سخن اول:

یا مقلب القلوب و الابصار- يا مدبر الليل والنهار-يا محول الحول والاحوال-حول حالنا الي احسن الحال

سخن دوم:

یاد کودکی ها بخیر یاد آن روزهایی که دل توی دلمان نبود برای دیدار بهار و بوی عیدی. آن روزهایی که از نیمه زمستان روزها را میشمردیم تا نوروز بیاید و یک دنیا شادی را از آن خود کنیم.

چقدر مراسم خرید عید برایمان باشکوه و دوست داشتنی بود. یادم هست که همیشه برای خرید کفش، سراغ کفش های دخترانه سفید با پاپیون های بزرگ رنگی روی آن می رفتم و هر سال هم بعد از چند روز با کنده شدن این سگک های پاپیونی شکل زیبا مشکل داشتم. اما باز، سال بعد همان سگک های بزرگ رنگی چشمم را می گرفت و...

سبزه و ماهی و هفت سین هم که برایش ذوق دیگری داشتیم و...

گاه ساعت ها به ماهی های قرمز درون تنگ بلور خیره می شدم و دلم غنج می رفت برای شیطنت آزادانه شان در شفافیت آب تنگ خانه مان. گاهی توی دلم با آن کوچولو های قرمز حرف می زدم و عاشق صدای لب زدنشان روی سطح آب بودم . هر کدام هم که می مردند کلی غصه می خوردم و...

دید و بازدید عید و ذوق خوردن آجیل و شیرینی که خودش داستان دیگری بود. از همه مهمتر عیدی گرفتن و شمردن هر روز و هر ساعت مقدارش برایمان یک نوروز تمام عیار می ساخت....

اما امروز که به اصطلاح بزرگ شده ایم و با چشم عقل به دنیای اطرافمان نگاه می کنیم . عید هم برایمان رنگ و بوی دیگری گرفته. البته خوشحالی تعطیل شدن و پر شدن از بوی نویی هنوز هم پا برجاست، اما از آن ذوق های کودکانه دیگر خبری نیست.

خرید عید را برای بستن زبان مردم می رویم و گاه آنقدر در این خرید ها به ملت و دولت و کاسب و بازاری به خاطر نرخ اجناس، بد وبیراه می گوییم که یادمان می رود پشت ویترین به سلیقه دلمان رجوع کنیم...

هنوز هم سبزه ها سبزند و ماهی های درون تنگ قرمز، اما اینکه این سبزی و طراوت طبیعت را چقدر به دلمان راه می دهیم خدا می داند و خودمان...

این روزها که به تنگ ماهی ها خیره می شوم، دیگر مثل آن روزها حسرت شیطنتشان را نمی خورم. بلکه دلم می سوزد برای معصومیت ماهی های کوچکی که به جرم داشتن پولک های سرخ و طلایی در زندان سیزده روزه ما اسیر گشته اند و آنقدر بازیچه رسم ورسوم ما شده اند که گاه به سیزده هم نمی رسند و از غصه اسارت دق می کنند...

این ها را نگفتم که اول سالی بشوم آیینه دق هفت سین های پر محبتتان. بلکه با ذره بین حقیقت خوشی های موقتمان را بازبینی کردم تا به یاد آوریم که با شروع این روزهای سبز و بهاری باید چه کنیم. غرق در آداب و رسوم باستانی نوروز نشویم. بلکه روح و جانمان را نو کنیم از طراوت و شادابی بهار. عقلانیتمان را مسیری قرار دهیم برای رسیدن به اهداف ویژه زندگی. با تغییر ذائقه طبیعت ماهم اخلاق و کردارمان را در جهت خیرو خوبی تغییر دهیم  که اگر نوروز نتواند این خوبی ها را برایمان به ارمغان آورد، به استقبال هیچ عیدی نرفته ایم. پس برای همه عید مبارک و میمون و سالی پر برکت و سرشار از تغییرات نیکو را آرزومندم.

راستی یادم رفت بگویم در یک چیز با نوروز کودکی هایم عجیب اشتراک نظر دارم، آن هم ذوق مرگی فراوان در گرفتن عیدی های رنگارنگ(!) است...

سخن آخر:

در شادی و غم به یادتان می مانیم. هر عید به یادتان دعا می خوانیم. آقای دلم! سید من! مهدی جان! ما " احسن حال" را شما می دانیم...