‌گوييم غضنفر را بچسب...

۳- دلم براي سپيدي زمستان تنگ شده... دلم براي برف بازي در فضاي دانشكده و ساختن آدم برفي در حياط خانه تنگ شده است. دلم براي دانه هاي برف ديماه 86 تنگ شده است كه يكدست همه جا را سپيد پوش كرد و بعد آنقدر مردم بي جنبه بازي درآوردند و گفتند يخبندان طاقت فرسا شده كه از آن به بعد ديگر آسمان قهر كرد و مثل آن سال نباريد...

ديماه 86-حياط خانه

 

ديماه86-حياط خانه

 "شاسخين" اثر هنري برفي، حاصل ذوقمرگيدگي من و خواهرم بود كه ديماه ۸۶ بروز و ظهور يافت.


پ ن:

* در عکاس مسلمان بخوانید حضور آگاهانه ی "سید علی خمینی" نوه ی امام راحل، در مراسم سالگرد نهم دیماه در مهدیه تهران را که البته در حماسه ی باشکوه نهم دی سال گذشته هم حضور داشتند و اظهار تاسف برای سایت جماران که این حضور آگاهانه را تکذیب کرده...

* از آنجايي كه گمانه زني ها درباره‌ي‌ مشايي اشكال رنگارنگ و گوناگوني به خود گرفته است بد نيست تحليل جامعي را در وبلاگ محراب انديشه در مورد بي اهميت قرار دادن بحث مشايي و نظر رهبري در مورد او بخوانيد.

* ظاهرا به ناچار مجبوريم وارد قرنطينه امتحانات شويم. دعايمان كنيد که نحوست ماه صفر یقه ی کارنامه مان را نگیرد ...

سند سوختن... يا مثل هميشه تلخ، اما حقيقتيم...


1- سوزاندند، برگه هاي نور را ...در آن نمايش احمقانه، كه خون را در دل ميليون ها مسلمان به جوش آورد. به سخره گرفتند، توهين كردند و قرآن مسلماني را به آتش كشيدند...درحاليكه نفهميدند خودشان را آتش مي‌زنند و مي‌سوزانند، و آن برگه هاي خاكستر شده تا ابد به عنوان سند سوختنشان باقي خواهد ماند...

2- يك جايي يك مديري بركنار مي‌شود آن هم به چه صورت، در يك ضرب العجل دو ساعته، تا نكند توديع و معارفه‌اي برگزار شود و كار رسانه‌اي شود و كسي بفهمد دليل اين بركناري را، كه دليل اين بركناري چيزي به جز "مشايي" نيست. چون اساسا كسي در دولت، حق نقد به مشايي ندارد و به راحتي يك آب خوردن، منتقدين به مشايي حذف مي‌شوند، قبل از آنكه خود احمدي نژاد حتي بويي ببرد از ماجراي پيش آمده. اين ماجرا بايد براي خيلي ها درس بزرگي باشد.

جالبترين بخش ماجرا اين است كه اين مدير به همان صورت كه آمد، رفت... يعني با سركوب يك جريان فكري آمد و با سركوب يك جريان فكري ديگر رفت... يعني چه؟... دقيقا مصداق دست بالاي دست بسيار است و يا قرآنيش مي‌شود: يدالله فوق ايديهم... متاسفانه هر دو جريان فكري كه سركوب شدند منتسب به اصولگرايي بودند...جريان اول به خاطر نقد بيش از اندازه به دولت سركوب شد(كه اگرچه باسركوبش موافق نبودم اما با اينكه نقدهايشان افراطي بود موافق بودم) و جريان دوم به خاطر نقد به مشايي...و چقدر دردناك است كه اصولگرايي را اينگونه قيچي قيچي و شاخه شاخه كنند و با اصرار بخواهند نام اصولگرايي را برايش حفظ كنند. از نظر من اين روزها اصولگرايي به معناي سياسيش كاملا تبديل به يك برچسب شده كه حتي براي كالاهاي تقلبي زيادي هم قاچاق مي‌شود... و اصولگرايي واقعي را فقط آن كسي معنا مي‌كند كه زير پرچم ولايت، تفكر بسيجي را زنده نگه مي‌دارد...

و اما آن مدير... ما كه خدا نيستيم تا بگوييم اتفاق پيش آمده مقابله با ظلم هاي خواسته و ناخواسته بوده يا نه... يا بگوييم صرفا درس عبرت خدا بوده يا يك تصفيه حساب زيباي خدا با بنده‌اش تا به خود بيايد و...اما يك چيز را مي‌توانيم بپرسيم و آن هم اگر دست بالاي دست آن مدير مي‌شود ظالمي چون مشايي. دست بالاي دست مشايي قرار است چه كسي بشود...يا بهتر بگويم دقيقا مشايي كه الان تبديل به جرياني فراتر از يك فرد شده است قرار است با كدام مكر الهي فراموش شود؟ آن مدير كه مي‌شود محبوب بچه حزب الهي ها به خاطر نوع حذف شدنش و البته سوابق خوب كاريش، اما فراموش نكنيم كه روزي صفحه هاي منتقد يك رسانه مي‌شود سند سوختن هر آنچه از يك مشايي به جا مانده ...

3- برخي ها جنبه ي معرفه بودن فرد را در نامتناهي هاي دنياي مجازي ندارند و شجاعت رو درو شدن را هم ندارند و ظرفيت بحث و استدلال را هم ندارند و...تنها هنرشان گمنام بودن و وگم و گور شدن در تارهاي عنكبوتي وار فضاي سايبريست...آن وقت است كه مي‌شوند نيش، مي‌شوند كنايه و فرو مي‌روند در رشته هاي اعصاب قلممان...اصولا برخي ها فقط در قاب چهره هايشان، خود موجهشان هستند و در غير آن، تبديل به شيطان هاي نفسشان مي‌شوند كه هر اذيت و آزاري ازشان برمي‌آيد...

اينها را نگفتم تا اوقات خودم را تلختر كنم يا به اصطلاح با شخصي نويسي هايم براي خوانندگان وبلاگ، ديده شوم. نوشتم تا هم اندكي بيدارشان كرده باشم و هم برايشان اتمام حجت كرده باشم... كه يك روزي كه همه بايد حساب پس بدهيم و نزديك است، صفحه هاي اين فضاي مجازي كه به چشم تو كوچك و ناچيز مي آيد مي‌شود سند رسوايي‌ات، مي‌شود سند سوختنت در آتش گناه...


پ.ن: مثل همیشه تلخ اما حقیقتیم...

امتحان ولایت پذیری

چندي پيش استفتائي تقديم مقام معظم رهبري شد مربوط به مسئله ولايت فقيه كه آقا بدان پاسخ دادند و سوال و جواب به اين صورت بود:

سؤال: خواهشمند است در خصوص «التزام به ولایت فقیه» توضیح دهید؛ به عبارت دیگر چگونه باید عمل نماییم تا بدانیم که به جانشین بر حق آقا امام زمان (عج) اعتقاد و التزام کامل داریم؟

جواب: «ولایت فقیه به معناى حاکمیت مجتهد جامع‌الشرائط در عصر غیبت است و شعبه‌اى است از ولایت ائمه اطهار علیهم السلام، که همان ولایت رسول الله صلى الله علیه وآله مى‌‌باشد و همین که از دستورات حکومتى ولى امر مسلمین اطاعت کنید نشانگر التزام کامل به آن است»

اگرچه موضوع ولايت فقيه به عنوان يك حكم فقهي و دركنار آن يك مفهوم عقيدتي براي اولين بار نيست كه توسط  رهبري عنوان مي‌شود و چنين استفتائي طرح موضوع جديد نيست. اما شايد اين سوال و جواب كه مانور رسانه‌اي گسترده‌اي از موافقان و مخالفان نظام (شما بخوانيد دوستان جرس) در پي داشته است بهانه جديدي شد تا برخي از عقايدمان را كالبد شكافي كنيم و برخي وظايف را براي خود يادآور شويم.

نمي‌خواهم وارد مباحث تئوريك و مبنايي "ولايت فقيه" شوم. به خصوص آنكه در اينجا مدنظرم هم نيست .آنچه كه مي‌خواهم يادآور شوم. دو نكته‌اي است كه مي‌بايست از حدود يكسال غبار فتنه بيش از ساير مفاهيم ولايت فقيه آموخته باشيم:

1- با توجه به نظر فقهي آقا در اين استفتا وديگر استفتائات، صرف اعتقاد و اطاعت از دستورات حكومتي ولي امر مسلمين فرد در دايره اعتقاد به ولايت فقيه قرار مي‌گيرد...

دقت كنيد اين مفهوم كاملا يك خط كشي است. كه چنانچه كسي يك سمت آن قرار گيرد معتقد به ولايت فقيه و كسي كه سوي ديگرش باشد ضدولايت فقيه است. اين حكم كلي نشان از آن دارد كه صفت "ضدولايت فقيه بودن" نسبت سنگيني است كه گاه در منازعات سياسي به راحتي به كساني مي‌چسبانيم. زيرا با تعريف آقا از التزام به ولايت فقيه در دايره اين اعتقاد گرفتن  راحت تر از آنيست كه  گاه از ديگران انتظار داريم. با توجه به تعريفي كه ما از حكومت اسلامي مي‌كنيم چنانچه كسي با اين مفهوم ولايت فقيه ضديت داشته باشد خارج از دايره نظام قرار مي‌گيرد و با توجه به همين حكم كلي است كه آقا در پیامی خطاب به نمایندگان مجلس شورای اسلامی خاطرنشان کرده بودند:

 «خدشه‌ در التزام‌ به‌ ولایت‌ فقیه‌ و تبعیت‌ از رهبری‌، خدشه‌ در کلیه‌ نظام‌ اسلامی‌ است‌ و اینجانب‌ این‌ را از هیچ‌ کس‌ و هیچ‌ دسته‌ و گروهی‌ تحمل‌ نخواهم‌ کرد؛ البته‌ امروز بحمدالله‌ و توفیقه‌، کلیه‌ آحاد و گروه های‌ خط امام‌، ملتزم‌ به‌ ولایت‌ فقیه‌ و تبعیت‌ از رهبری‌ می‌باشند و امید است‌ که‌ زمینه‌ برای‌ رمی‌ افراد و گروه ها به‌ عدم‌ التزام‌ به‌ آن‌، هرگز فراهم‌ نگردد»

2- حالا آن سوي خط ولايت را كه ضديت بر ولايت فقيه است را كنار بگذاريم و در مورد افرادي كه در دايره ولايت پذيري قرار دارند بحث كنيم. آيا بحث ولايت پذيري در اين حكم كلي خلاصه مي‌شود؟ آيا قرار است تمامي مسئولين و افرادي كه آنها را در دايره نظام مي‌دانيم و معتقد به ولايت فقيه را به يك چشم ديد و قبول داشت؟ آيا از ديدگاه ولايت هم آنها به يك چشم سنجيده مي‌شوند؟

نه، مطمئنا چنين نيست! مطمئنا ميان آنهايي كه با سعه صدر و اطمينان، با تمامي نظرات رهبري- تاكيد مي‌كنم تمامي نظرات رهبري- موافق ونسبت به اجراي آن مطيعند، تفاوت است با كساني كه سخنان و تصميمات رهبري را با چشم اشكال تراشي و نقد شخصي مي‌نگرند.تفاوت است ميان كساني كه رهبري را با همان چشمي مي‌نگرند كه ديگر مسئولين نظام را و در نتيجه تصميمات آقا را برپايه‌ي همان نقدي قبول مي‌كنند كه به ديگر مسئولين روا مي‌دانند با كساني كه حتي اگر گوشه‌اي از سخنان رهبري با نظرات شان هم سليقه نباشد، ذائقه خود را تغيير مي‌دهند و به نظر رهبري نزديك مي‌شوند.

تفاوت ها در" آداب ولايت پذيريست" و در نحوه‌ي اجراي فرمان... مطيع امر رهبري بودن يعني اينكه اطاعت را با اطاعت بدون بهانه گيري معنا كنيم و براي رهبري بايد و نبايدي تعريف نكنيم. قضاوتي به معناي درست و غلط بودن موضع گيري آقا در مباحث مطرح شده از جانب ايشان نكنيم.

بلافاصله اين را هم اضافه كنم كه اين تعاريف بدان معنا نيست كه ما لفظ ديكتاتوري  را در كنار مفهوم ولايت پذيري قرار داده‌ايم. بلكه بدان معناست كه اگر ما نايب برحق امام زمان (عج) بودن ولي فقيه را قبول كرده‌ايم و ولايت او را شعبه اي از ولايت رسول الله دانسته‌ايم (همانگونه كه در استفتا آمده است) و خط ولايت پذيري را رد كرده‌ايم، ديگر نبايد ترديدي در حمايت همه جانبه و اطاعت كامل بدون بهانه گيري از دستورات ولي امر مسلمين داشته باشيم. و چنانچه در اين مهم ترديد داريم يعني در اعتقاد اوليه مان خدشه وارد كرده‌ايم...

يادمان باشد، آن زمان در مسير امتحان ولايت پذيري قرار گرفته‌ايم كه نظري از آقا را منطبق با نظرات خود نبينيم و در اين ميان بخواهيم تصميم بگيريم كه طبق نظر آقا رفتار كنيم، يا به خاطر زاويه‌اي كه با نظر خاص ايشان پيدا كرده‌ايم بهانه جويي كنيم براي رهبري؛ كه نبايد فلان حرف را در فلان جا بيان مي‌كرد يا من رهبري را منهاي بعضي عقايد شخصي‌شان(!) قبول دارم و حرف هاي من نقدهايي است كه به رهبري رواست و... در اين جاست كه درصد خلوص هركس نسبت به عقيده‌اش سنجيده مي‌شود. زيرا وقتي نظراتمان هميشه همسو با نظر رهبري باشد كه هنري نمي‌خواهد داعيه دار مطيع رهبري بودن...

 

افتخار درج لینک این مطلب در پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبری


پ.ن:

۱- فضا فضای مجازیست و گاه تطابق با فضای حقیقی را برنمی تابد، تاخيرهايمان را به بزرگي خود ببخشيد

۲- باز هم نیمه ی شعبان شد و حسی غریب و  یاد تو...

استاد گرامي، شما چرا؟

سلام بر استاد قديمي و انقلابي مان  دكتر نقوي!

