1- همه روز را درگیر آوینی بودم. اول صبح از میان جملاتی که توی کتابش زیر آن‌ها را خط کشیده بودم تا به عنوان طلایی ترین تفکراتش ده باره و صدباره بخوانم، چندتایی را انتخاب کردم و یادداشتم را نوشتم. 4باب موضوع برای یادداشت‌ها در نظر گرفته و در ذهن پرورانده بودم اما طبق معمول گرفتاری‌های دیگر نگذاشت همه‌ چیز طبق برنامه پیش برود. وسواس در انتخاب جملات کم حوصله‌ام کرده بود...

بعد از ظهر هم ویژه برنامه سالگرد شهادتش؛ گفتگو و میزگرد و پوشش...پیامک‌ها و لینک‌های خبر همه‌اش آوینی ست. شب وقتی از اخبار گزارش نحوه تکمیل چرخه سوخت هسته‌ای را دیدم تازه یادم آمد که، 20 فروردین روز ملی فناوری هسته‌ای هم هست. برایم جالب شد که طی این سال‌ها اولین بار است که در این روز آوینی برایم از هسته‌ای مهم‌تر شده. و به این فکر می‌کردم آیا هجرت از هسته‌ای به آوینی یا عروج از علم به فرهنگ یک نوع کمال است یا خیر؟!!

شهاب مرادی جملات جالبی می‌گفت. می‌گفت "آدم‌‌های شبیه آوینی دو خصلت دارند که بی قرارشان می‌کند. یکی سوز و یکی شوق. این سوز و شوق باعث می‌شود نتوانند در آرامش و راحتی زندگی کنند. نمی توانند رفاه طلب و بی تفاوت باشند. آن‌ها بی قراریشان را در یک زندگی جهادی پاسخ می‌دهند..."

چقدر طول می‌کشد تا مثل آوینی بی قرار شویم؟ امسال آقا از ما خواسته که آوینی باشیم. بی قرار و جهادی، دغدغه داشته باشیم. هرچند اگر امروز آوینی بود همین ما مدعیان فرهنگ او را یک تندرو خوانده و تکفیرش می‌کردیم اما حالا که نیست می‌دانیم گوهر گرانبهایی از دست رفته.

2- پرتاب شدم به روزهایی که برای برگزاری یک جشن کوچک هسته‌ای در دانشکده فیزیک دانشگاه باید هفت خان رستم را طی می‌کردیم. همان روزهایی که چند نفری افتادیم پی راه اندازی یک همایش هسته‌ای در دانشکده‌ای که می‌دانستیم بیشتر مسئولینش پیشرفت هسته‌ای دانشمندانمان را باور ندارند. و برای تمام جشن‌های ملی سال 85 و سالگرد موفقیت‌های هسته‌ای کشور حتی یک پلاکارد تبریک هم نصب نمی‌کردند چه برسد به جشن و ضیافت. امکاناتی هم نداشتیم. رفتیم و آمدیم. مذاکره و رایزنی. فایده چندانی نداشت. بهانه‌های مختلفی برای سرنگرفتن چنین همایشی می‌آوردند. ما را حواله کردند به آمفی تئاتر دانشکده فنی که در مجاورت دانشکده فیزیک پلاسما بود. اما زیر بار نرفتیم. می‌دانستیم جای یک جشن هسته‌ای، تنها در این دانشکده خالیست. مراسم باید هرچند کوچک همانجا پا می‌گرفت. وسط دانشکده‌ای  که دانشجویان فیزیک هسته‌ای و مهندسی هسته‌ای در آنجا درس می‌خواندند، دانشکده‌ای که پروژه همجوشی هسته‌ای در آنجا دنبال می‌شد و مدیران آن پیشرفت‌های کشور را انکار می‌کردند.

آخر سر هم به یک جشن کوچک دانشجویی در وسط سالن همکف راضی شدیم. سونیای خدابیامرز کلی کاتالوگ و کلیپ‌های مراحل تکمیل چرخه سوخت هسته‌ای را از سازمان انرژی اتمی گرفت و به همراه بچه‌ها با یکی دو تا بنرو چند میز و یک ویدئو پروژکتور ایستگاه شادی هسته‌ای را عَلم کردیم. شیرینی‌ها را که بین بچه‌‌ها تقسیم می‌کردیم بعضی ها با لبخند در گوشمان می‌گفتند مگر از جانتان سیر شده‌اید. اگر فلان استاد ببیند، با تو سر لج می‌افتد و مدرک الفاتحه... پشیمان که نشدیم هیچ، یک تصمیم جدید هم گرفتیم. دیدیم گذر برخی اساتید رده بالا به ایستگاه شادی بسیج دانشجویی نمی‌افتد. آن‌ها صبح تا عصر توی اتاقشان می‌مانند و فقط هفته‌ای یکبار با بچه‌ها در کلاس موفقیت هسته‌ای را یک بلوف اعلام می‌کنند و می‌روند. تصمیم گرفتیم ما سراغشان برویم. من و هانیه یک جعبه از شیرینی‌ها را بشقاب بشقاب به دست گرفتیم و یکی یکی اتاق‌ها را در زدیم. اتاق مدیر گروه کارشناسی، مدیر گروه ارشد، معاونت دانشکده، رئیس دانشکده و...

آقا چه جمله زیبایی گفت" مسئولان نسبت به دستاوردهای هسته‌ای کشور تعصب داشته باشند." این جمله چقدر امسال به کار می‌آید. وقتی عده‌ای با بی خیالی خود تعصب ملت را هم می‌خشکانند.


پ.ن: دلم برای خبرهای خوش احمدی نژاد تنگ شده...