ماهي ها حوضشان بي آب است...
1- تا حالا شده كه در جاده ي برفي بين شهري ماشين خاموش كند و درمانده بماني و يك فرشته ي نجات از راه برسد و تو را ببرد خانه شان تا شب را از گزند بيرحمي جاده و سرماي برف در امان باشي و... براي ما شده، آن هم در جاده ي شيراز...اسم آن فرشته ي نجات ، "حاج محمد محمدي" بود كه ما را هدايت كرد سمت روستايشان كه در همان حوالي بود و در خانهاش يك روز مانديم تا جاده باز شود و در طول اين يك روز در كانون گرم و زحمتكش خانواده شان پذيرايي شديم. ما آنشب در سياهي شب به واقع "خدا" را ديديم ... حاج محمد تا آن روز به گفته ي خانواده اش درراه ماندگان زيادي را كمك كرده بود... آن يك روز به ما ثابت شد كه معرفت و جوانمردي هنوز نمرده است يا هنوز خدا در زمين براي خود فرشتگاني نگه داشته است... جالبترين بخش ماجرا اين بود كه نام روستاي ناجي ما "ايزدخواست" بود...
2- كوچكتر كه بودم پدر شجره نامهي خانوادگي را باز ميكرد و اسامي اجدادمان را نشانم ميداد آخرش ميرسيد به امام موسي ابن جعفر(ع)، علاقه شديدي به شمردن فاصله ام با امام داشتم، 29 نفر... آنوقت پدرم انگشتش را ميبرد روي اسم ماقبل امام ميگفت اين را ميشناسي؟ نگاه ميكردم...محمد بن موسي(ع)...برايم غريبه بود...اما پدر ميگفت نزديك است به ما...خيلي نزديك...اگر هم نتوانيم خود موسي ابن جعفر(ع) را زيارت كنيم حتما فرزندش را كه "دليل اتصال" ما به امامت است ميتوانيم در حرم "شاهچراغ" زيارت كنيم... براي اولين بار بارگاهش را ديدم... روبروي ضريح ناگاه دلم لرزيد و برلبانم جاري شد: السلام عليك يا جداه...

3- بازديد از تخت جمشيد، بزرگترين و قديمي ترين بناي تاريخي كشورمان و يك دنيا درس از تاريخ و شاهنشاهان قديم با صداي روح بخش(!) مليحه سعيدي و...
جاذبه ي توريستي(!) بيداد ميكرد...

به قول استاد رحيم پور ازغدي، امام خميني گفتند كه انقلاب را صادر كنيم ولي نه آنقدر كه ديگر چيزي براي خودمان باقي نماند...
4- آرام آرام سرگرم زندگي دنيازده ي خود هستي كه ناگاه صدايي درونت نجوا ميكند و هشدارت ميدهد. هشداري كه به قيمت گچ گرفتن پايت تمام ميشود...ديگران فقط درد و اشك و ناتواني را ميبينند. اما تو با وجود همه ي اينها احساس ميكني يك چيز را بدست آورده اي...نواي وجدانت را...
پ.ن:
* از نشانه هاي ظهور آنست كه ملت عرب، حاكمان سفاك خود را به زير خواهند كشيد.(بحارالانوار/جلد2) ... آقا بيا...
* تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...