حاج آقا پناهيان مي‌گفتند:

"شهيدي كه جلو چشم آدم، دست از دنيا برمي‌دارد و با اشتياق شهادت را مي‌پذيرد باعث مي‌شود دنيا يكدفعه براي انسان يخ بزند... آدم وقتي به شهدا ميرسد روح لطيفي پيدا مي‌كند.بدون خيلي از محاسبات و بهانه‌آوردن‌هاي دنيايي و به قول آقا امام حسين(ع): لاخير في عيشه بعد هؤلاء (ديگر خيري در زندگي، بعد از چنين شهدايي نيست.)...در زمان جنگ، جوانان وقتي شهادت اطرافيان را مي‌ديدند انگار هزار جلسه اخلاق رفته‌اند[رشد پيدا مي‌كردند]..."

شهادت اطرافيان را مي‌ديدند...

حالا لازم نيست اين اطرافيان را حتما قبلا ديده باشي يا با آن‌ها برخوردي داشته باشي، كافيست آنقدر بشناسيش كه وقتي خبر شهادتش را پاي تلفن از دوستت بشنوي ناگهان دلت فرو بريزد و با صداي بلند زار بزني. اشك ريزان دور اتاق قدم بزني كه چرا عاشوري؟ آنچنانكه هيچكس را توان آرام كردنت نباشد...آنچنان بي تاب شوي كه حتي سر تدفين تنها پدربزرگت هم نشده باشي...آنچنان اشك بريزي كه حتي بعد از شنيدن خبر فوت ناگهاني دوست عزيز روزهاي دانشكده و بسيج، سونياي مهربانت هم نريخته باشي...

و اينها همه غصه ي از دست دادن نفسي است كه وقتي نيست حتما در اين دنيا "مردي" كم است. و اينبار او توانسته از قفس دنيا پربكشد و به آسمان برود بدون آنكه نياز به فاتحه و خيرات تو داشته باشد. و شب اول قبرش به جاي آنكه تو برايش نمازشب اول قبر بخواني از او مي‌خواهي برايت در معراج، نماز وحشت بخواند كه اين دنيا بدون امثال او "وحشت" دارد.

محمد! ماندن در اين دنياي گناه آلود وحشت دارد. آنقدر كه حتي اگر هر روز هم برايم نماز بخواني اميدي به برطرف شدن عذابم نيست.

فكر مي‌كردم فقط وقتي داغ رفتنت تازه است نمي‌توانم عزيزانت را تسلي بدهم حتي آن وقتيكه خواهرت روز ختم توي آغوشم از حال رفت. اما امسال كه پنجمين سالگرد شهادتت است هنوز هم قدرت تسلي دادن ندارم و اين روزها همان خواهرت آرامم مي‌كند.

و هر گاه به تو فكر ميكنم چيزي براي گفتن ندارم جز اين زمزمه:

تو بالا رفته‌اي من در زمينم

برادر! روسياهم شرمگينم

 


* حتما سر بزنيد: خانه ي مجازي مهندس پاسدار شهيد محمد عاشوري

* قلم فرسايي دوستان در يادمان عاشوري:

باغِ شهادت

شهيدان را شهيدان مي‌شناسند...

باز هم از تو می گوییم...

جوونیم به فدات

محمد هم عین تموم شهدا...

همسنگر دیروز...شهید عاشوری