يكي بود يكي نبود...

خيلي قديم ترها...آن زماني كه نه خبري از وبلاگ و وبلاگ نويسي بود. نه دنياي اينترنت در خانه ها طرفدار زيادي داشت. آن زماني كه نه ما اسير زرق و برق درون(!) رسانه شده بوديم و نه دنياي رسانه امثال نسل من را تحويل مي‌گرفت... 

يك صفحه ي كوچكِ كاهي ِ سياه و سفيد بود توي يك روزنامه، كه براي من دنيايي از رنگارنگ‌ترين روياها شده بود. نه فقط براي من بلكه براي خيلي هاي ديگر در نسل من هم...

روزهاي زوج كه مي‌شد، نزديك عصر، وقتي پدر مي‌آمد روزنامه "كيهان" را باعجله از دست او مي‌قاپيدم و همانجا زود صفحه "مدرسه" را باز مي‌كردم. اول سراغ نوشته‌ي خودم را مي‌گرفتم كه چاپ شده يا نه، بعد يكي يكي ديگر نوشته هايش را مي‌خواندم. ديگر خيلي از نويسنده‌هاي نوجوان هم سن و سالم را از قلمشان مي‌شناختم. بعضي ها فقط دل نوشت مي‌نوشتند. بعضي ها عاشق شهيدنويسي بودند و بعضي ها قلمشان متنوع بود... خواندن يادداشت هايشان را با ديدن اسم‌هايشان اولويت بندي مي‌كردم. زينب قيامتيون، مهدي محمدي، گاليا توانگر، حسين قدياني، حسين سهرابي، مريم عرب انصاري، امين چيذري، رضا جهاني نيا و...هركدامشان سبكي داشتند و حرف هايي آرمان گرايانه و دلپذير براي من. درواقع اين‌ها همكلاسي‌هاي مدرسه‌ي مكتوب من بودند. بعضي هايشان مبتدي و بعضي ديگر در نوشتن صاحب تجربه شده بودند. مي‌خواندمشان و توي دنياي خودم غرق مي‌شدم. احساس مي‌كردم در لذتي غوطه ورم كه هيچ كدام از دوستانم دركي از آن ندارند.

رضا جهاني نيا جزو آن قلم‌هايي بود كه يك سر و گردن بلندقدتر از بقيه مي‌نوشت. آرماني تر، پخته تر، زنده تر و پركاربردتر و البته از يك حيث ديگر قلمش را خيلي دوست داشتم و آن هم سياسي نوشتن‌هايش بود. كمتر نوجواني حتي در ميان خانواده‌هاي كيهاني آن موقع اظهارنظر مكتوب سياسي مي‌كرد. اصلا در ايام دوم خرداد كسي دل و دماغ اظهارنظر نداشت. رضا جهاني نيا مي‌نوشت از اينكه بايد پشتيبان ولايت باشيم. تفكر بسيجي را زنده نگه داريم و بيدار باشيم... بيشتر از سنش مي‌دانست. همه‌ي اين‌ها باعث مي‌شد كه جزو نفرات اول سراغ يادداشت او بروم و بدون استثنا همه‌ي نوشته هايش را بخوانم.

صفحه مدرسه، يك همايش ساليانه هم داشت. هرسال اواسط اسفند، سالروز تاسيس برايش توي موسسه كيهان تولد مي‌گرفتيم و دور هم جمع مي‌شديم. از انتظاراتمان مي‌گفتيم و صفحه را نقد مي‌كرديم. بعضي ها شيريني قبولي دانشگاهشان را مي‌آوردند و بعضي ديگر مثل من هنوز محصل بودند.

يادم نمي‌رود، با همان لباس فرم دبيرستان و كفش هاي كتاني، كيفم را بي قيد مي‌انداختم روي شانه‌ام و دست در دست پدر يا برادر از مدرسه تا "مدرسه" را با دنيايي از هيجان طي مي‌كردم...يكي از هيجان‌انگيزترين بخش داستان، مقابله با چهره‌ي قلم‌هاي آشنا بود. چهره‌هايي كه هيچ‌كدام با قلم‌هايشان هم‌خواني نداشت... سال 82 بود به گمانم، وقتي وارد موسسه كيهان شدم مقابل نگهباني جوان ويلچر نشيني را ديدم كه پدرش او را به موسسه آورده بود. براي لحظاتي نگاه پر سوالم در نگاهش گره خورد . آن روز جمعيت زياد بود و بچه ها در اتاق جلسات جا نشدند، نمازخانه را آماده كردند تا جلسه در آنجا برگزار شود. خانم‌ها يك‌طرف نشستند و آقايان طرف ديگر...همه مثل من ذوق زده بودند از اينكه آمار جمعيت "مدرسه" اينقدر بالا رفته است. آنقدر كه يكي از بچه ها پشت ميكروفون خطاب به حاج آقاي شريعتمداري گفت: انشاالله روزي بيايد كه كل كيهان را براي بچه هاي مدرسه فرش كنيم!!

اواسط جلسه، يكي از مسئولين جلسه گفت مي‌خواهيم ميكروفون را بدهيم به يكي از بچه‌هاي فعال صفحه، رضا جهاني نيا...ميكروفون، رفت و رفت تا رسيد به دست آن جوان ويلچرنشين. اگرچه حرف هايش را با كلي تمركز و به سختي متوجه مي‌شدم اما وقتي به سخنان پر مغزش گوش مي‌دادم مطمئن مي‌شدم كه اين صاحب همان قلم پرمحتواست. همان طور غيرتي از آرمان هاي امام و انقلاب مي‌گفت. و خيلي‌هاي ديگر مثل من باورشان نمي‌شد كه همكلاسي متفاوتي مثل او داشته باشند.

محرم شد... همچنان روزهاي زوجم را با مدرسه مي‌گذراندم. يك روز عكس رضا جهاني نيا را زده بودند با خطوطي پر از غم و اندوه و شهادت مظلومانه‌‌ي هم مدرسه‌اي مان را تسليت گفته بودند... براي لحظاتي فقط تصور كردم... كسي ناتواني بدني داشته باشد و روي ويلچر نشسته باشد اما مسجد اركش ترك نشود. يك هياهوي آتش سوزي هم برپا شود... هياهويي كه سالم‌ها را با خود بسوزاند... چه برسد به... سوختم در غم تو يا اباعبدالله...

آن سال، سالگرد تولد مدرسه را با ياد او برگزار كرديم. شهيدي از جنس خودمان اما با باورهايي اصيل و عقيده‌اي محكم...

چندي پيش اتفاقي سري به قطعه شهداي ارك در بهشت زهرا زدم. گشتم و همكلاسي قديمي را پيدا كردم... چه كسي بود كه او را بشناسد و گواهي ندهد كه به حق لايق شهادت بوده است؟

چه بيت شعر آشنا و سوزناكي روي مزارشان نوشته شده بود...

 

ياد و خاطره شهداي ارك سبز و خرم...