* رو كرد به من و گفت: خيلي ناراحت كننده است كه صبح تا شب همه‌اش با شهدا و جنگ سرو كار داشته باشي. روحيه آدم كم كم خسته و افسرده مي‌شود. نه؟  گفتم: نه؛ اين شهدا عين زندگي و حياتند. تازه روحيه هم مي‌‌گيرم...

* داشتم زندگي نامه‌‌اش را مرور مي‌كردم. دوست داشته كه با گلوله توپ و خمپاره شهيد شود نه گلوله معمولي؛ آخر سر هم بدن بي سرش را بعد از عمليات پيدا مي‌كنند كه... اين همه معاشقه خدا با بنده‌اش برايم جالب بود. با اشتياق براي دوستم تعريفش كردم. رنگ و رويش پريد و گفت چقدر برايت عادي شده؟ حالم بد شد. حالا چرا با ذوق تعريف مي‌كني...

* مي‌گفت: اين همه خبرنگار مرد داريم آنوقت تو بايد بروي سراغ جنگ و جبهه؟ حيف روحيه حساس تو نيست؟ مي‌گفت...

***

اين روزها همه زندگي من شده همين "جنگ دوست داشتني"؛ جنگي كه به ما تحميل شد اما آن را تبديل به فرصتي كرديم كه تا چندين نسل بعد را هم در ميان زيبايي‌ها و شگفتي‌هايش تربيت كند و رشد دهد.

عاشق آنم كه يك گوني از مستندات يك شهيد دست بگيرم و از آن‌‌ها با وسواس خبر در بياورم. عاشق آنم كه سراغ جانبازاني بروم كه درگوشه‌هاي ناديدني پايتخت افتاده و فراموش شده‌اند. و آنقدر فرسوده شده باشند كه حتي يادشان نيايد در كدام عمليات‌ها شركت داشته‌اند. و عاشق رزمندگاني كه فريم به فريم خاطرات جنگ را توي ذهنشان ثبت كرده‌اند.

و دلخوش به آنم كه توي خبرگزاري و بين بچه‌ها، پسوند فاميلم يك دفاع مقدس داشته باشد و...

به خاطر همين جنگ دوست داشتني، تحمل مي‌كنم...


پ. ن:

۱- ديگر ايام اظهار نظرهاي انتخاباتي سرآمده اما حيف ديدم كه اين وبلاگ را به نام سعيد جليلي عزيز متبرك نكنم. همان كسي كه براي اين انقلاب اسطوره بود و اسطوره ماند و اخلاق مداريش توي ذهن بچه حزب اللهي‌ها حك شده است.

۲- ملالي نيست جز دوري شما...

۳- با تشكر ويژه از عنوان كتاب خاطرات جنگ سعيد تاجيك (جنگ دوست داشتني) كه از آن در اين پست استفاده معنوي(!) شد.