آقاي دكتر يادتان هست چند سال پيش كلاس هاي درس "انقلاب اسلامي" در دانشگاه آزاد را كه خودتان تدريس مي‌كرديد؟ يادتان هست آنقدر بيانتان زيبا و شيوا بود كه همه دانشجويان انقلابي را مجذوب كلامتان مي‌كرديد؟ من يكي از دانشجويانتان بودم كه ده ها خاطره شيرين از تدريستان به ذهن سپرده‌ام. و آن روزها سعي مي‌كردم تحت هيچ شرايطي حتي يك جلسه از كلاستان را از دست ندهم. يادتان هست كه چه روزهاي خاطره انگيزي را برايمان ساختيد؟

اما امروز اين خطوط را براي قدرداني و تشكر نمي‌نويسم. امروز مي‌خواهم از شما به عنوان جزئي از ملتي كه شما نماينده‌اش هستيد، انتقاد كنم. مي‌خواهم گله‌هاي اين هفته ي پر فراز و نشيب خانه ملت را برايتان مرور كنم. در پي حوادث هفته‌ي گذشته، هزاران علامت سوال در ذهنمان نقش بسته كه مي‌خواهم به آنها پاسخ دهيد. مي‌خواهم از شما گله كنم به عنوان كسي كه در حمايت از طرح وقف اموال مردم، سينه ي حمايت سپر كردديد. و در تاييد اين طرح، در صحن علني مجلس صحبت كرديد.

اگرچه امروز با غيرت عده‌اي معدود از اصولگرايان واقعي، مجلس طرحش را رد كرد و... اما برخي از وكلاي مردم خوب خوش خدمتيشان را به دانشگاه آزاد ثابت كردند...اگرچه امروز فريادهاي خروشان مردمي كه سالها حقشان در جايي به اسم دانشگاه آزاد اسير گشته، بر قدرت هاي  سي ساله پيروز شد، اما خيانت خواص مجلس نشين، به اين سادگي ها از ذهن مردم پاك نخواهد شد...

استاد عزيز! يادتان هست كه سر كلاس هايمان چقدر از نقش رهبري و ولي فقيه مي‌گفتيد؟ و چقدر با دانشجويان لائيك كلاس، كه كمترين احترامي براي واژه رهبر قائل نبودند به بحث مي‌نشستيد؟ يادتان هست كه با چه آرامشي با استدلال هاي زيبايتان در مقابل توهين هاي آنان مي‌ايستاديد و از رهبري  حمايت مي‌كرديد؟ بگوييد حالا چه شده كه در مقابل نص صريح رهبري در مجلس طرح تصويب مي‌كنيد؟ و به عنوان يكي از اولين حاميان طرح، در موافقت آن سخنراني مي‌كنيد؟مگر اين همان "رهبر"ي نيست كه سر كلاس هايتان تمام قد از آن دفاع مي‌كرديد؟ بگوييد چرا مباحث كتاب"انقلاب اسلامي" را كه خودتان نوشته‌ايد امروز در عمل نقض مي‌كنيد؟

آقاي دكتر! شما در هفته‌اي كه گذشت در خيرات كردن حق دانشجويانتان كه روزي برايشان از مبارزه با ظلم مي‌گفتيد شريك شديد. و در جايگاه نماينده مردم، بين حمايت از حق مردم و حمايت از ظلم مداران، دومي را برگزيديد.

استاد گرامي! شما چرا؟ شما كه از خانواده ي سياسي دانشگاه آزاد نبوديد چرا از اين طرح غيرقانوني، همپاي عباسپور (فاميل و نشان دار چندين ساله‌ي دانشگاه‌ آزاد) حتي پس از تصويب طرح حمايت كرديد؟ يادتان هست آن روزهايي كه تازه توسط مردم انتخاب شده بوديد چه غريبانه در دانشگاه آزادمان سپري شد؟ يادتان هست وقتي در همان انتخابات " هاشم زاده هريسي" انتخاب مياندوره‌اي خبرگان شد، تبليغات فراوان، پلاكاردها و تبريك هاي رنگارنگي را كه براي او در دانشكده از سمت مسئولين دانشگاه بالا رفت ومسئولين به روي مبارك هم نياوردند كه شما يعني يكي از اساتيدشان نماينده مجلس شده و... جز عده‌اي معدود از دانشجويانتان، كسي تبريك گوي مسئوليت جديدتان نشد؟ فقط براي اينكه هريسي كانديداي اصلاح طلبان بود و از اقوام مديران و شما مستقل با عقايد اصولگرايي... همان موقع بود كه چند نفري در پايگاه بسيج دانشكده از پول توجيبي هايشان كتاب "اخلاق كارگزاران" را با يك دنيا تشكر كادوپيچ كردند و انتهاي كلاس تقديمتان كردند. آن روز فقط افكار مردمي و بسيجي بود كه تحسينتان مي‌كرد اما امروز همان كساني كه روزي در جدول بندي سياسيشان نمي‌گنجيدي برايت كف مي‌زنند... بگو چه شده همپايشان مقابل مردم مي‌ايستيد؟

 آقاي دكتر! روز سه شنبه، همان دانشجويان بسيجي كه روزي به حضورتان در دانشگاه افتخار مي‌كردند و شما با لبخند مورد اطمينان مي‌خوانديشان، مقابل مجلس جمع شدند و معترض شدند به همه‌ي كارهاي غيرقابل پيش بينيتان...اما شما آنها را نديديد...شما چهره هاي ملتهب دانشجويان انقلابي كه رگ هايشان از عصبانيت بيرون زده بود و فرياد مي‌كشيدند تا از حرف بر زمين مانده ي رهبرشان حمايت كنند نديديد. نديديد كه ساعت ها آنجا منتظر مانديم تا شما و دوستانتان بيرون بياييد و توضيح دهيد برايمان از علت حمايتتان از قدرت هاي دانشگاه ازادي...

دكتر جان! كاش ميز و نيمكت كلاس انقلاب را دوباره علم كنيم و تو برايمان مرور كني كه يك نماينده مجلس، حامي و نماينده ملت است يا يكي دو تن از مسئولين با نفوذ؟ گويي فراموش كرده‌ايد كه حافظه تاريخي مردم قوي است و هنگام انتخاب دوباره اين خاطرات را مرور مي‌كنند...

آقاي دكتر! بگو معاونت آموزشيت در دانشگاه آزاد دبي كار دستت داد يا ايام نمايندگي مسئولين دانشگاه آزادي كشفت كردند؟ مطمئنا تو جزو آنهايي نيستي كه جاسبي در سخنراني معروفش عنوان مي‌كرد: "نمايندگاني كه ما از آنها حمايت كرديم حالا بايد از ما حمايت كنند و اين يك حمايت دو طرفه است ...." چون ما بي محلي هايشان را زمان انتخابت ديديم... پس بگو امروز چه دليلي تو را در ليست خواص بي بصيرت جاي داده؟

استاد عزيز! يادم هست در انتهاي پيام تبريكمان ، ابتداي كتاب، برايت نوشتم: "دعاي خير موعود منتظر بدرقه همتتان" فكر ميكنيد امروز چقدر دعاي خير امام(عج) همراهتان مانده با اين همه نارضايتي...؟

كاش هيچ وقت خاطره هاي شيرين مبارزه  استاد انقلابيمان در دانشگاه، به تلخي نمي‌گراييد... يادش بخير! ساعت اولي كه اسمتان به عنوان نماينده اعلام شد و بر رقيب پرقدرت اصلاح طلبتان پيروز شديد با شوق فراوان پيامك تبريك برايتان زدم تا به ياد بسپاريد اگر به خاطر خدا با مردم باشيد محبتتان از دلشان بيرون نمي‌رود...يادش بخير! جلسه ي آخر كلاس كه در يك روز برفي برگزار شد و با هم عكس يادگاري انداختيم...يادش بخير...

آقاي دكتر نقوي! منتظر بازگشتتان به سمت مردم مي‌مانيم...


پاچه خواري به شيوه‌ي دانشگاه آزادي!

عكس زير، يكي از ده ها تحفه‌ايست كه به نشان عرض ارادت تقديم ساحت مقدس دكترجاسبي شده است و به نشان افتخار در معرض ديد عموم قرار داده شده است.

 

برداشت هاي اخلاقي از عكس:

اين رياست است نه سلطنت!

خدا نيامرزدت پهلوي!

قافيه چو تنگ آيد شاعر به جفنگ آيد!

................................

دخیلک یا جاسبینا!


پ.ن: برداشت های اخلاقی خودتون از عکس رو بگید. نظرات برگزیده و کاملا اخلاقی به لیست برداشت ها اضافه میشن


پ.ن ۲ : امروز با دوستان رفتیم میان قاب ها،هدايا و لوح هاي تقدير  دوست داشتنی جاسبی كه مانند اشيا موزه در طبقه هفتم دانشكده انساني كه معروف به طبقه مسئولين است سري بزنيم. هر چه ميان قاب ها جستجو كرديم اثري از واقعه ي هنري بالا نبود (!)... فكر كنم لو رفتيم!!  يا شايدم... فروختنمون

 

لینک مطلب در برنا

نوشتيم فناوري خواندند بمب!

 اپيزود اول:

بيست و هفت هشت ساله بود و تازه دكتراي فيزيكش را از انگليس گرفته بود و به محض بازگشت به وطن در دانشگاه مشغول تدريس شده بود. ميگفت از كودكي انگليس درس خوانده. لهجه‌ي فارسيش هنوز تيك هاي لاتين داشت...

در آزمايشگاه مشغول محاسبات تكميلي آزمايش بودم كه صحبت هاي كارشناس آزمايشگاه با آقاي دكتر توجهم را جلب كرد...

خانم كارشناس كه فكر ميكرد، آقاي دكتر فقط به خاطر ساليان سال حضورش در اروپا هم اكنون روشنفكرترين عضو دانشگاه است با اعتماد به نفس و روحيه حق به جانب از اوضاع مملكت شكايت مي‌كرد:

بله آقاي دكتر من مي‌گويم كشور ما الان در خطر است. زمان خاتمي  به خاطر رفتار متمدنانه ايشان با كشورهاي ديگر و بحث گفتگوي تمدن ها آرامش داشتيم ولي الان كه احمدي نژاد دائم براي ديگر كشورها خط و نشان ميكشد وضعيت نابساماني داريم. موقعيت ما در جهان به خطر افتاده.... (تا اينجاي صحبت را دكتر جوان فقط سرتكان ميداد بي آنكه پاسخي بدهد و چايش را سر ميكشيد اما...) مثلا همين پرونده هسته‌اي...چه نيازي است اينقدر رويش پافشاري بشود. غير از آنست كه موقعيت ما را خطرناكتر مي‌كند؟ يا مسئله اسرائيل...چرا اينقدر مقابله و خشونت. كجاي دنيا اين رفتار و خشونت را قبول مي‌كند؟

دكتر در اينجا واكنش نشان داد و گفت: نه، نگوييد. نمي‌دانيد در دنيا چه خبر است. مسئله اسرائيل در كشورها به چيزي تبديل شده كه كسي جرات اعتراض كردن به آن را ندارد. در انگليس، آمريكا و...اگر كسي به اسرائيل و سياست هايش اعتراضي بكند يا همين مسئله هلوكاست را زير سوال ببرد به راحتي با او برخورد مي‌شود. در بسياري از موارد طرف اعتراض كننده ناپديد مي‌شود و كسي هم حق ندارد كنجكاوي كند. اين چيزي كه شما اينجا مي‌بينيد آزادي است. اعتراض به سياست هاي اسرائيل ، آزاديست. در مورد هسته‌اي هم اينها را نگوييد. اين حق ماست! شما نمي‌دانيد جوان‌هاي ما با چه بدبختي در غربت درس مي‌خوانند تا ذره ذره آن علم را به اينجا منتقل كنند و با ابتكار و تحقيقات خودشان بشود انرژي هسته‌اي. سالها عمر و جواني صرف شده تا اين علم به دست آمده...وگرنه به اروپايي ها باشد، ما تحريميم و علمي را در اختيارمان نمي‌گذارند. شما از مصيبت هاي درس خواندن آنجا نمي‌دانيد. واقعا سخت است. حالا با اين همه سختي بيايند و بگويند نبايد فناوري هسته‌اي داشته باشيد. خب زور است! بايد مقابلشان ايستاد. اين حق ماست.

خانم كارشناس كه بهت زده صحبت هاي دكتر را گوش ميداد، در اينجا فهميد كه ديگر حرفي براي گفتن ندارد و من هم كه از سخنراني دكتر لذت ميبردم و دستم روي ماشين حساب خشك شده بود با صداي دكتر به خود آمدم: تو نمي‌خواهي محاسباتت رو تمام كني و بروي. ببين آزمايشگاه خالي شده و فقط تو مانده‌اي...  

اپيزود دوم:

از ابتداي رسانه‌اي شدن بحث تحقيقات هسته‌اي كشور، تا به امروز كه مراحل بسياري را در كسب اين علم طي كرده‌ايم، هروقت بنا به مناسبتي دستيابي به مرحله جديدتري از تحقيقات اعلام رسمي شد، گردن كلفت هاي دنيا برايمان خط و نشان كشيده‌اند و نطقي سرداده‌اند اندر احوالات سلاح هسته‌اي و دايه‌ي مهربانتر از مادر براي دنيا كه... ايها الناس خطر ايران هسته‌اي راباور كنيد، زيرا كه آنها به سلاح هسته‌اي نزديكند و اين خطري است براي جهانيان... هر بار كه مااز علم روز دنيا و تكنولوژي هسته‌اي گفتيم، او از مرگ آورترين سلاح دنيا اسم برد. هر بار كه از متخصصين ايراني تمجيد كرديم او تروريست خواندمان و براي دانشمندانمان خط و نشان كشيد و مبادرت غير مستقيم به ترورشان ورزيد ...هر بار كه ما نوشتيم فناوري هسته‌اي او خواند بمب اتمي...    

اينبار هم كه رئيس جمهور كاخ گردن كلفت هاي دنيا، اوباما رسما ايران را به حمله ي اتمي تهديد كرد و گويا فراموش كرده بود كه تا امروز كه از خطر ايران هسته‌اي مي‌گفت با ملحفه ي صلح نوبل، نوك بمب هاي اتمي‌اش را پوشانده بود تا مردم واقعه‌ي هيروشيما و ناكازاكي را به خاطر نياورند، چون اين بار به ياد آورد كه ما به عنوان زورگوترين قدرت دنيا هركس را كه بخواهيم با سلاح هسته‌اي تهديد مي‌كنيم.

