۱- وقتي در ديد و بازديد نوروز به هم مي‌رسيم مي‌گوييم سال خوبي داشته باشي. اما منظور از سال خوب چيست؟ برخي‌ها كه خودشان تفسير مي‌كنند و مي‌گويند سال پر پولي را برايت آرزو مي‌كنيم. يا برخي ديگر مي‌گويند انشاالله سال خوشبختي‌ و شادكامي باشد... امام خميني(ره) مي‌گفت: "تحويل حال به احسن حال عمده‌اش اينست كه هواهاي نفساني از بين برود." از آنجايي كه جنگ نسل ما، جنگ با نفس است و جهاد اكبر. براي همه سالي پر از پيروزي و "تقوا" آرزومندم.

۲- 176 گمشده فاطمي در ايام فاطميه از راه مي‌رسند و بعد از قريب 30 سال، خانواده‌هايشان را از سرگرداني نجات مي‌دهند. اما شيعه همچنان بايد فاطميه را با سرگرداني و گمشدگي مزار مادر(س) طي كند.

۳- سال 91 سال آسماني شدن خيلي‌ها بود. آن‌هايي كه رنگ تعلقات مادي زمينگيرشان نكرده بود و تنها واسطه حضورشان در زمين، حياتشان بود و با مرگ از اين تعلق هم رها شده و به پيشگاه عشقشان پر كشيدند. سرداراني كه شهيد شدند و علمايي كه عاشقانه پر كشيدند. سال91 سال شهيد شاطري بود. شهيد طباطبائي، شهيد پارياب، شهيد روحي، شهيد سنجابي، شهيد محمدي و شهيد...سال آسماني شدن اساتيد اخلاق، آيت الله خوشوقت و آيت الله مجتبي تهراني بود... و به قول آقا امام حسين(ع): لاخير في عيشه بعد هؤلاء (ديگر خيري در زندگي بعد از چنين شهدايي نيست.)...

۴- به غير از مهديس و فاطمه كه بعد از عيد غدير از خجالتمان درآمدند، خيلي از دوستان از سال 91 به ما شيريني بدهكارند:

مثل "ساجده" كه قرار بود پله‌هاي ترقي تحصيلي را يكي يكي طي كند و به جاي همه ما كه درس نخوانديم او درس بخواند و روسفيدمان كند، اما ظاهرا در ديگ بلاي عاشقي كله پا شد و...

يا مثل "فهيمه سادات"، كه صفاي مجالس دوستانه بوده و به معناي واقعي يك "بچه هيأتي" توپ محسوب مي‌شود. و يك دوست "خيلي دور خيلي نزديك" براي من، كه همين هيأت‌هاي مجازي و حقيقي يقه‌اش را گرفت و گرفتارش كرد...

يا "ريحانه" همان فرمانده‌اي كه هيچ وقت درست و حسابي گوش به فرمانش نبوديم اما هنوز هم كه مي‌بينيمش ياد اصطلاح "دختراي حاج احمد متوسليان"ش مي‌افتيم و كلي ياد آن حنجره هميشه گرفته از فرياد و استرس‌هاي دوست داشتنيش را زنده مي‌كنيم. بچه محلي كه با روحيه بسيجي خو گرفته، 20روز قبل از سال 92 به خانه بخت رفت و گرفتاري نگذاشت كه بتوانم توي لباس عروسي ببينمش...

يا "زهرا" همكلاسي نزديك و درسخوان و جدي‌ام كه حلقه مقاوم پاتوق همكلاسي‌هايمان را شكست...

مثل مونا ع، مونا ب، فهيمه خ و...همچنين "هانيه" و "مريم" كه حالا با دو فاطمه كوچولوي بهشتي پا به سال 92 گذاشتند و مادري را تجربه مي‌كنند.

و من شرمنده از اينكه فرصت تبريك چنداني نيافتم...

۵- مدتي بود كه براي خيلي‌ها و خيلي كارها فرصت نداشته‌‌ام. براي عزيزانم، دوستان و حتي براي "حقيقت"؛ يازدهم بهمن ماه، سالگرد چهارساله شدن وبلاگم بود و من فراموش كردم. اين فراموشي هم خودش از ويژگي‌هاي سال 91 بود... اگرچه الان براي سالگرد گرفتن كمي دير شده اما مي‌توان يك پست دوست داشتني سالگرد را دوباره مرور كرد: به تلخیِ حقیقت

۶- سال 91 هم تمام شد. سالي تلخ براي من با همه فراز و نشيب‌هايش. از آلزايمرهاي عمدي بگير تا فراموشي‌هاي اتفاقي‌اش... از قرارداد با شركت مهندسي(...) براي تدريس كارگاه‌هاي اپتيك تا بازگشت به خبرنگاري. از كلاس‌هاي سينماي وحيد جليلي و روش مصاحبه محمد حسين بدري در "عصر" بگير تا "سجاد" و "پرسمان" و"خبرنو" و ستاد خبري همايش (...) و "تسنيم"

از همه مهمتر كلاس‌هاي مكتبي محور خيابان فاطمي با آن همه عقايد دوست داشتني كه برخلاف نظرات برخي كه مي‌گويند بسته است و به روز نيست...بنظرم مهمترين ويژگي‌اش، شبيه نبودنش به دانشگاه است... و نمك گير شدن پاي درس اخلاق دكتر فياض بخش و استاد پناهيان... دعا كنيد بتوانم ادامه‌اش بدهم.


پ ن: خیبری‌ دود ندارد؛ سوز دارد... يك تجربه تلخ و شيرين و سخت بود برايم. او را در سه صفت خلاصه مي‌كنم: يك مرد تنها...با صفا... پر درد...