ميوهي ممنوعه
پاي پياده همهي مسير را ميپيمايي. فصل به فصل و شهر به شهر را در طول مسير ورق ميزني اما اجازه نداري درگيرش شوي. چون اين جادهي دنياست و وقت كم و راه دراز. درخت به درخت، سيب به سيب، نفس به نفس، پر است از ميوههايي كه تو را از بهشتت دور ميكند.
خسته كننده است... مسير پر پيچ و خم و... بيراهه و ...راه دراز...
درگيرت ميكند...آب و هوا و...غمزهي نسيم و...وسوسهي دنيا...
همهي اين دنيا شده برايت تابلويي از ميوههاي ممنوعه... گاهي به اين فكر ميكني نكند آن بهشتي كه آن دوردستها در سايهي دستت كه روي پيشاني را احاطه كرده كورسو ميزند سراب است و از عطش راه، به توهم افتادهاي... گاهي هم بلافاصله ملكهي درونت به تو هشدار ميدهد كه "وعدهي ما حق است و البته بدان خواهي رسيد..."

دلت براي پدر عالم، آدم ميسوزد. و به اين فكر ميكني آدم از وسوسهي سيب نبود كه بهشت را از دست داد. از ترديد و سرگرداني خودش بود كه نگاهش را از خدا دزديد...
مهم اين است كه در اين سرگرداني و لابلاي تابلوهاي رنگارنگي كه ديگران برايت كشيدهاند بتواني "بيراهه" را تشخيص دهي حتي اگر به آن جلاي راه زده باشند.
پ.ن: هندز فري را توي گوشم جابجا ميكنم. قديميست؛ لهراسبي غمگين ميخواند: ميخوام عاشق بشم اما/ تب دنيا نميذاره/ سر راه بهشت من/ درخت سيب ميكاره...
پ پ ن: گاهي زندگي آن قدر كند ميشود كه به التماس ثانيه شمارها ميافتي، گاهي هم آنقدر تند ميگذرد كه فرصت نمي دهد به پايش برسي. فعلا روي دور تندم...نفس گير و بيرحم...
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...