ديگر نيازي به تحليل نيست بخصوص كه  رهبر معظم انقلاب در پيامش به اجلاس خلع سلاح هسته‌اي پاسخ اين گردن كشي ها را داد:

" تنها مجرم اتمي جهان اينك به دروغ خود را مدّعي مبارزه با گسترش سلاح اتمي معرفي مي كند در حاليكه يقيناً هيچ اقدام جدّي در اين مسير صورت نداده است و هرگز صورت نخواهد داد. اگر ادعاي مبارزه با گسترش سلاح هسته اي آمريكا دروغ نبود، آيا رژيم صهيونيستي مي توانست ضمن خودداري از پذيرش مقررات بين‌المللي در اين زمينه به ويژه ان. پي. تي ،‌ سرزمين اشغال شده‌ فلسطين را به زرادخانه اي مُبدّل سازد كه انبوهي از سلاح هاي هسته اي در آن ذخيره شده است؟ نام اتم به همان ميزان كه بيانگر پيشرفت دانش بشري است، متأسفانه يادآور زشت ترين واقعه‌ تاريخ و بزرگترين نسل كُشي و سوء استفاده از دستاورد علمي انسان نيز است. هر چند كه كشورهاي متعدّدي اقدام به توليد و انباشت سلاح هسته اي كرده اند ... امّا فقط يك دولت مرتكب جُرم اتمي شده است. تنها دولت ايالات متحده آمريكا است، كه ملّت مظلوم ژاپن در هيروشيما و ناكازاكي را در جنگي نابرابر و غير انساني مورد هجوم اتمي قرار داد... بزرگترين ناقضين معاهده عدم اشاعه، قدرت هايي هستند كه، ... در اشاعه عمودي و افقي اين سلاح ها گوي سبقت را از ديگران ربوده و منجمله با كمك به تسليح رژيم صهيونيستي به سلاح هاي هسته اي و حمايت از سياست هاي آن رژيم، در اشاعه‌ي واقعي اين سلاح ها نقش مستقيم و مغاير تعهدات ... ايفا كرده و جهان را با تهديدي جدّي روبرو كرده اند و در رأس اين دولت ها، رژيم زورگو و متجاوز ايالات متحده آمريكا است."

 

لینک این مطلب در فارس

لینک این مطلب در برنا

گفت و گو با يك آقازاده

وقتي مي‌گوييم آقازاده، ناخودآگاه ذهن مي‌رود سمت محافل پر زرق و برق ديپلماتيك پدر و يك دنيا افتخار و غرور و شهرت براي پسر. اما وقتي محافل پر زرق و برق محدود بشود به قطعه ي لاله هاي بهشت زهرا و يك سنگ قبر سرد اما پراحساس و تمام غرور و شهرت پسر خلاصه شود در قاب عكس پدر گوشه ي اتاق خانه و بار سنگين مسئوليت پدر، آنگاه افتخار اين آقازاده بودن را از جنسي ديگر معنا مي‌كني. 

مي‌خواهيم اين جنس افتخار را بيشتر بشناسيم. سراغ يكي از همين آقازاده ها رفتيم كه تمام وقت خودش را در راه شناساندن ارزش هاي دفاع مقدس و راه پدر وقف مي‌كند. مهدي صياد شيرازي فرزند شهيد سپهبد علي صياد شيرازي متولد 1360 و دانشجوي كارشناسي ارشد روابط بين الملل است. با او در محل كارش يعني پژوهشگاه دفاع مقدس ، گروه علمي شهيد صياد شيرازي گفت گو كرديم.

آقا مهدي سمت راست تصوير است!

آقاي صياد! در مورد شغلتان بيشتر توضيح دهيد.

مسئوليت گروه علمي پژوهشي شهيد صياد شيرازي بر عهده من است. در اين مجموعه، در حوزه‌ي جمع آوري اسناد و مدارك شهيد صياد شيراز ي قدم هايي برميداريم و ضمن آن در واقع كارها و خدماتي را دنبال مي‌كنيم براي تشكيل موسسه‌ي فرهنگي شهيد صياد شيرازي كه هنوز درست نشده ولي در حال تصويب است. در حوزه‌ي دفاع مقدس، هم يكسري فعاليتهاي فرهنگي را دنبال مي‌كنيم و هم در زمينه‌ي فرهنگ ملي، فرهنگ اسلامي، انشالله قرار است كارهايي صورت بگيرد. اين كار در مراحل پژوهش و علمي آن است يعني ما داريم تحقيقات‌مان را كامل مي‌كنيم، اسناد و مدارك خود را آماده مي‌كنيم مسئوليت اين گروه را هم از طرف رياست محترم ستاد كل نيروهاي مسلح جناب آقاي دكتر فيروز آبادي به عهده گرفتم.

به عنوان تنها شاهد عيني ترور پدر، از آن روز بگوئيد.

كيفيت شهادت ايشان به اين صورت بود كه آن زمان،21فروردين 1378، بنده 18 سال سن داشتم. پدرم هرروز صبح مارا به مدرسه مي‌بردند هم من، و هم برادر كوچكترم محمدمان را، حول و حوش ساعت شش و نيم صبح بود كه ايشان ماشين را از پاركينگ در آوردند و به من گفتند كه در پارگينگ را ببندم يعني ايشان پشت فرمان بودند. ديدم كه از كوچه‌ي بالايي يك نفر با لباس رفتگر به همراه يك جارو درحاليكه صورتش را ماسك زده بود به سمت ماشين پدرم آمد، منم داشتم در پاركينگ را مي‌بستم در اين فاصله ديدم آن فرد دارد اطراف ماشين پدر را جارو مي‌كند و بعد يك پاكت نامه را به پدرم داد پدرم شيشه‌ي ماشين را پائين كشيد و پاكت را گرفت. در همين فاصله آن فرد از جيب خودش يك كلتي را درآورده و به سمت صورت پدرم تيراندازي كرد، بعد از آن بلافاصله فرار كرد به سمت كوچه‌ي پائين، من درآن زمان نمي‌دانستم بايد چكار كنم دنبال اين فرد بروم يا به سمت پدرم بروم و ايشان را به بيمارستان ببرم، ديگر افراد خانواده صداي تيراندازي را شنيده و آمدند به سمت در. پيش همسايه بالايي رفته و ايشان را خبر كردم، ايشان هم بلافاصله‌ آمدند و ماشين را آماده كردند، و پدر را از ماشين خودمان منتقل كرديم به ماشين ايشان و رفتيم به سمت بيمارستان فرهنگيان كه در واقع نزديك ترين بيمارستان به منزل‌مان بود؛ اميد داشتم كه ايشان زنده بماند و بواسطه همين ايشان را به بيماريتان رسانديم، اما خون‌ زيادي از ايشان رفته بود و بسياري از گلوله‌ها به صورت ايشان برخورد كرده بود،  و پزشكان گفتند شهيد شده‌اند. اين همان وضعيتي بود كه موجب شد درجه‌ و مقام خوبي برايشان مهيا شود و به درجه‌ي شهادت برسند، ولي براي ما و اطرافيان ايشان، در آن زمان تاثر و تاسف بود به خاطر از دست دادنشان.

يكي از خاطره‌انگيز ترين خاطره‌هاي آن سال بوسه‌ي رهبري بر تابوت شهيد صياد بود، از آن روز بگوئيد.

 من قبل از شهادت پدرم، هيچ ديداري با مقام معظم رهبري نداشتم، اولين ديدار من با ايشان سر مزار شهيد بود،يك مراسم رسمي گرفته بودند در همان ستاد كل، آقا هم بالا سر تابوت شهيد بودند، من آن زمان بوسه‌ي اقا بر تابوت پدر را نديدم، ولي خب بعد از آن در تلويزيون مشاهده كردم و  استنباطم از اين صحنه ارادت به صورت دو طرفه بود. قبل از شهادت، پدرم ارادت خيلي زيادي داشتند به رهبري، و سعي مي‌كردند مطيع محض ايشان باشند، و سعي مي‌كردند تا آنجا كه مي‌توانند بسياري از مسائل كه پيش مي‌آمد و راهكارهايي كه داشتند را خدمت مقام معظم رهبري عنوان كنند، رابطه‌ي مريد و مرادي داشتند. بعد از شهادتشان هم اين رابطه‌ي قوي و دوستانه حفظ شد واقعا يك وضعيت و حالت تاريخي براي ياد شهيد شد.

وقتي اسم پدرتان را مي‌آوريد چه تصويري از ايشان به ذهنتان مي‌آيد؟

برداشت من از شخصيت شهيد صياد شيرازي يك فرد منظم، جدي، كارامد، متعهد، علاقه‌مند به ولايت، علاقه‌مند به نظام، و شهدا و امام، عاشق امام زمان، توجه ويژه به نماز اول وقت، اخلاق خوبي داشتند، مهرباني و صفايي كه با خانواده داشتند، برنامه‌ريزي دقيقي كه براي كار داشتند، رابطه‌ي صميمي كه با هم‌رزمان داشتند، مردم داري‌شان و رابطه‌ي صميمي كه با مردم داشتند. يعني مردم وقتي مي‌خواستند به ايشان مراجعه كنند، با سهولت خدمتشان مي‌رسيدند. اينها تصوير اجمالي بود كه مي‌توان از ايشان بيان كرد.

گويا شهيد صياد از بنيان گذاران طرح راهيان نور، و ديدار از مناطق جنگي جنوب بودند.

بله، ايشان در زمينه‌ي طرح راهيان نور، از پيشگامان بودند. خيلي علاقه مند بودند يك طرح به اين صورت درست شود كه آن وقايع و حماسه‌ي بزرگ دفاع مقدس را منتقل كند به نسل جوان ما، و در اين زمينه هم قبل از اينكه اين طرح با اين عنوان شكل بگيرد، در سطح بعضي از دبيرستان‌ها و مراكز دانشگاهي اين كار را شروع كردند، هماهنگي‌ها را انجام مي دادند و بعد در سطح دانشگاه به صورت حرفه‌اي كاري را به عنوان معارف جنگ تاسيس كردند، در دانشگاه افسري كه اين كار با نظم و دقت بيشتري دنبال شود كه الان ما در دانشكده‌ي افسري اين كار را داريم. يعني گروهي به نام گروه معارف جنگ متشكل از رزمندگان دفاع مقدس و كساني كه در جنگ حضور داشتند و فرماندهي مي‌كردند هستند و اين افراد وقايع جنگ را به صورت كتاب و سي‌دي و فيلم تهيه كرده، در اختيار دانشجويان افسري مي‌گذارند. پايه گذار اين قضيه خود شهيد صياد بود، در زمينه‌ي طرح راهيان نور هم، ايشان تعامل ويژه‌اي با ارتش و سپاه داشتند.

شهيد علي صياد شيرازي بسيجي ديروز بود، و مهدي صياد شيرازي بسيجي امروز؛ بسيجي ديروز و امروز چقدر با هم تفاوت دارند؟

 تمام تلاشم اين هست كه بتوانم روحيات و خصوصيات بسيجي را در خودم پرورش دهم، به نظر من روحيه‌ي بسيجي خيلي ويژگي ممتاز و خوبي هست، هم از لحاظ ايثار و فداكاري و هم از لحاظ ابعاد مختلفي كه يك بسيجي دارد و الگو گيري از شخصيت حضرت علي (ع) كه واقعا همه‌ي وجودشان به فرموده‌ي مقام معظم رهبري، در راه اسلام وانقلاب، و قرآن و ارزش‌هاي اسلامي وقف شد، نه تنها بنده، بلكه هر فردي مي‌تواند با آوردن همه‌ي توان و ظرفيت خود از جمله جان خودش به ميدان، در اين راه قدم بردارد. درحوزه‌ي علمي، در حوزه‌ي عملي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي. راه و جهت يكي‌ست، نظر من اينست كه راه شهيد صياد و راه بسيجيان امروز يكيست، مسير يكي است. مسير در واقع اين است كه بتوان از ارزش‌هاي انقلابي دفاع كرد. بايد اين خصوصيات ايثارگري و فداكاري را در درون خودمان رشد دهيم و بتوانيم الگو‌گيري كنيم از شخصيت‌هاي بزرگي چون حضرت علي(ع). در زمان شهيد صيادشيرازي زمان اقتضا مي‌كرد كه ايشان در جنگ اين خصوصيت را متبلور كند، اما الان زمان به شكل ديگري مي‌باشد. جنگ نظامي را پشت سرگذاشته‌ايم و الان زمان جنگ نرم است؛ جنگ سياسي و ناتوي فرهنگي، جنگ ما الان به اين گونه است. خصوصيت بسيجي امروز هم مي‌تواند در همين زمان مفيد باشد، و ويژگي ايثارگري و فداكاري را در زمان فعلي به كار برد، فداكاري را به شكل ديگري مي تواند بروز دهد، مثل خدمت كردن به خلق، بتواند نقشي داشته باشد در فعاليت‌هاي مختلف در نظام در جهت پيشرفت وتعالي انقلاب، بسيجي يعني همه‌ي توان خود را به صحنه‌ي خدمت به نظام آوردن. وظايف متفاوت شده، شكل جوامع متفاوت شده، اما مسير يكيست، براي آيندگان هم همينگونه است. آنها هم مي‌توانند با همين الگو گيري از شخصيت حضرت علي(ع)، آن خصوصيات را درزمان خودشان پرورش دهند، و با پرورش دادن اين ويژگي‌ها براي عصر خودشان الگو شوند.

آقاي صياد ! آيا تا به حال كسي به شما لقب "پسرنوح" داده است؟

نه! (مي‌خندد)

ولي بعضي معتقدند اين روزها، تمامي فرزندان شهداي بزرگ به خاطر طرز تفكر امروزي شان لقب پسر نوح گرفته‌اند؟

من كلا موافق اينگونه صحبت‌ها و حرف ها و بعضي قضاوت‌هاي غلط بدون توجه ‌داشتن به همه‌ي جوانب علمي قضيه، و شناخت بيشتر افراد نيستم، و ما كه اينگونه استنباط كنيم، درباره‌ي فرزندان مسئولين، فزرندان شهدا و افرادي كه به نوعي نسل بعد از يك قشري هستند به خصوص كساني كه پدرانشان شخصيت‌هاي مفيدي بوده، و خدمت گذار نظام بوده‌اند، اين گونه قضاوت‌هاي كلي خوب نيست، هم قضاوت منفي‌اش خوب نيست، و هم قضاوت اغراق آميز، يعني بيش از آن چيزي كه فرد هست در مورد شخص گفته شود، حق را بايد بگوئيم؛ حالا اينكه فرزند نوح گفته شود، لابد بايد پدر هم پيامبر باشد(!) نقاط ضعف و قوت را بايد ديد، بعد متناسب با آن در مورد شخصيت قضاوت كرد، بايد ببينيم اين افراد كه اين سخنان را مي‌گويند دنبال چه چيزي هستند، بايد شناخت پيدا كنيم، صرفا قضيه‌ي تعبير پسر نوح درباره ي تمامي فرزندان شهدا نيست، خود آن انگيزه‌ي بيان اين تعبير را بايد يافت، اگر انگيزه در جهت خيرخواهي باشد، لزومي به چنين گفتاري نيست.

