ديگر خيري در زندگي، بعد از چنين شهدايي نيست
سالها توی پایگاه بسیج کوچک دانشکده فنی فعالیت داشت. صاحب تجربه بود. هنوز کاملا فارغ التحصیل نشده بود که خواهرش هم به همان دانشکده و پایگاه بسیج پا گذاشت. یکسال بعد هم خواهر دیگرش به جمعشان اضافه شد.کم تجربه ترهای بسیج دانشجویی میدانستند وقتی مشاوره بخواهند باید سراغ محمد بروند. هرچند او دیگر فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک شده بود و جذب سپاه؛ اما عملا به همه ثابت کرده بود که از بسیج به این راحتیها نمیتوان فارغ التحصیل شد. از میان بچهها تنها محمد توانست با شهادتش مدرک فارغ التحصیلی این دانشگاه را هم بگیرد.
عاشق جبهه و جنوب بود. عاشق هشت سال دفاع مقدس و مثل دیگر نسل سومی ها فقط حسرت نبودنش برایش مانده بود. اما بیکار پای روضههای نسل سوخته ننشست تا فقط مستمع روزهای رزم غیورمردان جبهه باشد. دست به کار شد تا سهمی در سوختن عاشقان این مسیر داشته باشد. سنی نداشت، اما تصمیم گرفت روایت کردن را از رزمندههای ریش سفید یاد بگیرد و به عنوان راوی جوان راهی راهیان نور شد. آخرین اردوی راهیان نور بسیج دانشجویی دانشگاهش قبل شهادت را خود روایت کرد. جالب بود که همکلاسیها نشستند و او به عنوان معلم و راوی برایشان از روزهای ندیده روایت کرد. و چیزی نگذشت که شهادت هم آخرین روایتش شد.

مثل بقیه بچههای هم رشتهای وقتی فارغ التحصیل شد. همه با عنوان مهندس حلوا حلوایش میکردند. دانشجوها میدانند مدرک گرفتن از رشته مهندسی مکانیک کار مشکلی است. شاید شغلهای مختلف و رنگارنگی برایش چشمک میزدند اما او مرد گوشه نشینی و نگاه اداری نبود، بر خلاف میل خیلی از نزدیکانش دل به دریا زد و تصمیم جهادی گرفتروي حرف پدرش حرف نمی زد ، برای كسب رضایت پدر جهت رفتن به سپاه آمد، بابا گفت: امضا نمی کنم. با این کار شهادتت را امضا کردهام. من یك پسر دارم ، نه... خیلی ناراحت شد، ولی روي حرف پدر حرف نزد. به مادر گفت: می خواهم اگر شهید شدم، با رضایتی که پدر ميدهد، او را هم در اجر شهادتم شریک کنم. آخر سر هم رضایت بابا را گرفت...
وقتی داشت توی مرکز تحقیقات علمی نظامی سپاه استخدام میشد خیلیها میدانستند رفتنش با خودش است اما برگشتش با خدا ولی نتوانستند مانعش شوند. چون او تصمیم گرفته بود زندگیاش را با "خدمت" و "جهاد" در راه خدا معامله کند. به همین دلیل گذاشت و گذشت...
مثل جوانهای هم سن و سالش ازدواج کرد و در محبت خانوادهاش غرق بود. مادر،پدر، خواهرها و همسر هیچ چیز برایش کم نگذاشتند. تنها پسر خانواده و عزیز بود. حتما او هم مثل دیگران دوست داشت پدرشدن را تجربه کند. دوست داشت فرزندش را توی آغوش بگیرد و طعم محبت کردن به کودکش را بچشد، اما اینها باعث نمیشد که ماموریتهای وقت و بی وقت را نپذیرد و برای حفظ جانش و رسیدن بهاین آرزوهای دنیایی هدف بی نهایتش را فراموش کند. به همین دلیل فقط یک ماه از بارداری همسرش میگذشت که دل کند و رفت. پسر کوچک او که هشت ماه بعد از شهادت پدر 28ساله به دنیا آمد به یاد پدر "محمد" نامگذاری شد.
محمد بی قرار بود. او هم شوق داشت و هم سوز. شوق رسیدن به آرمانهایش و سوز و گداز عشقی عارفانه که در کالبد دنیا نمیگنجید. این را اطرافیانش هم به خوبی نفهمیدند. وقتی در مراسم ختمش وصیت نامه پشت بلندگو قرائت شد، هم دانشگاهیها،همکارها و دوستانش از این همه بی قراری و بزرگی روحش شوکه بودند. و همه حسرت میخوردند که چرا نتوانستند دوستی را که تا دیروز همنشینش بودند، بشناسند. لاخير في عيشه بعد هؤلاء (ديگر خيري در زندگي، بعد از چنين شهدايي نيست.)
در این چهاردیواری مجازی می نویسم تا شاید آنچه که از دلم برمی آید گاهی هم بر دل تو نشیند...