مي‌گفت: وقتي همسرش شهيد شد. رضا 13ساله بود ابوالفضل 11ساله، محمد 9ساله، خديجه 7ساله، فاطمه 3ساله و علي 1/5 ساله.

مي‌گفت: 27 ساله بودم و با 6بچه‌ي قد و نيم قد ماندم و دنيايي تنهايي.

مي‌گفت: فاميلِ همسرم گاه و بيگاه زخم زبان مي‌زدند كه تو براي اين بچه ها چه كردي؟ فقط نشستي حقوق گرفتي و بچه‌ها بزرگ شدند. حتي گاهي كه نياز به پول پيدا مي‌كردم به من قرض نمي‌‌دادند. مي‌گفتند حقوق همسرت خوب است برو پس انداز كن...

مي‌گفت: از تسهيلات بنياد شهيد فقط يك ديدار امام خواستم. آن هم وقتي آقاي كروبي را سال 65 توي مكه ديدم در خواستم را عنوان كردم. به معاونش گفت اسمم را نوشتند. اما خبري نشد تا اينكه امام فوت كرد و براي ديدار از جماران سراغم آمدند...

مي‌گفت: وقتي حاج آقا شهيد شد ناراحت بودم كه ديگر كسي را در جبهه‌ها ندارم. براي همين پسرم را فرستادم، شناسنامه‌اش را دستكاري كرد، 13 را به 14سالگي تغيير داد و 11ماه به جبهه رفت...

يك ساعت بالاي منبر رفتم تا فضاي انتخابات 88 را به يادش بياورم و خانواده هاي شهداي سودجو و... تا بپرسم آن موقع نظر شما چه بود. در جوابم با قاطعيت يك جمله گفت: نظر ما هميشه نظر حضرت آقاست...

مي‌گفت: بچه‌هاي من همه‌شان انقلابي و ولايت‌مدار و بسيجي‌اند. جانشان هست و آقا... *

 

اين‌ها را داريم و آنوقت براي معرفي زنان موفق، خلبان زن را مهمان صدا و سيماي امت شهيدپرور مي‌كنيم. هماني كه براي نشان دادنش با آن رنگ و لعاب، لازم است دائم تصوير تلويزيون كش بيايد يا رنگ پريده شود تا مبادا رنگ از روي دين بپرد.

يا مثلا مطبوعاتمان را پر مي‌كنيم از زنان اجتماع پسندي كه پست هاي علمي و وزارتخانه‌اي‌شان مغاير خانه داري نشده و مثلا طبخ مربا را از ياد نبرده‌‌اند!! اما خوب بلدند شعار بدهند و دوربيني نيست كه از بچه هاي از دست رفته‌شان تصوير بگيرد.

اصلن زنِ خوب، زنِ اجتماع است...


*زهرا بابايي هم‌سر ش ه ي د شعبان چگيني براي نخستين بار بود كه مصاحبه مي‌كرد...