مثلا مي‌خواهند از خودشان رفع اتهام كنند، مي‌گويند همه مثل هم فكر مي‌كنيم، شما نظرتان چيست، واقعا تا اين حد اتحاد نظر وجود دارد؟

اتحاد نظر،‌ يك چيز آرماني و خوبي‌ست. اما حقيقت را بگويم كه اختلاف سليقه در هر جرياني وجود دارد، و مساله‌ي منطقي هم مي‌باشد، مثلا من و هم سن و سالانم و همفكرانم اينگونه نيستيم كه يك حرف را بزنيم و يك نظر را بدهيم. در مقام اختلاف سليقه، اختلاف نظر داريم، ولي همگي به اصولي پايبنديم. يك سري مقدمات قضيه هست كه انتظار مي‌رود در آن اختلاف سليقه نباشد، بخصوص در فرزندان شهدا؛ خانواده‌ي شهدا كساني هستند كه براي نظام جمهوري اسلامي فداكاري و ايثارگري كردند، اين يك حقيقت هست، اگر كتمان اين حقيقت شود، چه از متن اينها و چه خارج از آنها، حقيقت را نمي‌دانند، آن نسل دفاع مقدس، جانبازان، آزادگان، رزمندگان، به خاطر امام‌شان و آرمان‌هاي جمهوري اسلامي رفته‌اند، اينها هيچ كدام انگيزه‌هاي مادي نبوده، همه انگيزه‌هاي معنوي بوده، فرزندانشان هم همينطور، آنها هم دراين جريان بزرگ شده‌اند. از اينكه كساني بدون شناخت از فرزندان شهدا و خانواده‌هايشان، تهمت زده، و بگويند همگي در جهت فكري آنها هستند، غلط است، بايد ديد قضيه درچه وادي‌اي ست، حالا ممكن است اين قشر توقعاتي داشته باشند، انتظاراتي داشته باشند، خيلي طبيعي ست. كما اينكه قشرهاي ديگر هم كه مثلا ايثارگري نكرده‌اند و هزينه‌اي براي نظام پرداخت نكرده‌اند، شايد توقعاتشان بيشتر باشند، توقعات مادي، معنوي، اينها اشكال ندارد، ولي اينكه بياييم بگوييم، كه اين فرد يا اين خانواده بر فلان ارزشها استوار است كه ما فكر مي‌كنيم، اشتباه است، خانواده‌هايي كه سابقه‌ي ايثارگري دارند و بنده با آنها تعامل دارم، و رابطه‌اي كه با فرزندان شهدا دارم، اجماعي كه مي‌بينم اينگونه نبوده‌اند حال اقليتي در هر قشري وجود دارد كه برايشان يك سري شبهاتي مطرح مي‌شود، و ابهاماتي دارند، و آن چيزي كه من تابحال ديده‌ام اينطور نبوده، علاقه مندبه نظام جمهوري اسلامي هستند، علاقه مند به خط پدرانشان و آن ارزش‌ها هستند و تمايل دارند كه خودشان در اين مسير يك نقشي داشته باشند.

پس چرا در وقايع اخير اينقدر اين مسائل بزرگ نمايي شده است؟

خب در اين وقايع اخير شرايط ويژه‌اي پيش آمد، فتنه انگيزي‌ها و دشمني ها را سرفرصت بايد در هر سطح بررسي كرد، در بعد سياسي بايد تحليل كرد، در بعد فرهنگي، بعد انگيزه اي دشمن از جمله آمريكا و انگليس و اينكه چه هزينه‌ها و چه كارهايي كردند بايد بررسي كرد، در بعد اختلاف سليقه هم، آن گونه نيست كه در جهت غير نظام باشد، طبيعي‌ست كه در هر جريان اختلاف در نحوه‌ي اداره‌ي كشور باشد،‌اين اختلاف طبيعي ست، قرار نيست كه همه‌ي افراد با هم در نظرات اجماع داشته باشند، من اختلاف سليقه‌اي نمي‌بينم كه مضر حركت باشد، در جهت پيشرفت هست و در جهت حركت، من استنباطم اين است كه آن نقطه‌هاي كور و نقطه‌هاي شبهه افكن درآن‌ها چيزي‌ست كه بايد ساعت‌هاي زيادي روي آن بحث كرد چون مسائل پيچيده‌اي هم اتفاق افتاده، نه بايد بزرگ‌نمائي كنيم، نه كوچك نمايي، بايد بررسي كرد، بررسي دقيق علمي در ابعاد گوناگون، به عنوان تجربه، كه اگر اينگونه مسائل پيش آمد بايد چكار كنيم، اما از باب اينكه در واقع ريشه‌ها را بفهميم و آن چيزي كه حقيقت بوده را بشناسيم.

نظرتان راجع به استفاده از نام شهيدان؛ به خصوص شهيدان بزرگ در مسائل سياسي چيست؟

 استفاده كردن از نام شهدا و ياد شهيدان و خانواده هاي آنها، اگر در جهت نظام ما باشد چيز خوبي‌ست، خود خانواده ها هم دوست دارند جايي باشند كه ذكرشان و نام‌شان مايه‌ي رشد و تعالي آن راه و خواسته‌هاي شهدا باشد، ولي اگر از آنها بخواهيم استفاده ي ابزاري كنيم، در جهت منافع شخصي، حزبي، جناحي و گروهي درست نيست. درست نيست نام آنها در يك جهت غير منطقي و غير معقول مغاير آن نظرات قيد شود. وقتي خاطره گويي و عنوان ياد شهيد باشد مايه ي بركت و نورانيت آن مي‌شود و مايه ي علو درجات آنها مي‌شود. اين شكل مثبت قضيه است.شكل منفي‌اش آنست كه در جهت تخريب باشد. چه شهيد را تخريب كند و چه نظام را و چه اهداف شهدا را. در تبليغات هم اگر تبليغات صحيح باشد مثل تبليغ اسلامي خوب است. چون نظام ما در يك شكلي تبليغ است. اما تبليغات شيطاني يا تبليغات به صورت حقيقتي را وارونه جلوه دادن. اين تبليغ غلط است. حتي تبليغات انتخاباتي هم به نظرم به طور كلي چيز خوبي است. اگر اين تبليغ در چهارچوب قانون و اسلام باشد چيز خوبي است. به شرطي كه تخريب صورت نگيرد.

به نظر شما چرا بعضي از خانواده هاي شهدا با قاطعيت واكنش امروزي را به شهيدشان نسبت مي‌دهند و مي‌گويند اگر شهيد بين ما بود چنين مي‌كرد؟

موضع گيري كردن از طرف شهيد، آنهايي را كه به نوعي به اين قشر وابسته‌اند را زير ذره بين مي‌برد.از قشر ايثارگر و شهيد توقع بيشتر مي‌رود كه بيشتر مراقب نفس خودشان باشند. در موضع گيري هايشان، موضع گيري سياسيشان، موضع گيري فرهنگي‌شان، اجتماعي. چون شخصيت هايي هستند كه الان در كشور و جامعه ي ما بزرگ شده‌اند. مردم يك توقع و توجه خاص دارند. وابستگان آنها هم به نوعي مورد توجه قرار مي‌گيرند. بنابراين آنها هم اگر بتوانند مطالبه‌اي داشته باشند بايد مراقب خود باشند كه چگونه آن مطالبه را مطرح مي‌كنند. مراقبت وقتي صورت بگيرد با شدت بيشتر خود به خود در خط شهدا قرار مي‌گيرند. براي كساني كه بتوانند دقيقا مراقبت كنند و همان خصوصيات را حفظ كنند.در اين مسئله نزديك مي‌شوند به اخلاق شهيد و اگر چنين قضاوتي هم بكنند درست است ولي اگر كاري كنند كه شانيت جايگاه  شهيد زير سوال برود، قبول هم نداشتند كه اشتباه مي‌كنند، توجهات ديگران هم به اين مساله زياد مهم نباشد، بعد تازه موضع گيري آزادانه هم صورت بگيرد. خب اين انحراف است. اگر هم خطايي اشتباهي و گناهي از طرف چنين شخصي انجام شد، بدانند كه اين كارش از پايه مشكل دارد. يعني از همان اول در خطش انحراف پيدا كرده. من نظرم اينست كه هرچقدر خود فرد سعي كنددر اين راه و در اين مسير قدم بردارد و تقوا را پيشه كند. حاصل اين قضيه نزديك مي‌شود به خط شهيد، زيرا حداقل فرد دارد در اينجا سعي و تلاش مي‌كند كه در اين راه باشد و اين سعي و تلاش او را نزديك مي‌كند. نرفتن دنبال حقيقت خودش مشكلاتي را براي فرد بوجود مي‌آورد. اين مسائلي كه الان شما مي‌بينيد. اينها آفتهاي اين جريانات است.اين چيزهايي كه مي‌بينيد وقتي خطائي پيش مي‌آيد به عهده كسي مي‌گذاريم يا به نام عقيده شهيد تمام مي‌كنيم همه از اين انحرافات است. مسائل حاشيه‌اي زماني پيش مي‌آيد كه فرد از اصل كمي منحرف شده است. وقتي در مسير باشد خود به خود عنايت خدا شامل حالش مي‌شود. نصرت الهي و توجه خود شهيد كمكش مي‌كند.

چرا انحراف پيش آمده؟ ذهنيت مردم اينست كه نزديكترين ديدگاه به ديدگاه شهيد بايد ديدگاه خانواده‌اش باشد.

تا يك اندازه‌اش منطقي است. مثلا بگوييم فرد در يك دوران جهالت جواني است.عدم آگاهي، عدم علم، خام بودن كه در آينده وقتي شناختش بيشتر شود بعضي از مشكلاتش حل مي‌شود. جهالتش تبديل به علم مي‌شود، علمش تبديل به آگاهي و شناخت مي‌شود. متاسفانه شكل هاي ديگري هم مي‌تواند باشد. مثلا سادگي، عدم درايت و سياست. در مقابل جرياناتي سادگي به خرج دهد و آن جريانات و شلوغي ها او را با خود ببرد. يكي ديگر كه بدترين شكلش مي‌باشد و البته خيلي كم با آن مواجه هستيم خيانت است يعني طرف اصلا كارهايي مي‌كند كه متناقض با قانون است. ما همه اختيار داريم در انتخاب اين راه، در انتخاب راه پدرانمان. در انتخاب اين راه پربهجت همه مختارند. بعضي اين راه پر بهجت را انتخاب مي‌كنند، ايستادگي هم مي‌كنند. حاضرند در اين راه جانشان را هم بدهند. اين مي‌شود همان مسير خوب. يك كساني هم اين وسط سادگي مي‌كنند و شبهاتي دارند.همه‌ي اين دسته ها منطقي است. و مي‌توان به خوبي به اينده ي مسيرش اميدوار بود. به جز دسته ي اخر كه خيانت است. ما اميدواريم كه انشاالله همه ي اين خانواده ها در راه حقيقت و راه ارزشمند انقلاب قدم بردارند و با اميدواري به اين مساله سعي مي‌كنيم حسن ظن نسبت به اين عزيزان داشته باشيم.

به عنوان يك فرزند شهيد در موضع نصيحت به اين خانواده ها قرار گرفته‌ايد؟

خدا را شكر كساني را كه ما با آنها رفت و آمد داريم. كساني هستند كه در راهند و علاقه مند به اين مسير، به گونه‌اي كه ما از آنها بسياري از مسائل را ياد مي‌گيريم. و گاها من برخي خطاها را به شكل عملي و غير مستقيم به آنها گوشزد كرده‌ام البته اكثر آنها آنقدر موفق هستند كه بنده بايد شاگرديشان را بكنم.

فاصله انديشه هاي شما با انديشه شهيد صياد شيرازي چقدر است؟

من اميدوارم كه اين فاصله خيلي كم باشد و همان انديشه  و همان راه و جهت باشد. سعي من اينست . تلاش من بر همين است كه در آن راه و آن خط باشم ولي اگر مواردي و نقصاني هم در رفتار بنده باشد سعي مي‌كنم اصلاح كنم و البته اين نقصان را در بعد انديشه‌اي و عملي، خودم بر عهده مي‌گيرم. چون پدرم در بعد زمان، انديشه ي خوبي داشتند.و تلاش من اينست كه در آن راه و جهت باشم. ولي هيچ وقت ادعا نمي‌كنم كه خطايي ندارم و ضعف هايم را به  دوش ديگران نميگذارم.

از كجا مي‌دانيد راهي كه مي‌رويد ادامه راه پدرتان است؟ سنجش و مقايسه‌اي داريد؟

اين برگشت و مقايسه را نوعا دارم. تا وقتي زنده هستم اين سوال را از خودم مي‌پرسم كه چقدر ادامه دهنده ي راه پدر هستم. تا آن رضايت نهايي الهي بر بنده صورت نگيرد، اين حالت را نسبت به خودم دارم و سعي و تلاشم اينست كه خود را به اين شخصيت نزديك كنم. پر بهجت ترين راه، راه صراط مستقيم است و قرآن و ارزش هاي انقلاب اسلامي. حالا ما ضعف و نقص داريم ، دليل نمي‌شود از راه جدا شويم. مسير باطل را انتخاب كنيم و بگوييم ما كه نمي‌توانيم مسير را به اتمام برسانيم. ما وظيفه داريم تا آنجايي كه در توانمان هست قدم برداريم و نتيجه را به خدا بسپاريم و دعا كنيم كه نتيجه ي بدست آمده خوب و ارزشمند باشد.

