*رئیس زنگ می زند و یک شماره برایم می خواند. می گوید همین الان زنگ بزن منتظرت است. اسمش را که می گوید. مکث می کنم. اما او ادامه می دهد که مصاحبه ات را توی رسانه شان کار کرده اند و حالا باید جوابگوی انعکاسش باشند. کمکشان کن. به روی خودم نمی آورم که طرف را می شناسم. می گویم مگر آن ها که زنگ زدند از این بنده خدا اطلاعات گرفتند چقدر کمکش کردند که حالا فلان رسانه هم می خواهد با ما هماهنگ شود و... اما رئیس می گوید حالا منتظرشان نگذار. از مطالبت خیلی استفاده می کنند. اینطور که می گفتند تقریبا تمام مصاحبه هایت را می زنند. زنگ بزن. اصلا به روی خودم نمی آورم طرف همانیست که چند سال پیش روی من و قلمم و نوشته هایم برچسب می زد. سعی می کنم به آن روزهایی که پشت سرم حرف زد فکر نکنم همان روزهایی که نیش کلام خود و دوستان همکارش چقدر اشکم را درآورد. تلفن را برمی دارم و شماره را می گیرم. خودم را که معرفی می کنم. با شعف پاسخم را می دهد و می گوید منتظر تماستان بودم. طوری رفتار می کند که انگار حتی نامم را هم قبل از تسنیم نشنیده بود. با همان لحن رسمی رسانه وزینشان(!) شروع می کند به زبان ریختن: ما مصاحبه شما را کار کردیم. البته با ذکر منبع و نام شما به عنوان خبرنگار. خیلی خوب بود. حالا برخی دوستان تماس گرفته اند و...خیلی ماشینی پاسخش را دادم و کارش را راه انداختم...

*وقتی یادداشت برایشان می نوشتم کلی ایراد می گرفتند. می رفتند و می آمدند و می گفتند اصول کار این شکلیست. آخر سر هم معامله مان نشد و حق و حقوقمان را قورت دادند و یک لیوان آب هم رویش... وقتی خبرها و مصاحبه ها را سرچ می زنم که نتایج بازنشر را به رئیس گزارش دهم، سایتشان با همان تیتر و مشخصات و جزئیات کار خودم بالا می آید. این روزها چقدر مطالبم برایشان ارزشمند شده...زیاد از نوشته هایم استفاده می کنند. شاید یادشان رفته این همان قلمی بود که...

*ماه به ماه و سال به سال سراغی هم از من نمی گرفت. کلاس کارش بالاتر از این حرف ها بود که کم تجربگی های من را تحویل بگیرد. حتی وقتی با او کار می کردم حاضر نبود که نظر مستقیمی در مورد کارهایم بدهد. حتی وقتی می دانستم خیلی از کارم خوشش آمده اما باز هم توجهی نمی کرد. اصلا مدل اخلاقیش اینطور بود که تحویل نگیرد و... چند وقتیست که اوضاع جور دیگری رقم خورده. می گوید دوست دارد با من کار کند. تمایلم را برای همکاری می سنجید. وقتی زنگ زد و با خوشرویی پیشنهاد همکاری داد. از تعجب خشکم زده بود.

از بالا به پایین به دیگران نگاه نمی کنم. چون بالاتر هم نیستم. اما چقدر این روزها دنیا از چشمم افتاده است... پستِ پست؛...و هر چه بیشتر می گذرد بیشتر به قرآن ایمان می آورم که گفت: تعز من تشاء وتذل من تشاء...

دائم خودم را مرور می کنم که با کم تجربه ترها، کوچکترها و پایین تری ها چطور برخورد می کنم. نکند روزی که به آن ها نیاز دارم بشوم برایشان آیینه رنجی که لبخند تلخشان سهم من باشد. شما هم امتحان کنید...حاسبو قبل ان تحاسبو