1- سوزاندند، برگه هاي نور را ...در آن نمايش احمقانه، كه خون را در دل ميليون ها مسلمان به جوش آورد. به سخره گرفتند، توهين كردند و قرآن مسلماني را به آتش كشيدند...درحاليكه نفهميدند خودشان را آتش مي‌زنند و مي‌سوزانند، و آن برگه هاي خاكستر شده تا ابد به عنوان سند سوختنشان باقي خواهد ماند...

2- يك جايي يك مديري بركنار مي‌شود آن هم به چه صورت، در يك ضرب العجل دو ساعته، تا نكند توديع و معارفه‌اي برگزار شود و كار رسانه‌اي شود و كسي بفهمد دليل اين بركناري را، كه دليل اين بركناري چيزي به جز "مشايي" نيست. چون اساسا كسي در دولت، حق نقد به مشايي ندارد و به راحتي يك آب خوردن، منتقدين به مشايي حذف مي‌شوند، قبل از آنكه خود احمدي نژاد حتي بويي ببرد از ماجراي پيش آمده. اين ماجرا بايد براي خيلي ها درس بزرگي باشد.

جالبترين بخش ماجرا اين است كه اين مدير به همان صورت كه آمد، رفت... يعني با سركوب يك جريان فكري آمد و با سركوب يك جريان فكري ديگر رفت... يعني چه؟... دقيقا مصداق دست بالاي دست بسيار است و يا قرآنيش مي‌شود: يدالله فوق ايديهم... متاسفانه هر دو جريان فكري كه سركوب شدند منتسب به اصولگرايي بودند...جريان اول به خاطر نقد بيش از اندازه به دولت سركوب شد(كه اگرچه باسركوبش موافق نبودم اما با اينكه نقدهايشان افراطي بود موافق بودم) و جريان دوم به خاطر نقد به مشايي...و چقدر دردناك است كه اصولگرايي را اينگونه قيچي قيچي و شاخه شاخه كنند و با اصرار بخواهند نام اصولگرايي را برايش حفظ كنند. از نظر من اين روزها اصولگرايي به معناي سياسيش كاملا تبديل به يك برچسب شده كه حتي براي كالاهاي تقلبي زيادي هم قاچاق مي‌شود... و اصولگرايي واقعي را فقط آن كسي معنا مي‌كند كه زير پرچم ولايت، تفكر بسيجي را زنده نگه مي‌دارد...

و اما آن مدير... ما كه خدا نيستيم تا بگوييم اتفاق پيش آمده مقابله با ظلم هاي خواسته و ناخواسته بوده يا نه... يا بگوييم صرفا درس عبرت خدا بوده يا يك تصفيه حساب زيباي خدا با بنده‌اش تا به خود بيايد و...اما يك چيز را مي‌توانيم بپرسيم و آن هم اگر دست بالاي دست آن مدير مي‌شود ظالمي چون مشايي. دست بالاي دست مشايي قرار است چه كسي بشود...يا بهتر بگويم دقيقا مشايي كه الان تبديل به جرياني فراتر از يك فرد شده است قرار است با كدام مكر الهي فراموش شود؟ آن مدير كه مي‌شود محبوب بچه حزب الهي ها به خاطر نوع حذف شدنش و البته سوابق خوب كاريش، اما فراموش نكنيم كه روزي صفحه هاي منتقد يك رسانه مي‌شود سند سوختن هر آنچه از يك مشايي به جا مانده ...

3- برخي ها جنبه ي معرفه بودن فرد را در نامتناهي هاي دنياي مجازي ندارند و شجاعت رو درو شدن را هم ندارند و ظرفيت بحث و استدلال را هم ندارند و...تنها هنرشان گمنام بودن و وگم و گور شدن در تارهاي عنكبوتي وار فضاي سايبريست...آن وقت است كه مي‌شوند نيش، مي‌شوند كنايه و فرو مي‌روند در رشته هاي اعصاب قلممان...اصولا برخي ها فقط در قاب چهره هايشان، خود موجهشان هستند و در غير آن، تبديل به شيطان هاي نفسشان مي‌شوند كه هر اذيت و آزاري ازشان برمي‌آيد...

اينها را نگفتم تا اوقات خودم را تلختر كنم يا به اصطلاح با شخصي نويسي هايم براي خوانندگان وبلاگ، ديده شوم. نوشتم تا هم اندكي بيدارشان كرده باشم و هم برايشان اتمام حجت كرده باشم... كه يك روزي كه همه بايد حساب پس بدهيم و نزديك است، صفحه هاي اين فضاي مجازي كه به چشم تو كوچك و ناچيز مي آيد مي‌شود سند رسوايي‌ات، مي‌شود سند سوختنت در آتش گناه...


پ.ن: مثل همیشه تلخ اما حقیقتیم...