به نظرتان تفاوت فكري كسي كه خبر شهادت پدرش را برايش مي‌آورند با شما كه شاهد لحظه‌ي شهادت پدر بوديد و غرق در خون بودن ايشان را ديده‌ايد چيست؟

خب، وقتي كسي ببيند قضيه اي را در مقام چيزي كه حقيقت است، خيلي بيشتر تاثير دارد. يك عملكردي را ببيند با اينكه بشنود، خيلي متفاوت است . بنده هم به نظرم خداوند اين اسباب را مهيا كرد كه كيفيت شهادت پدرم را ببينم سخت بوده اما بسيار تاثير داشته و اينكه هميشه در ذهن من مي‌ماند و با يادآوري اين صحنه مراقب اعمال خود هستم. با كسي كه فقط مي‌شنود و گاهي به ياد مي‌آورد و گاه نه، و شايد اصلا به طور دقيق واقعه ي شهادت را نداند، بسيار تفاوت هست.از باب تاثير گذاري حتي در روايت شهادت پدر از زبان من كه ديده‌ام خب، تاثيرگذاري بيشتر است و انرژي و احساسي كه مي‌تواند بر فرد شنونده ي قضايا داشته باشد.

حرف آخر...

تشكر مي‌كنم از شما و همه ي كساني كه در رسانه ها زحمت مي‌كشند. انشاالله روز به روز مجموعه هاي فرهنگي،پيشرفت چشمگير و آينده هاي درخشان و خوبي داشته باشند. و آرزوي توفيق دارم براي شما و دعا مي‌كنم همه ي ما خدمتگزاران خوبي باشيم براي نظاممان و بتوانيم در اين راهي كه انتخاب كرديم موفق باشيم و مايه ي خشنودي امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري باشيم.

من هم از شما تشكر مي‌كنم كه وقت گذاشتيد.

 


پ ن:

- مصاحبه من با آقاي صيادشيرازي، اسفند ماه گذشته با مظلوميت و غربت فراواني در يك هفته نامه به چاپ رسيد و اكنون براي بار دوم در رسانه شخصي خودم(!) منتشرش مي‌كنم.

- جنس مصاحبه، جنس دغدغه نسل سومي‌هاي خانواده شهداست.همانهايي كه در ايام فتنه كم آزرده‌ي نقشه هاي شوم نشدند، اما سالگرد شهادت شهيد صياد شيرازي بهانه‌اي شد تا مرور كنيم آنچه بر سر مظلوميت اين قشر آورده‌ايم را...

عیدی آقا چه بود؟

 

فقط شنیدیم که عبدالمالک ریگی سرکرده ی گروهک تروریستی جندالله(جندالشیطان) دستگیرشده است...

فقط دیدیم که نیروهای مخلص اطلاعاتی ایران او را در یک پرواز هوایی غافلگیر کرده و به بند کشیده اند...

فقط مرور کردیم که چه جنایاتی در مملکتمان توسط این جلاد سیستان انجام گرفته است...

فقط...

می دانم دلتان خون است از دیدن صحنه های جنایتی که این روزها از سیمای ملی نشان داده می شود

از یادآوری قصابی های یک تروریست ...

اما بگویید به جز خنجر به خون آغشته ی ریگی و گلوی بریده شده ی هموطنانمان

به جز دستان بسته شده و به رگبار بسته شدن هم کیشانمان

به جز بدن های غرق در خون کودکان سیستانی

چیز دیگری هم دیدید...

خیلی هایمان غافل شدیم!

از مبارکی این روزها...

از عیدی بزرگی که آقا به ما داد

یادمان رفت که دستگیری ریگی یک عیدی بزرگ بود

ایام مبارک شروع امامت امام زمان(عج) ...

دستگیری  قصاب  سیستان...

توسط سربازان گمنام امام زمان(عج) ...

یک عیدی بود از جانب اماممان...

و اما آیا این عید اجر کار خیری است؟

اگر اینگونه است چه کار عظیمی بوده که همه ی ملت ایران در آن سهیم بوده اند؟

جز تایید میلیونی ایرانی هاست برای سی و یکمین بار؟

ملت غیور! آفرین بر هممتتان که با جان و دل در دفاع از ولایت و اسلام ۲۲ بهمن به صحنه آمدید و حماسه آفریدید...این هم یک عیدی کوچک برایتان تا همه در شادی آن سهیم باشید. گرفتاری این تروریست قصاب یعنی دور شدن آفتی از جامعه تان که خود آرامشش را فراهم ساختید...

تصور کنید این جملات را خود اقا بگوید و برایش بلند تکبیر بگوییم...

شیرینی این عید و این عیدی گوارای وجودتان!

عاشقان عیدتان مبارک باد!

 

لینک این مطلب در فارس

روزبخير اشغالگري!

نهضت وبلاگی در اعتراض به تبلیغ شرکت نستله

روزبخير اشغالگري!

 نستله يك كمپاني تغذيه بين‌المللي است كه در سال 1866 ميلادي در سوئيس توسط هانري نستله تاسيس شد و اكنون در 100 كشور جهان، 350 شعبه دارد.

این شرکت در سال 1995 با خرید 10 درصد سهام شرکت اسرائیلی تولید مواد غذایی "اوسم" نخستین گام برای سرمایه گذاری در اسرائیل را برداشت و دو سال بعد با تزریق سرمایه گذاری 140 میلیون دلاری به این شرکت سهم خود را به 50.1 درصد افزایش داد

در سال 2002 این شرکت تحت قراردادی میان اسراییل و سوئیس بیش از 80 میلیون دلار به اقتصاد اسرائیل تزریق کرد

نستله در سال 1998 جايزه جوبيلي (Jubilee Award) را از دست نخست وزير وقت رژيم صهيونيستي (بنيامين نتانياهو) دريافت كرد. جوبيلي همان جايزه ايست كه فقط  به بزرگترين شركت‌هاي تامين كننده اقتصاد اسرائيل اعطا مي شود.

نستله بيش از 4000 پرسنل در بيش از 10 شعبه اصلي در سرزمين‌هاي اشغالي دارد  و آمريكا سالانه 24 ميليون دلار را به ازاي سرمايه‌گذاري در اسرائيل به اين شركت اعطا مي‌كند.

كار زيباي وبلاگ دوئل

از بد حادثه بوده  يا از كمكاري مسئولين، نستله در ايران هم صاحب شعبه است. نستله در ايران فعاليت‌هاي خود را از سال 2001 با خريد امكانات توليدي موجود از يك شركت داخلي در قزوين آغاز كرد. بزرگترين كشور مخالف موجوديت اسرائيل، خود با شركتي با سوابق صهيونيستي دست دوستي و همكاري داده است. اينجاست كه يك سر معادله سالها مجهول مي‌ماند كه تكليف بندهاي ضد صهيونيستي قانون چه مي‌شود؟ يا چرا قوه قضائيه در خواب است و...

پاي رسانه ي ملي مي‌نشينيم و در لابلاي برنامه هاي عبور كرده از فيلتر نظارت صدا و سيما، پيامي درست متضاد انديشه هاي جمهوري اسلامي مي‌يابيم: روز بخير سوئيس، روز بخير برزيل، روزبخير... و بالاخره روزبخير ايران

تبليغ رسمي نسكافه ي شركت نستله، نه! تبليغ رسمي كمك به اقتصاد اسرائيل، تبليغ رسمي خريد فسفر سفيد جهت قتل عام كودكان غزه.

اين همان رسانه ايست كه از هفته ها قبل از روز جهاني قدس، فرياد عليه اشغالگري را مي‌آموزد. همان صدا و سيمايي كه ساعت ها صحنه هاي خلق حماسه ي مردم غيور را در ابراز انزجار به رژيم صهيونيستي نشان مي‌دهد.همان رسانه اي كه ساعت ها پاي دل ورزشكاران غيوري مي‌ايستد كه مقابل رقيب اسرائيلي به ميدان نرفته اند. همان رسانه اي كه صحنه هاي قتل عام فلسطينيان و كودكان غزه را  نشان مي دهد و مردم را به همدردي با آنان دعوت مي‌كند. و امروز به  ما مي‌آموزد كه چگونه پول به قلك اسرائيل بريزيم...و اينجا يك معادله ي لاينحل ديگر تشكيل مي‌شود...

مگر نه اينكه رسانه ي ملي ما انعكاس دهنده ي مواضع ، عقايد و نوع نگرش انقلاب ما به موضوعات مختلف است؟ مگر نه اينكه مسئولين ما در پخش برنامه هاي مختلف سيما با شوراي تامين و نظارت بر صدا و سيما، ژست موجه سختگيري در اجراي برنامه ها را مي‌گيرند؟ پس چگونه است كه اين روزها بارها و بارها تبليغ يك كالاي صهيونيستي را همپاي محصولات  ايراني و ضد اشغالگري با افتخار از بلندگوي بزرگترين وملي ترين رسانه‌مان پخش مي‌كنيم و مواضع هميشگيمان را فراموش مي‌كنيم؟

آقاي مسئول صدا و سيما! هدف از پخش اين تبليغات  به خصوص در حوالي سالگرد جنگ غزه و قتل عام فلسطينيان و عدم توجه به مخالفت هاي پي در پي مردم چيست؟  تامين اهداف مالي صدا و سيما يا...؟ آيا اهداف مالي، مقدم بر مواضع ضد صهيونيستي كشورمان است؟ آيا رقم اين شركت براي مطرح شدن آنقدر بالا بوده كه گوش هايمان را كر كند و چشم هايمان را كور كند در مقابل رفتار منافق گونه به موضوع صهيونيست؟

 آقاي ضرغامي! مگر نه اينكه سال گذشته در پي 22 روز خونريزي در غزه و قتل عام مردم بيگناه اكثر مراجع تقليد فتوا بر حرام بودن خريد و استفاده از محصولاتي را دادند كه در اقتصاد اسرائيل نقش دارند؟ حالا امروز شما در رسانه ي ملي  حرامخواري را ترويج مي‌كنيد؟

  

وقتي دو معادله ي به دست آمده را كنارهم چيده و مي‌نگريم، درمي‌يابيم كه چنانچه معادله ي اول يعني نحوه ي قانوني بودن حضور شركت نستله در ايران حل شود دومي هم تقريبا حل شدنيست. زيرا وقتي قانون بي قانوني كند، سستي كند در عمل به مواضع قاطع كشور و يا مثلا آنسوي قضيه يعني حمايت از حضور شركت هاي وابسته به اسرائيل از سوي برخي مسئولين و قواي كشور به يك مسئله ي عادي تبديل شود، ديگرشايد سخت بتوان از ديگر مسئولين انتظارقانونگرايي داشت.

آقايان مسئول! بياييد كمي با نستله دوستان صدا و سيمايي همذات پنداري كنيم: روزبخير سوئيس! روزبخير برزيل! روزبخير غزه! روزبخير اجساد متلاشي شده‌ي كودكان زير مركاواي صهيونيستي! روزبخير محمد الدوره! روزبخير قتل عام قانا! روزبخير يهودا! روزبخير بني اسرائيل! روزبخير جلادان تاريخ! روزبخير اشغالگري! و بالاخره روزبخير ايران! تو هم به ليست سرمايه گذاران اشغالگري پيوستي... هيهات منا الذله!


پ ن: اگرچه همه نوشته های این وبلاگ حاصل قلم خودم است و چنانچه غیر از این شود حتما نام نویسنده و منبع را ذکر میکنم اما در این یک مورد خاص برای برطرف شدن برخی ابهامات احتمالی و روشن شدن ذهن خوانندگان محترم تاکید میکنم  یادداشت انتقادی بالا نوشته ی خودم است.


وبلاگ نویسانی که در جهت این نهضت ارزشمند قلم فرسایی کرده اند:

 وبلاگ فریاد آسمانی : حمایت از صهیونیسم! ممنوع!!!!!!

وبلاگ بسیج دانشجویی دانشکده مهندسی پزشکی

وبلاگ موج مجنون : "نسکافه با طعم خون کودکان غزه"

وبلاگ دوئل : نستله

وبلاگ یکی مثل هیچ کس (فاران)

وبلاگ پسرخاک : گل به خودی رسانه ملی!!

وبلاگ بلندپروازی های یک ماهی: هجوم خودخواهی ها

وبلاگ افلاکیان:شرکت های صهیونیستی و تبلیغات در رسانه ملی!

وبلاگ سوزنک

 

 

لینک مطلب در برنا

مستند تلخ

روايتي دانشجويي يا مستند تلخ:

وقتي دانشگاه آزاد من غير اسلامي شد...

 

سكانس اول

دوشنبه 16 آذر88

نماي بيروني/ محوطه‌ي دانشگاه-ميدان ساعت

اهالي فرقه‌ي سبز دورتا دور ميدان جمع شده‌اند(صداي سوت و كف و نعره و فرياد)- يكي از شاهدان ماجرا مي‌گويد در ابتدا 30-40 نفر هم نبودند اما به محض اينكه فائزه هاشمي وارد معركه شد بچه ها هم شهامت ايستادن پيدا كرده‌اند- عده‌اي موبايل به دست فقط فيلم مي‌گرفتند

راوي مقابل دوربين مي‌افزايد: گويي از افتخاراتشان فيلم مي‌گيرند و البته شايد براي دوستان لندن نشين خوراك تهيه مي‌كنند،چه كسي است كه نداند اين فيلم ها دو ساعت بعد خوراك يوتيوب و پيرو آن بي بي سي با بودجه‌ي دولت انگليس است؟

درهاي دانشكده هاي مجاور تجمع به خواست حراست قفل است و سرويس هاي دانشكده هاي بالا متوقف شده اند،دانشجويان يا درون دانشكده حبسند و يا بايد ناچارا در ميان جمعيت تجمع كننده بايستند حالا خواه موافق باشند و شعار دهند و خواه تماشاچي

فائزه هاشمي در ميان دانشجويان تجمع كننده ايستاده، گاه برايشان حرف مي‌زند و گاه با آنها شعار مي‌دهد و بعد از مدتي با اسكورت حراست دانشگاه راهي دفتر رئيس(!) مي‌شود.

جمعيت تجمع كننده لبريز هيجانند، آنچنانكه به راحتي با هدايت مسئولين حراست به سمت در خروجي دانشگاه مي‌روند و وارد خيابان مي‌شوند و تجمع خياباني مي‌شود.

