نامه ي شهيد صانع ژاله به موسوي، بعد از شهادتش
آقاي موسوي! من شهيد نفاق توام
آقاي موسوي!25 بهمن امسال داغي گلوله ي نفاق تو بر بدن من نشست و چراغ دنيويم خاموش شد. با شهادت من، بر آمار جنايات تو افزوده شد... و همچنان دنياي استكبار از تو و ديگر سران فتنه حمايت ميكند... ميدانم عذاب وجدان جوان هاي از دست رفته براي تو معني ندارد و ميدانم آه دل مادران داغدار را كه هر روز سران فتنه را نفرين ميكنند از ياد بردهاي...اما اين ملت انقلابي، جنايات تو را از ياد نميبرند و تو را لكه ي ننگ وطنشان ميدانند. مگر ميشود كه تو خون بسيجيان اين مملكت رابريزي و مردم فقط تماشا كنند؟!! قطره هاي خون من، سياست هاي كثيف تو را نمايان كرده و مردم را آگاه تر. مگر يادت رفته است كه خميني كبير(ره) كه روزي سنگ حمايتش را به سينه ميزدي چه ميگفت: "بكشيد مارا، ملت ما بيدارتر ميشوند." حالا باز هم ميتواني خون بريزي...

آقاي موسوي ! ميداني فرق خون بسيجي با خون هاي ديگر چيست؟ در اين است كه از قطره قطره ي خون بسيجي كه بر زمين ميچكد بسيجي ميرويد... حالا اين بسيجي من باشم يا حسين غلام كبيري فرقي نميكند...بچه جنوب شهر باشد كه در شمال شهر كشته شده يا بچهي كرد كه در پايتخت به شهادت رسيده فرقي نميكند... در ازاي ريختن خونهاي ما با صدها و هزاران بسيجي ديگر روبرو شدي كه رگ هاي غيرتشان مرگ بر تو را خواهان بود... باور نداري؟ بيا ببين كه چند نفر زير تابوت مرا گرفتهاند اينها همه از قطره ها ي خون من بغض و كينه شان فوران كرده...اين خاصيت خون ماست...با كشتن هر يك نفر از ما صدها نفر ميرويد ... حالا باز هم ميتواني خون بريزي...

البته شايد بتواني پروژه هاي مظلوم نمايي و شهيدسازي را از سر بگيري تا بلكه از خشونتي كه در پيش گرفتهاي بيشتر جواب دهد اما اين را بدان اگر از خون بسيجي، بسيجي برويد و بشود علمي مقابل هتاكي هاي تو و ديگر سران فتنه... خون شهيدهاي ساختگي تو، منافقين در لباس معترضين را، كمتر و كمتر خواهد كرد...آن خون شهامت ميآفريند و اين خون ترس...حالا باز هم ميتواني خون بريزي، از هر نوع كه دلت خواست...
آقاي موسوي! شهيد براي انقلابي جماعت، مايه ي افتخار است. حالا نسل من هم افتخار ميكند كه من را دارد براي اثبات وفاداريش به نظام... حالا نسل من غرورمندانه تر از هميشه صف ميكشد مقابل حقارت تو...حالا ديگر نه آبي گل الود است كه از آن براي خود ماهي بگيري و نه فضا غبار آلود، كه از آن براي خود طرفدار جمع كني...حقيقت مثل روز روشن شده و همه از جنايات تو آگاه شدهاند...دست تو خيلي وقت است كه به خون آلوده است...از زماني كه حسين غلام كبيري 18 ساله فقط چند روز بعد انتخابات خونش ريخته شد...

واقعا فكر كردهاي با توسل به اين آتش زدنها و وحشي گري هاي خياباني ميتواني حكومت در دست بگيري؟ من و ديگر بچه هايي كه سينه سپر ميكنيم مقابل گلوله هاي نفاق تو، فرزندان نسل جنگي هستيم كه سينه هايشان مقابل توپ و خمپاره ي ناجوانمردانه ترين جنگ قرن سپر شده بود... ديگر اين گلوله ها كه چيزي نيست. حالا گيريم چند نفري از اينها را هم مثل من كشتي، با بقيه چه ميكني؟! با يك نسل انقلابي چه ميكني؟ نسل كشي؟ تو حتي شجاعت روبرو شدن ما چند نفر مثل من را نداري چه برسد به نسل من...
آقاي موسوي! اين را بدان! اگر در قواي سه گانه كشور هنوز قانوني وضع نشده باشد براي اعدام كردن تو...اگر هنوز مصلحت ها و مجمع ها در سكوت خود غرقند در مقابل جناياتت...اما در ميان ملت آنقدر رويش انقلابي داشته ايم كه تفكر تو را به قرن استبداد طاغوتي پرتاب كند. همين روزها آنقدر صفوف انقلابيون فشرده ميشوند تا تو در فشردگيشان خفه شوي. يا در خونهايي كه خود ريختهاي غرق شوي. و آن روز دور نيست...چون حتي خون يك شهيد براي غرق كردن لشگري از منافقين كافيست...
پ.ن:
سبكبالان خراميدند و رفتند .... مرا بيچاره ناميدند و رفتند
...
مرا اين پشت مگذاريد بي تاب ... گناهم چيست پايم بود در خاك
...
در باغ شهادت را مبنديد ... به ما بيچارگان زان سو نخنديد
...
شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم ... برادر روسياهم شرمگينم
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...