پاي گمشده
يك پاي عروسكهايش را از جا درمي آوَرَد.
كار هميشگياش است. هر عروسكي كه برايش ميخرند، با آن دستهاي كوچكش آنقدر با عروسك كلنجار ميرود تا بتواند يك پايش را دربياورد. بعد با نگاهي رضايت مند به عروسك مشغول بازي مي شود.
5 سالش بيشتر نيست. اما گاهي با سكوتي طولاني به جاي خالي پاي پدر خيره ميشود و با همان لحن كودكانه ميگويد: بزرگ كه شدم ميروم جبهه تا پاي بابا را پيدا كنم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۱ ساعت 21 توسط نجمه السادات مولایی
|
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...