سكانس دوم

سه شنبه- اول دي 88- ساعت12 ظهر

نماي بيروني/محوطه‌ي دانشگاه-مجاورت سرويس هاي دانشگاه

جمعيت سبز كمتر از صدنفر است، اينبار با پوسترهاي رنگي منتظري ايستاده‌اند و در حاليكه صورت هاي خود را با ماسك سبز پوشانده‌اند شعر يار دبستاني مي‌خوانند...گروهي ديگر در مقابل آنها در حال شكل گيريست...با عكس هاي پرينتي از امام و رهبري در دست كه شعارهايشان متفاوت است

راوي مي‌افزايد: و اينان دانشجويان انقلابيند كه آرام نمي‌نشينند تا ارزشهايشان را سبز كنند

شعارها در تقابل يكديگر سرداده مي‌شود

گروه اول:مرگ بر ديكتاتور

گروه دوم: مرگ بر منافق

-دروغگودروغگو 63 درصدت كو؟

-آشوبگر دروغگو كارت دانشجوييت كو؟

-پول نفت چي شده؟خرج بسيجي شده – (راوي مي‌افزايد:اينان گمان كرده‌اند سازماندهي بسيج است ومخالفت با آن افتخار،درحاليكه ارزشهاي انقلاب فراتر از عصبانيت از چند شعار كودكانه عليه انديشه‌ي بسيجي است)

-دلار آمريكايي نوش جون نوش جون

دوستان حراست با كت هاي سورمه‌اي شان همچون ستوني بي حركت و بدون مخالفت مابين دانشجويان ايستاده‌اند و در مقابل مخالفت دانشجويان انقلابي به خاطر سكوت آنها مقابل دانشجويان آشوبگر هيچ پاسخي ندارند.

با زياد شدن تعداد دانشجويان انقلابي، تعداد سبزها هم بيشتر مي‌شود و بيشتر از اين دو گروه تعداد دانشجويان تماشاگر است كه از پله ها و ديواره هاي اطراف آويزان شده‌اند تا پرده‌اي از معركه را از دست ندهند.

حاميان فرقه‌ي سبزبا پرچم هاي سبز رنگ،صورت هاي رنگين به آرايش، در حاليكه كف و سوت را به صورت آهنگين اجرا مي‌كنند بلند مي‌خوانند:عزا عزاست امروز،روز عزاست امروز،جنبش سبز ايران صاحب عزاست امروز... وانقلابيون درحاليكه سياه پوش محرمند سينه زنان مي‌گويند:كل كل يوم عاشورا،كل كل ارض كرببلا...

و حراست همچنان تماشاچيست

يكي از تماشاچيان كه سكوت را جايز نمي‌داند، متعجب با خود زمزمه مي‌كند:يعني اين حراستي كه در عرض دو ساعت ركورد زده كه توانسته حكومت نظامي برپاكند، الان نمي‌تواند جلو معاندين نظام و ليدرهاي بيرون دانشگاهي را بگيرد؟

راوي مي‌افزايد: و بنگر به رگ هاي برآمده از غيرت انقلابي، روي پيشاني و گردن اين دانشجويان كه با تمام وجود فرياد مي‌زنند:"خميني شاهد باش، ما اعتراض كرديم" و اينان مقابل دانشكده ها سنگر مي‌گيرند تا پاي آشوبگران به ساحت مقدس دانشگاه باز نشود.

سكانس سوم

سه شنبه 8دي 88-ساعت 12ظهر

نماي بيروني/محوطه‌ي دانشگاه

جمعيت سبز همان جاي قبلي تجمع كرده‌اند- تعدادشان كمتر از هفته‌ي قبل است-يكي از دانشجويان انقلابي درحال جر و بحث كردن با حراست است و از او مي‌خواهد در كمتر از نيم ساعت جمعيت حمايت كننده از حرمت شكنان عاشورا را متوقف كند وگرنه دانشجويان انقلابي هم مقابله به مثل خواهند كرذد.يكي از دانشجويان مي‌گويد از صبح به حراست اطلاع داده شده كه قصد تجمع غيرقانوني وجود دارد و بايد جلوگيري كرد اما حراست اقدام به موثري انجام نداده.

دانشجويان انقلابي منتظرند تا فرصت نيم ساعته‌ي حراست به پايان رسد بنابراين با سكوت خود و عكس هاي رهبري و امام مقابل حاميان حرمت شكن ايستاده اند و دانشجويان اشوبگر هم فقط انقلابيون را هو مي‌كنند.

فرصت نيم ساعته تمام مي‌شود-اينبار مسئولين حراست هم وسط معركه هستند –و جمعيت هر لحظه بيشتر و بيشترمي‌شود... راوي مي‌افزايد: اينبار بحث، بحث مخالفت سياسي نيست.پاي حرمت شكنان حسيني در ميان است . موضوع ولايت و رهبريست. و البته كه برخي بيدارتر از آنند كه به هر قيمتي در جمعيت سبز حضور يابند و به امام حسين(ع)پشت كنند...

شعارها اينبار تندتر و تند و تيزتر از بار قبل است.سمت و سويش هم. سبزپوشان در حاليكه برگه هاي سبز رنگ عكس امام را در دست گرفته‌اند رهبر را نشانه گرفته‌اند و انقلابيون هم با خروش و بعضا چفيه به گردن منافقين حرمت شكن را

گروه حامي حرمت شكنان: ...،...،...(به دليل شكسته شدن حريم اخلاق از گفتن شعارهايشان معذوريم)...بعضي از شعارها آنچنان حريم شكن بود كه محرك بروز نفرت در انقلابيون بود و ايجاد درگيري كرد.

گروه انقلابي: دانشجوي بي غيرت همينه همينه، جاسوس انگليسي كيفت كو كيفت كو؟ ، اگر امام زنده بود منافق و كشته بود...

مسئولين حراست كه كلافه شده بودند در وسط معركه گاه به نعل ميزدند و گاه به ميخ و گاه نعل را فراموش كرده و فقط به ميخ ميزدند.آنقدر كه سمت و سوي حق را فراموش مي‌كردند و با دانشجويان انقلابي درگيري فيزيكي پيدا كرده و دست به يقه ميشدند –يكبار درگيري مسئولين حفاظت دانشگاه به ميان جمعيت دختران دانشجو كه شعار انقلابي ميدادند هم كشيده شد.

اگرچه تعداد دانشجويان انقلابي كمتر از حاميان سبز است اما با يك نگاه كلي در ميابي كه اينبار جمعيت سبز كمتر و جمعيت انقلابي بيشتر از دفعه‌ي قبلند.(راوي مي‌افزايد: صورت هاي با نقاب بسته شده‌ي آنان كه از ترس باطل انديشي خودشان سرافكنده شعار مي‌دهند را در مقابل سرهاي بالاگرفته باخشم مقابل انديشه‌ي دشمن و حنجره هاي برآمده از فرياد حق  قابل مقايسه نيست. "كم من فئة قليله غلبت فئة كثيره " :" چه بسا دسته هاي كم غلبه مي‌كنند بر جمعيت هاي زياد...")

 يكي از دانشجويان انقلابي پرچم ايران را به دست گرفت و به بالاي ايرانيت هاي سايه بان در وسط معركه رفت و در آن ارتفاع آن را به اهتزاز درآورد و همزمان با آن ديگر دانشجويان انقلابي يكصداسردادند: اين بيرق علمداره هنوز رو زمين نيفتاده...چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يكي از مامورين حراست خود را به بالاي ارتفاع رساند و با خشونتي كه نزديك بود به سقوط دانشجوي پرچم به دست بينجامد پرچم را از دست او گرفت. پرچم را از ميله درآورد و با بي احترامي آن را مچاله كرد.اين صحنه خود باعث به وجود آمدن درگيري ميان برخي از نيروهاي انقلابي و حراست شد. و البته واكنش دو گروه كه يكي براي مامور توهين كننده به پرچم كشور سوت و كف مي‌زدند و ديگري با خشونتي رو به انفجار فرياد مي‌زدند: توهين به پرچم ما خيانت خيانت

توهين هاي پي درپي حراست به ارزشهاي انقلابي وعدم مقابله‌ي آنان با حاميان حرمت شكني عاشورا سمت و سوي شعارهاي دانشجويان انقلابي را عوض كرد و به سمت مديريت دانشگاه كشاند. آنان با خشم و از اعماق وجود فرياد مي‌كشيدند: بي بي سي دانشگاه پيوندتان مبارك ، دانشگاه مخملي نمي‌خوايم نمي‌خوايم ،حراست آشوبگر پيوندتان مبارك- مفسد اقتصادي اعدام بايد گردد فائزه هاشمي اخراج بايد گردد

سكانس چهارم

همان روز- ساعت14

نماي داخلي/طبقه‌ي هفتم دانشكده‌ي انساني

تقريبا تمامي دانشجوياني كه در بيرون از محوطه شعار انقلابي مي‌دادند اينجا جمع‌اند-با بيرق ها و سربند و چفيه‌هايشان آمده‌اند در كمال متانت و آرامش پشت در اتاق رئيس دانشگاه، دكتر جاسبي تحصن كنند. با هدايت يكي دو نفر از بچه ها مابقي كف سالن روي زمين مي‌نشينند.يكي از دانشجويان به نمايندگي از ديگران مي‌ايستد و خواسته هاي دانشجويان را در مقابل نيروهاي حراست و كارمندان و ديگر دانشجويان بلند بيان مي‌دارد.

مي‌گويد: دانشگاه بايد با آشوبگران برخورد كند. اينجا بزرگترين واحد دانشگاه ازاد است پس توانايي جمع كردن تجمعات غيرقانوني حرمت شكنان به امام و رهبري را دارد.اما چه ‌مي‌شود كه تعلل مي‌كند؟ رئيس دانشگاه بايد پاسخگو باشد. اين حرمت شكنان براي آينده‌ي دانشگاه هم برنامه‌هاي بيشتري دارند كه اگر دانشگاه به توقف آنها اقدام نكند به ‌گونه‌ي ديگري پيگيري خواهيم كرد...(دانشجويان مابين صحبت هاي هم دانشگاهيشان چندين بار با صداي بلند تكبير مي‌گويند/ در انتهاي صحبت ها چند شعار هماهنگ داده مي‌شود/ پرچم كشورمان هنوز هم بالاي سر دانشجويان توسط دانشجويي در هوا چرخ مي‌خورد)

نماينده‌ي دانشجويان از آنها مي‌خواهد با درك شرايط دانشگاه و رعايت مقررات بعد از اعلام اعتذراض با آرامش دانشكده را ترك كنند.

دانشجويان كه هنگام ورود متوجه جاي خالي تصوير امام در ميان قاب هاي نصب شده در طبقه‌ي هفتم شده‌اند. در انتها با اقدامي جالب يكي از عكس هاي امام را كه در طول تجمع در دست داشتند روي قاب عكس بزرگ رئيس دانشگاه مي‌چسبانند (ديگر دانشجويان با يك صلوات دسته جمعي كار هم دانشگاهيانشان را تاييد مي‌كنند)

و اما سكانس آخر

اين سكانس هنوز نوشته نشده

راوي مي‌افزايد: بستگي دارد به انديشه‌ي مسئولين كه قرار است چقدر بيشتر از اين بها دهند به حرمت شكنان كف خياباني كه دانشگاه را هم مانند عقايد خودشان شخم بزنند و زير و رو كنند . آن هم دانشگاهي كه سالهاست به نام اسلامي خود افتخار كرده. شايد سكانس آخر اين مستند را هم دانشجويان انقلابي نوشتند و بازي كردند.

تيتراژ:

(ریتم قدیمی باصدای فرهاد مهراد)

يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  ~ از توی زندون
مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد

لینک این مطلب در فارس

حاج احمد را به ما برگردانید

 2۷ سال پیش یا  دقیقتر از آن، ده هزار روز پیش وقتی ارتش اسرائیل قصد حمله به سوریه را كرد و سوریه از كشورهای اسلامی تقاضای كمك نمود، رهبر كبیر انقلابمان، امام خمینی(ره) با مشورت مقامات عالیرتبه‌ی نظامی و جنگی كشور، دستور اعزام بخشی از لشگر 27 محمد رسول الله كه از زبده ترین نیروهای رزمنده بودند را به فرماندهی حاج احمد متوسلیان و حاج ابراهیم همت ،صادر نمود. كه البته با وقایعی كه بعد از ورود نیروهای لبنانی به قصد برخورد با صهیونیست ها پیش آمد و ترس غیر قابل وصفی كه آنها را در درگیری با سپاه ایران دچار تردید كرد، برخورد نظامی حاصل نشد. وقتی تمام پاسدارها برمی‌گشتند به خاك ایران، برای حاج احمد خبر آمد سفارت ایران در بیروت در خطر محاصره صهیونیستها و فالانژهای لبنانیست، حاج احمد هم بعد از راهی كردن تمامی پاسدارها به ایران با كاردار وقت ایران در سفارت لبنان،"سید محسن موسوی" و دو تن دیگر به نام های "تقی رستگار" و "كاظم اخوان" با ماشين پلاك سياسي سفارت و اكيپ‌هاي حفاظت ديپلماتيك ژاندارمري لبنان عازم بيروت شدند. اما در میانه‌ی راه در یك ایست بازرسی به اسارت فالانژهای لبنانی و در واقع به اسارت صهیونیست ها در آمدند . اگرچه چند بار تلویحا از زبان "سمیر جعجع" و دیگر لبنانیان مطلع به آن واقعه شنیده‌اند كه اسرای ایرانی هنوز زنده‌اند. اما به واقه هیچ خبر موثق و قطعی مبنی بر سلامت یا عدم سلامت این چهار بزرگوار در دست نیست...

برای مسئولین:

ده هزار روز از اسیر شدن چهارتن از مصونین دیپلماتیك كشورمان توسط فالانژهای لبنانی می‌گذرد...ده هزار روز است كه سرنوشت یكی از بهترین فرماندهان سخت ترین جنگ قرن، در بی خبری مانده است...ده هزار روز است كه ایران رنگ "حاج احمد متوسلیان" را به خود ندیده است. و ده هزار روز است مسئولین ما حتی نتوانسته‌اند از زنده بودن یا نبودن  چهار تن از بهترین  های خود خبر قطعی بدست آورند... سالها در كتابهای درسی خواندیم و نوشتیم و به دیگران یاد دادیم كه حضرت علی(ع) فرموده است:"حق گرفتنی است" ...اما چه می‌شود كه در عمل وقتی مسئولیتی در پست های وزارت خارجه به عهده  گذاشته می‌شود همه چیز رنگ "ملاحظه" و "مسامحه" و "مصالحه" می‌گیرد...و آنقدر "محافظه كاری" زیاد می‌شود كه  به انتظار می‌نشینیم تا حقمان را دو دستی و با احترام بیایند و توی بغلمان بگذارند...

