گاهي وقت ها اينطور مي‌شوم ...از كار خسته و از درس مانده...انگار كه درس از سر اجبار است و كار براي سرگرمي...هدف همه را با هم گم ميكنم... گاهي وقت ها اينطوري مي‌شوم... مثل بچه اي كه راه خانه اش را گم كرده يا مثل مسافري كه نقشه اش را گم مي كند...سرگردان و حيران دور خودم مي چرخم و به داشته ها و نداشته هايم مي‌انديشم...راستي! راه كدام طرفي بود؟...اين وسط به غير هدف، يك چيز ديگر را هم گم كرده‌ام، آرامشم را...مبهوت به كارهاي ناتمامي نگاه ميكنم كه انتظارم را مي‌كشد اما من را خيالي براي تمام كردنش نيست... گويي طلسم شده ام...ساعت ها...روزها... گاه ماه ها همين مي شود يك عادت...عادت به يكنواختي... گاه همه مان همينطور مي شويم...در گذر زمان ذهنمان در گير و دار روزمرگي كرخ مي شود و خود متوجهش نيستيم... فقط مي دانيم يك چيزهايي نادرست است و معادله زندگي جواب نمي دهد...فقط مي دانيم يك كارهايي بايد انجام شود كه در توان و مسير ما نيست... اين وسط حتما معنويت جواب مي دهد...حتما ياد خدا، مسجد، زيارت و...اما اگر حتي اينها را هم براي خود نگه نداشته باشي و تبديلش كرده باشي به روزمرگي چه ؟

در ميان همه ي روزمرگي ها برايم دلچسب است...هر چه بيشتر مي گذرد ...لذت بخش تر و معنوي تر مي شود...دقيقا مختصاتي به نام بسيج دانشجويي را مي گويم... اصلا آنجا چيزي به اسم روزمرگي معنا پيدا نمي‌كند...در اين اوقات بي حوصلگي شايد خودم هم متوجه نباشم اما يقينا چيزهايي آرامم ميكند كه نوستالوژي بسيج دانشجويي باشد... گاه يك تلفن به دوستان و گاه يك ملاقات من را مي برد تا همه‌ي روزهاي پرالتهاب فعاليتم كه وقت سرخاراندن نداشتم اما كلي انگيزه براي رفتن داشتم و كلي هدف براي ادامه دادن... مختصاتي كه از نظر مكان كوچك بود اما كلي اكسيژن تازه براي نفس كشيدن داشت...كلي هواي تازه براي فكرها و ايده هامان داشت... يك مشت بچه بسيجي كه از نظر بعضي ها پول نفت را سرمي كشيدند اما براي من تجلي زندگي بوده اند...همان ها كه پدر هرچه ضدانقلاب بود را درآورده بودند و وسط معركه گويي، قل و قل از زمين مي‌جوشيدند...نه خودي را وقت انتقاد مي‌شناختند و نه دشمن را در هر شرايطي فراموش مي‌كردند...يك مشت بسيجي دوست داشتني كه ايمانشان به وجدم مي‌آورد...وقتي در كنار هم درس مي خوانديم...وقتي براي بحث با استادها سركلاس همديگر هم حاضر مي شديم...اردوهايي كه هرچه زيارتي تر براي ما سياحتي تر بود. چون بعد از اشك زيارت، لذت جشن پتو و خالي كردن پارچ اب روي سر يكديگر بيشتر بود...لذت فشردن دست بغل دستي وقتي چشم به ضريح زيارتي مي‌انداختي و بي ريا از او مي‌خواستي فقط دعايت كند و مي دانستيم كه شايد در آن لحظه دعاي هيچ كس به اندازه ي او مستجاب نباشد. فال جبهه با تسبيح، تا ملتي را شهيد و يا مفقود الاثر كنيم و بعد برايش فاتحه اي و ... برنامه ريزي براي تجمع ها و همايش ها...دستورالعمل هاي آنتي جاسبي ... اين نوستالوژي ها هنوز هم مزه مي دهد...دور هم بنشينيم و وسط خروار خروار شوخي و خنده ياد هم بيندازيم از شهدا بگوييم و بعد خالصانه اشك بريزيم...تنها جمعي كه اشكت را بي ريا و بي شرمندگي جلويشان نمايان مي‌كني...زيارت شهداي پنج شنبه ها... قرار درس خواندن هاي آخر ترم...درس زندگي گرفتن از باتجربه تر ها و ياد دادن به كم تجربه ترها...مادر پايگاه شدن و مادربزرگ شدن...ميانجي گري ها و نذر و نيازها سر برطرف شدن مشكلات داخلي... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...

بگذار پشت سر بسيج دانشجويي هر چه مي‌خواهند بگويند...زياد فرقي نمي كند...بگذار هرچه توان دارند براي خراب كردن فضاي انسان ساز اين تشكل خرج كنند...بگذار براي تشكيلات خودشان آدم اجير كنند تا بروشور بنويسد و دستورالعمل چاپ كند كه چگونه مي‌توان با نفي بسيج دانشجويي براي تشكل خودشان جذب نيرو كرد...بگذار ساعت ها وقت بگذارند تا ذهن جديدترها را نسبت به بسيج دانشجويي خراب كنند و...اصلا مهم نيست...حق، حقانيت خود را نمايش مي دهد...حقانيت خود را فرياد مي‌كند...اصلا اين خاصيت حقيقت است... اين راهي است كه با نفس امام آغاز شد و تا آخر اين تقدس را با خود به همراه دارد... سال ها هم كه بگذرد باز هم گرد و غبار روي تقدس اين مختصات كوچك با روحي بزرگ نمي نشيند...


پ.ن:

* بعد از مدتها یک سرور قالب وبلاگ یافتم که قالبهایش برایم جذاب بود...آن هم ظاهرا جزو سایت هایی از آب درآمد که آبش با بلاگفا توی یک جوی نمی رود. به ناچار به شکل سابقمان بازگشتیم...

* قابل توجه جوانفکر و مشایی چی ها: رابطه‌ی ما و ولی‌فقیه، رابطه‌ی تکلیفی و ارشادی نیست!

* بفرمایید ازدواج!