مادر
زن وسط كوچه روي پاهاي دخترك افتاده بود و التماس ميكرد: "بگذر. ناداني كرده... جواني كرده... مادر نيستي بداني چگونه و با چه خون جگري دست تنها به اين سن رساندمش.از بيكاري و كلافگيست كه كارش به دزدي كشيده. شما به بزرگي خودت ببخش! رضايت بده..." ضجه و زارياش همهي كوچه را پركرده بود. دخترك خود را عقب كشيد و با چهره اي در هم كشيده رو به مادر آرام گفت اينكه زن آبروداريست چرا خود را به خاطر يك دزد بي سر و پا به اين روز مياندازد؟! اصلا او برايش چه ارزشي دارد مقابل آبرو و اعتبارش در محل؟ مادر چادر را روي سرش جابه جا كرد و با نگاه سرزنش باري چهره ي دخترش را برانداز كرد و بعد با طمأنينه و اطمينان گفت: "مادر نيستي تا بفهمي..."
دخترك به سياهي كوبيده شده روي ديوار كوچه چشم دوخت كه نوشته شده بود "السلام عليك يا ام ابيها" جلوتر رفت و رو به زن كه هنوز گريه ميكرد گفت: بلند شو به خاطر عزاي مادر و به مادريت بخشيدم...
دخترك قدم زنان طول كوچه را مي پيمود و با چشماني نمناك پيش خودش چيزي را مرور ميكرد: "اما اگر مادر هم باشي شايد باز نفهمي كه چگونه يك مادر جان و فرزندِ در راهش را در راه دفاع از ولايت فدا ميكند..."
پ.ن:
كاش يك مرد پيدا ميشد و بي مهابا بي آنكه از سادات عذرخواهي كند روضه ي مادر ميخواند... حق مادر را كه در سقيفه و در عقيده ادا نكرديم، لااقل اينگونه در مصيبت ادا كنيم...
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...