چه می‌شود اگر همان جسارتی را كه در بدست آوردن حقوق هسته‌ای خرج كردیم، در آزاد كردن دیپلمات های ایرانی در بند هم به كار گیریم؟ چه می‌شود اگر برای آزادی زندانیان در بند صهیونیست همان طور معامله كنیم  كه برای دیپلمات های اسیر در خاك عراق انجام دادیم؟ آیا چهار دیپلمات ربوده شده در خاك لبنان توسط فالانژهای لبنانی با فرماندهی نظامی "سمیر جعجع" ارزش آن را ندارند كه در برخورد با عاملان و خاطیان این امر با زبان تهدید رفتار شود؟ آیا وقت آن نرسیده كه "تظاهر های دیپلماتیك" را اندكی كنار بگذاریم و با زبان "انقلاب" امثال سمیر جعجع را پای میز محاكمه بكشانیم؟

كم كاری و اهمال نیروهای سفارت لبنان  و وزارت خارجه ایران در همان سال 61 كم دخیل در این بی خبری ده هزار روزه نبوده‌اند...اما این اهمال كاری ها آیا شماتتی هم در بین داشت؟ و اینروزها كه  در سیاست خارجه منطقه حرف اول را می‌زنیم و به واسطه ‌ی حضور و دوستی با حزب الله لبنان كه شخص حاج احمد در رویش این گروه مقاومت بی نظیر نقش به سزایی داشته است، نمی‌توانیم یك تكه‌ی مبهم از تاریخ  را مستند كنیم و سرنوشت واقعی این چهارتن را بیابیم؟

چشمان منتظر پدر حاج احمد كه برای همیشه بسته شد...برای منتظران دیگر كاری بكنید!

 برای حاج احمد:

دلمان تنگ است برای نگاه نازنینت كه  روزی بر گستره‌ی این شهر سایه افكنده بود...دلمان تنگ است برای روزهایی كه وجب به وجب این خاك شاهد عبودیت و تواضع مدیریتی تو بود...فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله! این روزها لشگرها بی فرمانده‌اند ...هیچ خبر داری كه عزیز همسنگرت حاج ابراهیم همت چه زیبا به دیدار معبودش شتافت...؟ چه می‌گویم؟ مگر می‌شود تو ندانی...

بعضی می‌گویند ده هزار روز است كه اسیری و بعضی دیگر می‌گویند خیلی زودتر ها در این اسارت شهید شده‌ای و...كدام بهتر است؟ اینكه شهیدت بنامیم و برایت سنگ قبری در گلزار شهدا بگیریم و هر سال یك مراسم یادبود و با این یادبودها به فراموشی بسپاریمت؟ یا اینكه هر سال با نوشتن چند خط در اعتراض به اسارتت بار سنگین وجدان های خاموشمان را سبك كنیم وبرایت بخوانیم: "الهم فك كل اسیر"...بدون هیچ "آمین" امیدواركننده‌ای؟ می‌بینی زیاد فرقی با هم ندارند...مشكل ماییم كه درمانده‌ی دنیا و روزمرگی هایش شده‌ایم...

دوره، دوره‌ی نامردیست...عصر بی بصیرتیست...كاش بودی و گوش بعضی ها را می‌كشیدی و برایشان از شقاوت اسرائیلیان زمان می‌گفتی كه چگونه دندان تیز كرده‌اند برای ایجاد تفرقه در انقلابمان...كاش بودی  و سنگر ولایت را گرمایی بیشتر می‌بخشیدی با اطاعتت...كاش زنده باشی و با بازگشتت ، با ژست قدرت و شهرت این روزها خیبر گونه برخورد كنی و به یادشان بیاوری كه  شعار "خیبر خیبر یا صهیون-جیش محمد قادمون" چه وقت با ورود لشگر 27 محمد رسول الله در سوریه طنین انداز شد و لرزش انداخت بر اندام صهیونیستها و... قدرت اصلی آن هنگام، از آن ما بود...اما نه شاید بهتر آن باشد كه به خواسته‌ی وصیت نامه‌ات به دست شقی ترینها شهید شده باشی...شاید این روزها جایی برای حضور تو نداشته باشد...شاید اگر این روزها بودی و كنار رهبر می‌ایستادی  باید انگ  دیكتاتور طلب را تحمل می‌كردی و...شاید ما برای حضور تو،وجود كم داریم...شاید بهتر باشد تا تو را همواره "جاوید الاثر" بنامیم بلكه این عنوان گاه گاهی كه وجدانمان را تحریك كرد. وادارمان كند كه از سرنوشت تو سراغی بگیریم...

 

حرف حق...

برداشت اول:

"تا روزى كه آمريكائى‌ها هنوز به طمعِ برگشتن به ايران و تجديد روزگارِ گذشته و عوض كردن تاريخ و به عقب بردن زمان باشند و بخواهند بر كشور ما مسلط بشوند، با هيچ وسيله‌اى نخواهند توانست ملت ما را به عقب‌نشينى وادار كنند؛ اين را بدانند. و به اين غائله‌هائى هم كه بعد از انتخابات پيش آمد، دل خوش نكنند؛ جمهورى اسلامى قوى‌تر از اين حرفهاست، عميق‌تر از اين حرفهاست، ريشه‌دارتر از اين حرفهاست. جمهورى اسلامى با حوادث بسيار سخت‌ترى هم مواجه شده، كه بر همه‌ى اينها فائق آمده"

"بیانات رهبری در آستانه ۱۳آبان در جمع دانشجویان و دانش آموزان"

 

 

 

 

برداشت دوم:

"حالا چهار نفر آدمهائى كه يا ساده‌لوح - حالا هرچه و با هر انگيزه‌اى؛ قضاوت نكنيم - هستند، يا با نيت بد و خباثت‌آلود، يا با نيت نه آنچنان بد، اما همراه با ساده‌لوحى و بد فهميدن قضايا، با جمهورى اسلامى مواجه شده‌اند، اينها نميتوانند براى آمريكا در كشور ما فرش قرمز پهن كنند؛ اين را بدانند: ملت ايران ايستاده است."

"بیانات رهبری در آستانه ۱۳آبان در جمع دانشجویان و دانش آموزان"

 

 

 

برداشت سوم:

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را

دور سید علی خامنه ای می گردیم

 

 

 

پاسداران! اي رهروان راه حسين(ع)

وقتي در چشم بر هم زدني بيش از ۴۰ تن از غيور مرداني را كه  نمادي از وحدت شيعه و سني شده‌اند به خاك و خون مي‌كشند. و وحشت مي‌كنند از برپايي هر محفل وحدت آفرين، آنچنانكه فرصت نمي‌كنند، مرور كنند تاريخچه‌ي حمايت ها و حمايت كنندگاني كه بوي اختلاف به مشامشان رسيده... وقتي كوچ سرخ رنگ پنج تن از فرماندهان ارشد سبز پوش، يك ملت شهيد پرور را سياهپوش كرد. و وقتي داستان فراق و وصال ياران دوباره زنده شد و تجديد شد داغ از دست دادن سرداران راه اسلام و ياران مسير انقلاب...آنگاه است كه بايد غرورمندانه به هوش باشيم  كه اين روزها، عجيب براي اهداف دشمنانمان سد گشته‌ايم...

بزرگ مرداني كه در غربت و مظلوميت عرصه‌ي خدمتشان، آن هنگام كه غافلين و خائنين، ناجوانمردانه، پاسداري سپاهيان را جايگاه شبهه هاي تاريك اين روزها ناميدند و با بي خردي نارفيقان، پاسداريشان را زير سوال بردند، در راهروهاي تاريك و غبارآلود ذهن ها، كه اين روزها بوي تند فتنه و بدبيني از آنها به مشام مي‌رسد، قدم نهادند و به دور از هرگونه فضاسازي سياسي و ژورناليستي، تنها و تنها به جانفشاني براي اعتلاي اين نظام ‌انديشيدند. و ذهن ها را مهياي بذر اتحاد كردند.

نه به سياست زده شدن، تن دردادند، و نه كارشان را متناسب با غبار زمانه پيش بردند، همانگونه كه رهبرشان از آنها انتظار داشت. در كنار همه‌ي مسئوليت هاي نظامي و امنيتي، از مسئوليت هاي فرهنگي  غافل نماندند و شايد  كارهاي بر زمين مانده‌ي برخي از مسئولين فرهنگي را هم، با شجاعت به دست گرفتند. و خطر منطقه‌ي تحت خدمت، تهديد و سوابق خون آلود حافظان اين مناطق، اندكي اراده‌شان را سست نكرد. اول از همه هم، دست گذاشتند روي بزرگترين نقطه ضعف منطقه يعني تفرقه، آن هم در اين روزگار غبار آلود، و به يقين اين حفظ وحدت اصلي ترين كار ممكن بوده است. همانگونه كه رهبري سفارش كرد. و اين چنين  وظيفه‌ي "عمار" گونه‌ي خود را به جا آوردند.چون انگشت گذاشتند روي گلوگاه اصلي نقشه شوم دشمن، هدف نفرت آنان شدند. اين شهيدان بزرگوار، با صداقت عملشان ثابت كردند كه در اين روزها، ابر بي بصيرتي نخبگان بر سرشان سايه نيافكند و پيمانشان با رهبرشان متزلزل نشد.

دليرمردان عرصه‌ي حفظ و صيانت از ارزش هاي نظام كه هر روز و هر روز، تهمت هاي سخت و سنگين را با آرامش تحمل مي‌كردند و با صبر وصف ناشدنيشان كه به يقين هديه ‌و يادگاري از رزمندگي دفاع مقدس بود به روشنگري هم وطنانشان كمك مي‌كردند. چه زيبا به ميهماني حق دعوت شدند. مرگ خون‌ آلودشان عين زيبايي بود.

پرستوهاي سبز پوش ما بعد از سال ها مجاهدت، مهاجرت را برگزيدند، نه! اشتباه نكنيد. سبز توهم زاي اين روزها را نمي‌گويم، آن سبز بي ريايي را مي‌گويم  كه سي سال است نماد صيانت از وجب به وجب اين مرزو بوم  شده. همان تن پوش سبزي كه، سردوشي  شجاعت و لياقت را از دستان رهبري به يادگار دارد.

كاش آنها كه اين روزها كور و كر شده‌اند و براي نظام كاسه‌ي داغتر از آش مي‌يابند، چند خطي از رشادت هاي اين غيور مردان را مرور مي‌كردند. چند صباحي از شجاعت هاي سردار شهيد "شوشتري" را مي‌خواندند كه چه شد فرمانده مرصاد آفرين كه لرزه بر بدن منافقين انداخت، به قرارگاه قدس زاهدان رسيد و پنجه درافكند با تفرقه افكنان مرز نشين. بزرگ سرداري كه با "علي"، از بدر تا نهروان پيش آمد، بدون آنكه اسير قرآنهاي  سر نيزه شود.

سردار! اگرچه مي‌دانيم با دل پر دردي عازم ديار شهادت شدي، اما به حكم صبرت، ترديدهايي را كه به سوي تو و مسئوليت خطيرت روانه مي‌شد، ناديده بگير. كه اين روزها سخت است در فضاي يقين قدم برداشتن و شايد اگر امروز، ما پر مدعايان سنگر اين انقلاب، زانوهايمان نلرزيده بود و ثابت قدم بوديم در راه ولايت ، پيوند رگهايمان با "في سبيل الله"، امضا شده بود.

خوشا به حالتان كه اين روزها آزاد شده‌ايد و آزاده! پركشيديد و رها شديد. شيريني ديدار حق گوارايتان! به حق لايق "عند ربهم يرزقون" بوده‌ايد...

فقط دلم از يك چيز عجيب گرفته است، اينكه آقايمان اين روزها تنهاتر شده است. مگر چند نخبه‌ي پا به ركاب داريم كه بي توجه به غبار زمان، گوش به فرمان ولي امرشان‌اند، كه شما اين چنين ناگهاني از اين ديار رخت بر بستيد؟  بگوييد جاي خاليتان را با كدام شجاع دلان جنگ ديده‌ پر كنيم، كه خوي فرافكني نگرفته باشند؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :

*یادداشت  بالا با سانسور فراوان  در یکی از رسانه های کمی تا قسمتی نام آشنا چاپ شد - بی شرمانست که  به  خاطر غبار ذهنی یا بدبینی مفرط  از اشارات به سخنان رهبری  هم  به  اسم سانسور  ببری  و  ...  " أین عمار؟؟؟ "

*دوستانی که طی غیبت چند هفته ای برایم نظرات خصوصی و عمومی گذاشتند و بی پاسخ ماند ما را ببخشند. این تاخیرها را کم محلی نبینید... بگذارید به حساب ساعات تمام وقت درسی این ترم و... 

افسران جوانِ جبهه‏ى مقابله‏ى با جنگ نرم

شايد بايد زودتر از ميهماني نور مي‌گفتم و مي‌نوشتم...

بايد زودتر، از آن لحظه هاي ناب ميهماني ولايت روايت ميكردم...

هيجان دقايقي خيره شدن به يك صندلي معمولي كه قرار است پذيراي وجود عزيزترين بزرگ اين جمع دانشجويي باشد...

شور آن لحظه هايي كه با ورود رهبري ملت به حسينيه، با مشت هاي گره كرده، باوجودتر از هر زماني از عمق جان فرياد كشيديم "اي رهبر آزاده، آماده‌ايم آماده" ...

لذت التهاب دقايقي كه مجري مي‌خواند:

"...جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟! ..."

و صداي هق و هق گريه دانشجويان حاضر فضاي مهماني را پر كرده بود وهمه مي‌خواستند لحظه‌اي حتي در ميان اشك هاي روانشان لذت نگاه كردن به سيماي پرفروغ آقايشان را از دست ندهند...

لذت همسفره شدن با رهبري فرزانه و از بركت رمضانش تناول كردن...

نگفتم، تا شيريني اين ديدار عاشقانه- راز دل هاي عاشق شاهد ديدار باشد و...

اما آنقدر جاي بعضي روايت ها را از اين ديدار ارزشمند خالي ديدم، كه گفتم چند خطي به سهم خود به جا بگذارم... البته منظورم از جاي خالي روايت ها تعريف از ديدارهاي عاشقانه نبود كه امروزه چيزي كه زياد شده حاشيه نويسي است و... البته لطف اين نوع روايت هم كم نيست اما ما اين روزها و در اين فضاي مه آلود، به تحليل بيانات بيشتر نيازمنديم...

