روز خبرنگار
روزي روزگاري عزيز دلي من را از شغل خبرنگاري منع ميكرد. ميگفت: سمت خبرنگاري نرو. خبرنگاري يك آفت خيلي بزرگي دارد كه خيلي ها از آن غافلند. خيليهاشان با يك ليسانسِ دم دستي وارد كار فضاي رسانه ميشوند. اما چون نحوه كارشان به گونهايست كه بايد براي تهيه خبر و مصاحبه، دائم با مقامات و مسئولين و وزير و وكيل چانه بزنند. و گاهي اسمشان زير مطالبشان ميخورد و يا چهرهشان عكس خبرگزاري ميشود، بعد يك مدت كوتاهي فكر ميكنند كسي شدهاند. نه اينكه خود را مسئول بدانند، اما دچار توهم خودبزرگ بيني ميشوند. بعد از دو يا سه سال در عين ناپختگي و نداشتن تخصص، دائم تحليلهاي متري از وقايع برايت ارائه ميكنند و حرف كارشاناسان متبحر را هم قبول ندارند. آنوقت ديگر هيچ جوري توي كتشان نميرود كه كوچك بشماريشان. از خودشان خدايي ميسازند مغرور. يكجورهايي غير قابل تحمل ميشوند. اين آفت شغل خبرنگاريست...
آن موقع فقط سكوت كردم. پيش خودم فكر كردم اين بنده خدا با جماعت خبرنگار نشست و برخواست نداشته كه اينگونه حرف ميزند. هرچند هنوز كه هنوز است توصيهاش را عملي نكردهام اما رفته رفته كه با آدمهاي بيشتري در دنياي خبرنگاري آشنا شدم اين جملات آن عزيز بيشتر توي گوشم زنگ خورد. چون حرف هايش عين حقيقت بود. فقط حواسم را جمع كردم خودم كمتر به آن موجود مزخرف و جو زدهاي كه براي اين شغل ترسيم ميشود تبديل شوم.
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...