چهار سال پيش وقتي سوژه دادم كه توي فلان رسانه پرونده‌اي باز كنيم با موضوع مصاحبه با فرزندان شهداي مشهور انقلابي، اخم‌هاي برخي دوستان توي هم رفت. گفتم بايد در مورد اظهار نظرهاي عجيب و غريب برخي خانواده‌هايي كه بلندگوي شهيدشان شده‌اند و گفته‌اند اگر شهيدمان امروز اينجا بود به يقين موسوي چي بود و فلان وبهمان، با خانواده‌هاي انقلابي و ولايتي حرف بزنيم. گفتم وقتي پسر سردار خيبرشكن مي‌گويد: "اگر امروز به ما مي‌گويند شما پسر نوح شده‌ايد پس پسر همه‌ي شهداي مشهور اين مملكت پسر نوح‌اند" و دهان ضد انقلاب از حرف‌هاي شاذ و شعاري‌اش كف كرده، بايد برويم سراغ آن‌هايي كه با نگاه انقلابي، حرف‌هاي اين دوستان را رد مي‌كنند. گفتم...اما برخي مديران به اصطلاح حزب‌الهي رسانه‌، بحث‌ها رابه حاشيه راندند و كاشف به عمل آمد كه دروازه‌ي رقيب را با دروازه‌ي خودي اشتباه گرفته‌اند و اين ماييم كه راه به نيم راه گل مي‌‌خوريم.

همان مديران گفتند: "دفاع مقدس را سياسي نكنيد..." درحاليكه هويت جنگ و دفاع سياست است. چطور مي‌شود از تجاوز صدام صحبت كرد و از سياست نگفت؟ چطور مي‌توان از بمباران شيميايي نوشت و سياسي فكر نكرد؟ چطور مي‌شود شهيد همت را يك شخصيت غير سياسي دانست؟

چند وقت پيش رفتم خانه‌شان براي مصاحبه؛ خانواده‌ي يك شهيد مشهور كه اواسط مصاحبه فهميدم از آن دسته هستند كه فكر مي‌كردند حقشان در اين نظام به يغما رفته و راي‌شان دزديده شده است...خون به دلم مي‌شد وقتي مي‌گفتند آقا به چه حقي فلان حرف را زد؟...اسمشان را نمي‌گويم كه من  به ادعاي آنان، جزو امضا كنندگان آن ليست خيالي سياهي نباشم كه نظام از آن‌ها نوشته و مانع اشتغال دولتي‌شان مي‌شود!!! برايم مهم هم نبود كه در مورد دولت فعلي چه تفكراتي داشتند و...كاري هم ندارم كه آدم‌هاي سفيد ذهنشان، الان همه ضد انقلابند و آدم‌هاي سياهش همه انقلابي؛ اما حقش نبود كه به نزديك‌ترين هم رزم شهيدشان كه حالا ولي فقيه است، آن همه دروغ ببندند و بگويند ارزشش را نداشت...

اولين و تنها مصاحبه از پرونده‌اي كه چهار سال پيش پا نگرفت را مرور مي‌كردم. وقتي در مصاحبه‌اي از مهدي صياد شيرازي  پرسيدم آيا تا به حال كسي به شما گفته پسر نوح؟ خنديد و گفت: نه؛ اگر من و امثال من پسر نوح باشيم لابد بايد پدرانمان هم پيغمبر بوده باشند و ما پيغمبر زاده...

و اين طعنه‌ي طنز مهدي صياد، درواقع همان نكته‌ايست كه خانواده‌ شهداي طرفدار فتنه را دربرگرفته و آن‌ها را وادار مي‌كند كه خود را دست بالا بگيرند. پدر را پيغمبر و خود را پيغمبر زاده مي‌پندارند و در اين موضع با اطمينان سخن مي‌گويند.

آن زمان كه مي‌بايست افسار اين فضاي سياسي را به دست مي‌گرفتيم تا شهدا ابزاري براي سياسي كاري نشوند درست عمل نكرديم. چطور توقع داريم امروز سرداران بي ادعاي هشت سال سياست دفاع مقدس را به ما پس بدهند؟ و با صلابت نگويند كه من همانم كه پدرم بود... كم‌كاري كرديم رفيق! كم كاري...


پ ن : سه سال پيش مسئوليت سياسي بسيج دانشجويي را تحويل دادم. اما هنوز بعضي از بچه‌هاي دانشگاه كه گاه و بيگاه هم نمي‌بينمشان، ايام انتخابات و راهپيمايي كه مي‌شود يادم مي‌افتند. به همين دليل مثلا ساعت 10:30 روز بيست و دوم بهمن با تلفن‌شان، من را از خواب ناز بيدار مي‌كنند كه فلاني! كدام ضلع ميدان آزادي هستي بيام ببينمت؟!! يا آن يكي كه از بچه‌هاي دوست داشتني خرم آباد است هر موقع مي‌خواهد با احمدي نژاد دعوا كند و فحش بدهد اول به من زنگ مي‌زند! يا راظيه سادات عزيز كه از بچه‌هاي اهواز است و فقط عضو هيأت علمي شدن پيام نور توانست او را پابند كند كه سال به سال به تهران نيايد و گاهي اس ام اسي يادم مي‌كند و مي‌خواهد از اوضاع پايتخت خبر بگيرد. چقدر اين بعضي‌ها و اين بعضي وقت‌ها را دوست دارم... دلم براي همه‌شان پر مي‌زند...