 چند نكته:

 ۱-    "يك بخش مهمى توى بيانات چند نفر از دوستانمان بود كه اشاره داشت به مجرمانى كه پشت پرده‏ى حوادث اخير حضور داشتند، و اينكه چرا اينها محاكمه نميشوند... نميتوانيم تداوم اين نظام را و حركت كلى اين نظام را در سطحى كه تصميم‏گيرى كلان رهبرى در او لازم است، به حدس و گمان و اين چيزها مبتنى كنيم. اين را شما بدانيد، هيچگونه اغماضى از جرم و جنايت وجود نخواهد داشت؛ منتها ما ... نميتوانيم حكم كنيم كه بايد دستگاه قضا اينجور قضاوت كند؛ نه، دستگاه قضا بايد نگاه كند، اگر دلائلى براى مجرميت كسى، چه در زمينه‏ى سياسى، چه در زمينه‏ى اقتصادى، چه در زمينه‏ى مفاسد گوناگون پيدا كرد، بر طبق او حكم كند. اين شايعاتى كه شما شنيده‏ايد، بنده هم خيلى از اين شايعات را ميشنوم؛ ممكن است بسيارى از اين شايعات مطابق واقع هم باشد و انسان شواهد و قرائنى هم برايش داشته باشد؛ اما قرينه و شاهد متفرق نميتواند جرمى را عليه كسى اثبات كند؛ به اين نكته توجه داشته باشيد. لذا اينجور نيست كه فرض كنيم يك مجرم قطعىِ پشت پرده‏اى وجود دارد كه دستگاه بنا دارد از جرم او به يك دليلى بگذرد. اين يك نكته. "

به غير تمام مسلماتي كه در اين سخنان وجود دارد خالي از لطف نيست كه اشاره كنيم به اهميت در ابتداي سخنان آوردن اين بخش از صحبت ها، و اين نتيجه گيري مهم كه در سايه‌ي نظام اولين شرط  قانونگرايي و خدمت، بحث اعتماد به مسئولين است. وقتي همه‌ي مسئولين، در سايه‌ي قانون اساسي همين نظام بالا رفته‌اند عدم اعتماد و اتهام زدن چه معنايي دارد؟ جز اين است كه تمامي دستگاه هاي اين كشور اعم از نظامي و امنيتي و اجرايي و قضايي با تمام ضعف و قوت هايشان بسيج شده‌اند تا سرو سامان دهند به اوضاع ابري اخير... و البته آن علامت سوال هايي را كه در ازاي بعضي واكنش هاي مسئولين در رسيدگي به جريانات اخير در ذهن ها ايجاد شده را مي‌توان با نكته دوم تقليل داد:

"نكته‏ى ديگرى در كنار اين هست: كارهائى كه نظام در سطح كلان با جنبه‏ى شمولى كه بعضى از مسائل دارد، انجام ميدهد، بايستى با ملاحظه‏ى همه‏ى جوانب باشد؛ يك بعدى نميشود به مسائل نگاه كرد. فكر ميكنم اگر شما با اين ملاحظات نگاه كنيد، آنچه كه تاكنون انجام گرفته و آنچه در آينده انجام خواهد گرفت، هر ذهن باانصافى را قانع خواهد كرد."

2- بحث حمايت‌هاي آقا از رئيس جمهور را بعضي يك نوع حمايت مطلق قلمداد مي‌كنند بدون در نظر گرفتن شرايط زماني و با در نظر گرفتن اين استدلال حمايت از رئيس جمهوري را هم مطلق ارزيابي مي‌كنند و بعضي ديگر كه تحليلشان در مورد نامه رهبري به انتصابات رئيس جمهور دچار خدشه شده اصل حمايت آقا از احمدي نژاد را زير سوال مي‌برند كه : حمايت آقا از نوع حمايت هاي رهبري از دولت ها بوده و ولاغير

كميت و كيفيت حمايت هاي خاص آقا از احمدي نژاد خيلي بيشتر از حمايت از ديگر دولت ها بوده  به عنوان مثال در زمان دولت نهم عنوان كردند: "من از همه دولت ها حمايت كرده و مي‌كنم و از اين دولت(دولت نهم) به طور خاص حمايت مي‌كنم... " دليلش هم كاملا مشخص است خدمات ارزنده تري كه اين دولت نسبت به دولت هاي پيشين داشته و البته هجمه هاي فراواني كه هميشه همراه داشته اما اين به معناي حمايت مطلق نيست و خاصا در اين جلسه عنوان كردند كه

"دولت كنونى و رئيس جمهور محترم مثل همه‏ى انسانهاى عالم، يك نقاط قوّتى دارد، يك نقاط ضعفى. من كه حمايت كردم، از نقاط قوّت حمايت كردم. يك نقاط قوّتى وجود دارد، من از آن حمايت ميكنم؛ در هر كى باشد، حمايت ميكنم. كى هست كه اين گرايش، اين جهتگيرى، اين تحرك، اين جديت را از خودش نشان بدهد و بنده در حد مسئوليتم از او حمايت نكنم؟"

3- و اما بحث زندان كهريزك و امثال آن كه اين روزها چماقي شده از سوي عده‌اي كه استدلال كم مي‌آورند براي توجيه دشمني ها، و انگشت اتهام را به جاي آنكه رو به وطن پرستان خائن بگيرند، رو به مسئولين رده بالاي امنيتي نظام گرفته‌اند كه...آقا هشدار را دادند:

" يك عده‏اى آنچه را كه بعد از انتخابات اتفاق افتاد، آن ظلمى كه به مردم شد، آن ظلمى كه به نظام اسلامى شد، آن هتكى كه از آبروى نظام در مقابل ملتها به وسيله‏ى بعضى انجام گرفت، اينها همه را نديده ميگيرند، فرضاً مسئله‏ى فلان حادثه را، زندان كهريزك را، يا قضيه‏ى كوى را قضيه‏ى اصلى دوران بعد از انتخابات تا امروز قلمداد ميكنند؛ اين خودش يك ظلم ديگر است. مسئله‏ى اصلى، مسئله‏ى ديگرى است. مسئله‏ى اصلى اين است كه مردم در يك حركت عظيمى، در يك انتخابات پرشورِ خوبِ كم‏نظيرى حضور پيدا كردند و اين رأى بالا را توى صندوقها ريختند. هشتاد و پنج درصد شوخى است؟ اين انتخابات، نظام را كه در اين يكى دو سال اخير همين طور پى‏درپى پيشرفتهاى اقتصادى و علمى و سياسى و امنيتى و بين‏المللى براى خودش كسب كرده بود، در يك مرحله‏ى عالى از امتياز و آبرو قرار ميدهد، بعد ناگهان مشاهده ميكنيم يك حركتى صورت ميگيرد براى نابود كردن اين حادثه‏ى افتخارآميز! مسئله‏ى اصلى اين است.
البته اينى كه عرض ميكنم، تحليل است؛ خبر نيست. به اعتقاد من، با تحليل من، اين مسئله از بعد از انتخابات يا از روزهاى حول و حوش انتخابات شروع نشده؛ اين از قبل شروع شده، اين از قبل طراحى شده، برنامه‏ريزى شده. من متهم نميكنم افرادى را كه دست‏اندركار بودند، كه اينها دست‏نشانده‏ى بيگانه‏هايند يا انگليسند يا آمريكايند - اين را من ادعا نميكنم، چون براى من اين قضيه ثابت نيست؛ چيزى كه ثابت نيست، نميتوانم بگويم - اما آنى كه ميتوانم بگويم، اين است كه اين جريان، چه پيشقراولانش دانسته باشند، چه ندانسته باشند، يك جريانى بود طراحى‏شده؛ تصادفى نبود. همه‏ى نشانه‏ها نشان ميدهد كه اين جريان طراحى‏شده بود، حساب‏شده بود. البته آنهائى كه طراحى كرده بودند، يقين نداشتند كه خواهد گرفت."

4- و اما هشدارهايي خاص دانشجويان:

- همين جا به شما بگويم، مواظب باشيد توى اين قضاياى سياسى كوچك و حقير نبادا دانشگاه تحت تأثير قرار بگيرد؛ نبادا كار علمى دانشگاه متزلزل شود؛ ... دشمنها خيلى دوست ميدارند كه دانشگاه ما يك مدتى لااقل دچار تعطيلى و تشنج و اختلالهاى گوناگونى باشد؛ اين برايشان يك نقطه‏ى مطلوب است؛ هم از لحاظ سياسى برايشان مطلوب است، هم از لحاظ بلندمدت؛ چون علم شما از لحاظ بلندمدت به ضرر آنهاست

- حالا شما جوانانى كه گفتيم افسران جوان مقابله‏ى با جنگ نرم هستيد، از من نپرسيد كه نقش ما دانشجويان در تخريب مسجد ضرار كنونى چيست؛ خوب، خودتان بگرديد نقش را پيدا كنيد. ..

- عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبهه‏ى جنگ نرم، يكى‏اش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است...، اگر نگاه نوميدانه شد، نگاه بدبينانه شد، نگاه «چه فايده‏اى دارد» شد، به دنبالش بى‏عملى، به دنبالش بى‏تحركى، به دنبالش انزواء است؛ مطلقاً ديگر حركتى وجود نخواهد داشت؛ همانى است كه دشمن ميخواهد.

- شما امروز جوانهائى هستيد كه تجربه‏تان، اطلاعتان، آگاهى‏هايتان از آن دوره‏ى جوانى ما - از پنجاه سال پيش از اين - خيلى بيشتر است؛ ... بنابراين توقع اينكه شماها مدبرانه و فكورانه فكر كنيد و بدون تندروى، بدون افراط و تفريط توى قضايا، رفتار كنيد، توقع زيادى نيست.

كلام آخر: تلخترين لحظه، دلتنگي ساعتي بعد از ديدار است و عطش دوباره ديدن. نمي‌دانم، چه رازي در اين ديدارهاي عاشقانه هست، كه دلتنگي ها را بيشتر مي‌كند. كاش آنقدر خودخواه و بي وجدان بودم كه مثل خيلي هاي ديگر خود را در هر شرايطي با كارت سهميه‌ي ديگران و لابلاي اقشار مختلفي كه مرتبط با من نيست و ...در ديدارهايش جا دهم، تا خودم يكي را، سيراب اين عطش ديدار كنم، اما چه كنم كه اينجا كربلاست و همه عطش جرعه‌اي از محبت نگاهش را دارند...

 

با طعم سیاست...

1- اين روزها بعضي ها كاسه داغتر از آش شده‌اند براي بهشتي يا جهنمي معرفي كردن ديگران. گويي يادشان رفته كه خود هم جزوي از مردمي هستند كه قيامت انتظارشان را مي‌كشد. و براي رد كردن چهره 24 ميليوني رئيس جمهور دائما موضوع زير سوال رفتن ولايت پذيري احمدي نژاد را مطرح مي‌كنند و بذر نااميدي در دل مردم مي‌پاشند كه اين نظام مورد اعتماد نيست و ...انصافا اگر امروز مي‌توانستيم براي تمامي خواص اعم از رسانه‌اي و فرهنگي و سياسيون و صاحبان قدرت در اين مملكت امتحان ولايت پذيري برگزار كنيم چند درصد نمره قبولي را كسب مي‌كردند؟ ...حتي آنهايي كه خودشان بيشتر ناله مي‌كنند بيشتر زير سوال مي‌روند. چون ناله هاي امروزشان، همه بر مبناي دلسوري نيست، بيشتر بهانه ايست كه سالها انتظارش را مي‌كشيدند تا از آن "نود سياسي" بسازند و ... خودشان مي‌دانند كه آن كميته چند نفره در "موسسه باران" با امكانات فراوان در طول چهار سال قبل چه مكافات و مشقت هاي فراواني كشيدند تا بتوانند از تصميمات دولت پوسته اي بتراشند براي بهانه جويي و رسانه‌اي شدن و... در نهايتش نتيجه بشود يك فيلم هاله نور و چند سخنراني و... حالا البته مفت و مجاني بهانه در دست دارند براي سركوفت زدن .

اين ها را نگفتم كه گناه رئيس جمهور را سبك كنم ولي فراموش نكنيم كه آدم ها سياه و سفيد نيستند و همه ما در درجه‌اي از طيف رنگ خاكستري قرار گرفته‌ايم، يكي روشنتر و يكي تيره تر... هنوز هم در ميان رجال سياسي مطرح در كشور، احمدي نژاد نمره ولايت پذيري بالاتري دارد و اين را سوابق كاريش نشان داده است. بهتر است بيشتر از اين، زندگي سياسي را به ديگران زهر نكنيم كه اين ملت اكسيژن تازه مي‌خواهد براي تنفس در هواي انقلابش... و چه كسي است كه قبول نداشته باشد آقا هم همين را مي‌خواهند و گله كرده‌اند از بهانه جويي ها...

2- "صانعي" را با تهمت مضحكش به رئيس جمهور وقت، بگذاريد كنار ادعاي بي سند "كروبي" براي نيروهاي امنيتي اين كشور و حد قذف كه حداقل مجازاتي است كه بر آنها رواست ...كاش قوه قضائيه هم با تحول مديريتيش تكاني بخورد و تكاني بدهد قانونشكناني كه دلشان گرم است به بي قانوني ها...

راستي به نظر شما اگراين سخنان كثيف را اين روحاني نماها بيست سال قبل عنوان مي‌كردند، امام با آن‌ها چه مي‌كرد؟!...

3- كابينه مورد نظر احمدي نژاد معرفي شد. پايين و بالا و خوب و بد داشت و به طور كلي كمي تا قسمتي نامتعادل و البته مجلس هم براي همين است كه متعادل كند. اما بنا بر اصل شايسته سالاري و نظر مردم، نه بر مبناي زد و بندهاي لابي خصوصي جناح ها...

انصافا هم كه باز رئيس جمهور ثابت كرد كه مرد تحول و نو شدن است و خلاقيتش را در چهارسال قبل به پايان نرسانده، وقتي جسارت به كار گيري زنان را در ليست وزراي كابينه (بعد از انقلاب) از آن خود مي‌كند و اين مقدمه‌اي است براي به تحرك واداشتن چهره هاي نخبه و متخصص زن در جامعه. فراموش نكنيم كه هميشه عده‌اي سرعت گير تحولات هستند و آماده اشكال تراشي...

4- در سحرهاي سبز پر لطافتتان و افطارهاي باران خورده‌ي پر شبنمتان ما را از دعاهاي خيرتان محروم نكنيد...